آمريکا زير پایِ شورشيان

آمريکا زير پایِ شورشيان

جنبش­هایِ اعتراضی­یِ آمريکا دهه­یِ۱۹۶۰و ۱۹۷۰

 

ارژنگ نورایی

توضيح: بالاخره خيابان­هایِ آمريکا، اين دژِ «تسخير ناپذير» و «تغيير ناپذيرِ» سرمايه­داری، نيز دست­خوشِ جنبشِ اعتراضی­یِ تود­ه­هایِ مردم شد. گويی نه خودِ هيأتِ حاکمه­یِ ايالاتِ­متحده، نه مردمِ اين کشور و نه حتا نيروهایِ انقلابی و کمونيستی انتظارِ وقوعِ چنين روی‌دادی را نداشتند. «نظمِ پولادين» قفسِ آهنينِ عقلانيتِ سرمايه در قلبِ کاپيتاليسمِ امپرياليستی آن­هم در دوره­یِ گلوباليزاسيون (جهانی‌سازی) و تصاويرِ توده­هایِ پلاکارد به ­دستِ معترض به مناسباتِ سرمايه و چرخه­یِ انباشت و سود و بازتوليدِ استثمار!! برایِ نسلِ ما، آمريکا در سايه­یِ شکستِ سوسياليسمِ قرنِ بيستم و پايانِ جنگِ سرد و سپيده­دمانِ «نظمِ نوينِ جهانی» و البته تبليغاتِ ابررسانه­ای‌یِ «جهانِ آزاد» يعنی انبوهی از روابطِ «هميشه» در حالِ رشد، يعنی ۸۰۰ ميليارد دلار بودجه­یِ نظامی­یِ سالانه و سلاح­هایِ فوقِ پيش‌رفته­یِپنتاگون؛ يعنی «جنگِ بازدارنده» و دموکراسی. وقوعِ شکاف در اين نظم اجتماعی و همه­جانبه گويی فقط در نامترقبه­هايی چون طوفانِ کاترينا و ۱۱سپتامبر ممکن بود و نه رُخ‌دادِ جنبشی از درونِ جامعه­یِ آمريکا و مردمِ اين کشور. اما با نگاهی کوتاه به تاريخ در می­يابيم کم‌تر از نيم­قرنِ پيش يک جنبشِ سياسی‌اجتماعی­یِ بزرگ متشکل از جوانان و دانش­جويان، کارگران و زنان، سياه­پوستان و هم­جنس­گرايان، آمريکا را دست­خوشِ تکان­هایِ بزرگی کرد که در کليت­اش تأثيراتِ مهمی بر خودِ جامعه­یِ آمريکا و حتا بر جنبش­هایِ سياسی‌اجتماعی­یِ دهه­یِ ۶۰ در سطحِ جهان گذاشت. هم­زمان با وقوعِ موجِ نوينی از شورش و اعتراض در آمريکا نگاهی به پيشينه و تاريخ­چه­یِ جنبش­ها و شورش­هایِ مردمی­یِ اين کشور در دهه­هایِ پرتلاطمِ ۶۰ و ۷۰ ميلادی می­اندازيم تا توهمِ آن آمريکایِ «فنا ناپذيرِ» ازلی و هميشه­گی و در واقع شکست­ناپذيری و ابديتِ سيستمِ سرمايه­داری را به اعتبارِ تاريخ به ريش­خند بگيريم. منبعِ ما کتابِ ارزشمندِ «۱۹۶۰، ۱۹۷۰ دو دهه بيداری، دو دهه شورش» تأليفِ حميد صورتگر است که چندين ماهِ پيش در اينترنت به چاپ رسيد. بخش­هايی از کتاب به فراخورِ وقت و به انتخابِ نشريه­یِ راديکال در اين نوشته آمده است. متن کاملِ کتاب در این آدرس در دست‌رَس است.

 از تحصنِ مسالمت­آميز تا خروشِ قهرِ مالکوم ايکس

اولِ فوريه ۱۹۶۰، ابتكارِ مبارزاتی‌یِ چند دانش­جویِ سياه­پوست در شهرِ گرينزبورو (كارولاينایِ شمالی) جرقه­یِ يک جنبشِ سراسریِ ادامه­دار را زد. اين دانش­جويان تصميم به تحصن در فروش­گاه­ها و کافی­شاپ­هايی گرفتند كه مشتريانِ سياه را راه نمی­دادند. دورِ يكی از ميزهایِ کافی­شاپِ فروش­گاهِ زنجيره­ایِ «وول ورث» (woolworth) نشستند و تا پايانِ روز همان­جا ماندند. روزِ بعد با ۳۰ دانشجویِ سياهِ ديگر آمدند و همه­یِ ميزها را اشغال کردند؛ طوری که جايی برایِ مشتريانِ سفيد باقی نماند. اين­کار با شرکتِ صدها دانش­جویِ ديگر در طولِ هفته در فروش­گاه­هایِ ديگر تکرار شد و کسب‌ و کار را مختل کرد. تهديد به بمب­گذاری و سرکوب از سویِ نژادپرستان مؤثر نيفتاد. تحصن ادامه پيدا کرد. شهردار از دانش­جويانِ سياه و سرانِ اتحاديه­یِ مغازه­داران خواست که برایِ دو هفته «آتش‌بس!» بدهند تا راه­ِحلی پيدا شود. اين مبارزه باعثِ جهش در تظاهرات و آکسيون­هایِ دفاع از حقوقِ مدنی­یِ سياهان شد. فقط در فاصله­یِ دو ماه از اولين تحصن، موجِ مبارزه­یِ ده­ها شهر و شهرک از غرب تا ميانه و شرقِ آمريکا را دربرگرفت … اما در اين ميان، يک تحولِ مهم صورت گرفت: گروهی از جوانانِ سفيد در حمايت از سياهان و حمله به نژادپرستان به ميدان آمدند. حملاتِ بيش‌تر باعثِ مقاومتِ بيش‌تر شد. حسِ غرور در ميانِ سياهان گسترش يافت. راديکاليسم و رزمنده‌گی در بينِ جوانانِ سياه رشد کرد. خيلی از آن­ها ديگر حاضر نبودند به نصايحِ سياهانِ نسبتا مُرفه­ای که با وضعِ موجود کنار می­آمدند گوش بدهند. اين جوانان نقشِ مهمی در راه­گشايی و شکستنِ سدهایِ گذشته بازی کردند. آن­ها ماهی‌یِ سياهِ کوچولوهایِ دورانِ خود بودند. از همان سال ۱۹۶۰ رهبرانِ قديمی­یِ سياهانِ جنوب كه اكثراً كشيش بودند به اين فکر افتادند که برایِ جنبشِ جوانان تشکيلاتی راه بيندازند. اسمِ اين تشکيلات را «کميته­ی هم‌آهنگی‌یِ غيرِ خشونت­آميزِ دانش­جويی» گذاشتند. هدف­شان اين بود که اعتراضاتِ جوانان را تحتِ کنترلِ خود بگيرند. به قولِ خودشان می­خواستند با انتقالِ تجاربِ گذشته به حرکتِ کنونی کمک کنند. اين هدف را روشن­تر از هرجا در ره­نمودهایِ مارتين لوتر کينگ به دانش­جويانِ سياه می­شد ديد که دائماً از آن­ها می­خواست به راهِ مسالمت­آميز متعهد باشند و از عشق و اخلاقياتِ مسيحی پی‌روی کنند. اما واقعيتِ سرکوب به بحث­هایِ مهمی درباره­یِ استراتژی و تاکتيک­هایِ آتی­یِ جنبش دامن زد. فعالينِ سياه و سفيدی که با سر و صورتِ خونين از دستِ اوباشِ نژادپرست جانِ سالم به‌دربُرده­بودند، ديگر به موعظه‌هایِ مارتين لوتر کينگ باور نداشتند. بسياری از آن­ها به اين فکر بودند که چه­طور می­توان مشت را با مشت جواب داد … چهره­یِ شاخصِ اين حرکتِ راديکال که ابايی از تبليغِ نقطه­ نظراتِ انقلابی و راه و روشِ قهرآميز عليه ستمِ ملی‌نژادی نداشت، مالکولم ايکس بود. او مبارزه­اش را از محيطی آغاز کرد که کاملاً با سالن­ِ کليساهایِ سياهان و مؤعظه‌هایِ مسالمت­آميزِ مسيحی‌یِ امثالِ مارتين لوتر کينگ تفاوت داشت: زندان! …  

مهاجرانِ فراموش شده

اواسطِ دهه­یِ ۱۹۶۰ بود که مهاجرانِ مکزيکی­یِ ساكنِ ايالاتِ­جنوبی­یِ­ آمريكا، كه به چيکانو مشهور بودند، در اتحاديه­یِ کارگرانِ کشاورزی متشکل شدند. اتحاديه­هایِ کارگری­یِ رسمی از قبولِ اين اتحاديه در صفوفِ خود ممانعت کردند. می­گفتند که چيکانوهایِ بی­سواد و فقير را نمی­توان متحد کرد. متشکل‌کردنِ آن­ها هيچ منفعتی برایِ احزابِ سياسی­یِ رسمی نداشت. حتا قانونی که برایِ اکثريتِ کارگران حداقلِ دست­مزدی را معين می­کرد، کارگرانِ مهاجر را تحتِ پوششِ خود قرار نمی­داد. دست­مزدِ اين کارگران يک ­سومِ دست­مزدِ حداقلی بود. همه زير خطِ فقر بودند. دست­مزدشان نصفِ خطِ فقر محسوب می­شد و زاغه­نشين بودند. کارشان فصلی بود بنابراين کارفرمايان نه نيازی داشتند و نه تمايلی به اين­که مسکنِ مناسبی برایِ اين کارگرانِ در حالِ جابه­جايی­یِ دائم فراهم کنند. سوانحِ کاری بی­داد می­کرد … نرخِ بی­سوادی در بينِ چيکانوها بيش از سياهان بود. رفتارِ جامعه با آن­ها نژادپرستانه بود. آن­ها را تنبل و کثيف خطاب می­کردند. سريال­ها و پيام­هایِ بازرگانی و شوهایِ تلويزيونی پُر از شخصیت­هایِ کلیشه­ای‌یِ مسخره­یِ چیکانو بود. در سپتامبرِ ۱۹۶۵، کارگرانِ مهاجرِ مکزيکی عضوِ آن اتحاديه­یِ کشاورزی ۱۲۰۰ نفره­یِ گم­نام، با خواستِ افزايشِ دست­مزد، اعلامِ اعتصاب کردند. رهبرِ آنان که از سياستِ مبارزه­یِ مسالمت­آميز شبيه به لوتر کينگ پی‌روی می­کرد اين مبارزه را شبيه به مبارزاتِ آغازينِ جنبشِ حقوقِ مدنی­یِ سياهان در دهه­ی ۱۹۵۰ می­دانست. او هم مثلِ لوتر کينگ کوشيد که مسأله را به دانش­گاه بکشاند و در جنبشِ دانش­جويی برایِ کارگرانِ چيکانو متحدانی بيابد. عکس­العملِ صاحبانِ مزارع و تاکستان­هایِ کاليفرنيا قابلِ انتظار بود: او را کمونيستی خواندند که هدفش نابودیِ کشاورزیِ تجاری است. بعضی­ها گفتند هدفِ نهايیِ او تسخيرِ ايالتِ کاليفرنيا و باز گرداندنِ آن به مکزيک است!! پليس برایِ درهم­ شکستنِِ اعتصاب و راه­بندانِ کارگرانِ مهاجر واردِ عمل شد و مقاماتِ ايالتیِ مرزها را به رویِ مهاجرانِ مکزيکی گشود تا نيرویِ کارِ جديد و ارزان برای شکستنِ اعتصاب تأمين شود. رسانه­هایِ سراسری از انعکاسِ خبرِ اعتصابِ چيکانوها خودداری کردند. اما در همه­یِ مزارع و شهرک­هایِ حاشيه­یِ مرزِ آمريکا و مکزيک، اعتصاب و مبارزه برای کسبِ حقوقِ پای­مال شده­ی چيکانوها به راه افتاد. حتا در مواردی، کار به درگيری­یِ مسلحانه کشيد …

 شورشِ ديترويت و…

در ماهِ ژوئيه‌یِ ۱۹۶۷ شعله­هایِ شورشِ سياهان و توده­هایِ تهی­دست، شهرِ صنعتی ديترويت را در برگرفت. توده­هایِ سياه و سفيد فروش­گاه­ها را غارت کردند … هرکس جلو می­آمد و هرچه را که نياز داشت برمی­داشت و از محل می­گريخت. در عرضِ دو روز ثروتِ زيادی توزيع شد. مردمِ فقير خوراكی­هايی که هميشه حسرت­اش را داشتند مصادره کردند. بعضی از مردم ليستِ چيزهايی را که احتياج داشتند از قبل نوشته­ بودند و در فروش­گاه­ها دنبالِ آن­ها می­گشتند. خيلی از ساختمان­ها به آتش کشيده‌ شد. غارتِ فروش‌گاه­ها جوابِ مردم به مناسباتِ توزيعِ ناعادلانه در جامعه­یِ سرمايه­داری بود؛ جوابی به مالياتِ پنهانی که به محلاتِ سياهان بسته می­شد بود. جوابی به زنده‌گی‌یِ ناعادلانه­ای که نظامِ حاکم برایِ سياهان برنامه­ريزی کرده ­بود. بيش ­از يک­ چهارمِ توده­هایِ شرکت­کننده در مصادره، زيرِ ۱۷سال سن داشتند. ۶۰ درصد از شرکت­کنندگان در شورشِ ديترويت بين ۱۴ تا ۲۴ ساله بودند. جانسن رئيس­جمهورِ وقت، اعزامِ ارتش را، به ديترويت برای سرکوبِ شورش، تصويب کرد. گاردِ ملی در بخشِ غربیِ شهر و ارتش در بخشِ شرقیِ شهر مستقر شدند. از همان­موقع، جوانانِ شورشی از بخشِ شرقی دور شدند تا با نيروهایِ ورزيده­یِ ارتش روبه­رو نشوند. آنان در بخشِ غربی برایِ دو سه روزِ ديگر به مبارزه­یِ مسلحانه ادامه دادند. دست‌بردنِ جوانانِ تهی­دست به سلاح در كشوری كه خود درگيرِ جنگی تجاوزكارانه در آن سویِ اقيانوسِ آرام بود و سربازان‌اش را گروه­گروه به كامِ مرگ می­فرستاد، اصلن دور از انتظار نبود. جنگِ ويتنام، فكر و عملِ جامعه­یِ آمريكا را زير و ­رو می­كرد و مبارزه­یِ قهرآميز را به عنوانِ طبيعی­ترين شيوه­یِ اعتراض به ميان می­كشيد. ارتش با تانک به خيابان آمد و از مسلسلِ سنگين استفاده کرد. طیِ اين شورشِ يک هفته­ای، ۱۳۰۰ ساختمان خاکستر شد. ۲۷۰۰ فروش‌گاه غارت شد. بيش از ۷۰۰۰ نفر دست­گير شدند. تعدادِ زخمی­ها ۳۵۶ نفر و کشته­ها ۴۳ نفر بود. از اين تعداد کشته ۳۳ نفرشان سياه­پوست بودند. ناآرامی­هایِ ديترويت می­رفت که هم­زمان ۲۴ شهرِ ديگر در ايالاتِ ميشيگان و اوهايو را در برگيرد. در همه­ی اين شهرها گاردِ ملی و پليسِ ايالتی مستقر شدند. شورش تنها با مداخله­یِ ارتش سرکوب شد. حکومت کوشيد مردم را با به صحنه فرستادنِ چند مقامِ سياه­پوست آرام کند. ولی مردم آنان را تحقير و تهديد کردند و به درستی آلتِ دستِ سيستم ناميدند. شورشِ ديترويت نشان­گرِ ظرفيتِ انقلابی‌یِ پرولتاريایِ شهری سياه بود. اينان نقطه­یِ تمرکزِ شورش بودند هرچند که قشرهایِ ديگرِ سياهان و سفيدپوستان هم درآن شرکت جستند. از ۱۲۰۰ نفری که در جريانِ شورش دست­گير شدند، چهل درصدشان کارگرِ آن سه کمپانیِ بزرگ بودند! و چهل درصدشان هم کارگرِ بقيه­ی شرکت­هایِ بزرگ. جالب اين­جاست که آن روزها ميزان دست­مزدِ اين افراد تفاوتِ قابلِ توجهی با دست­مزدِ کارگرانِ صنعتیِ سفيد نداشت؛ و جالب­تر اين­که علی­رغمِ بروزِ اختلال در کارِ شرکت­هایِ اتوموبيل­سازی‌یِ ديترويت به علتِ تعدادِ زيادِ غايبان از کار، جوِ متشنجِ کارخانه­ها به خشونت يا اعتصاب منتهی نشد. پرولترهای سياه مکانِ مبارزه­یِ خود را خارج از مکانِ کار جست­وجو می­کردند. اين به ميزانِ زيادی ربط داشت به عدمِ جذبِ آنان در ساختارِ اتحاديه­هایِ کارگری و فقدانِ يک صفِ متحد از کارگرانِ سياه و سفيد در اين مراکز که با هم پایِ اعتصاب بروند.

 باز هم پيش­گامی‌یِ زنان، باز هم مقاومتِ مردانه

ژانويه‌یِ ۱۹۶۸ بود که گروهی از فمينيست­ها مبارزه برایِ رهايی­یِ زنان را با جنبشِ ضدِ جنگِ ويتنام در هم آميختند و برایِ نخستين بار يک تظاهراتِ پنج­ هزار نفره از زنان عليه جنگ سازمان دادند. اما فعالانِ مرد در جنبش­هایِ مختلف هم­چنان در برابرِ جنبشِ رهايی­یِ زنان مقاومت می­کردند. اگر اوباشِ سفيد با اسلحه­یِ گرم و سرد به جنبشِ سياهان حمله می­بردند، در اين­جا سلاحِ فعالان عليه جنبشِ زنان، تمسخر و توهين بود. ژانويه‌یِ ۱۹۶۹ در جريانِ تظاهراتِ بزرگ عليهِ ريچارد نيکسن (رئيس­جمهورِ وقت)، يکی از سخن­رانانِ فمينيست سه مسأله‌یِ جنبشِ «ضدِ جنگ»،  جنبشِ «قدرتِ سياه» و جنبشِ «رهايی­یِ زن» را در يک کفه قرار داد و خواهانِ کنار زدنِ ديدگاهی شد که زن را «شیء يا مايملک» به حساب می­آورد. اين­جا بود که چند مرد فرياد کشيدند: «يکی اينو ببره کوچه پشتی!»، «از اون بالا بکشين‌اش پايين و ترتيب‌اش رو بدين!» اين رفتارهایِ شوک­آور، زنانِ فمينيست را به بررسی‌یِ عميق­ترِ مناسباتِ جنسيتی در جامعه تشويق می­کرد. اين پرسش مطرح شد که اصولاً بايد در جنبشِ چپِ نو و ضدِ جنگ که تحتِ سلطه­یِ مردان است باقی ماند يا اين­که بايد انشعاب کرد و جنبشی زنانه ساخت؟ بعضی از فعالانِ زن می­گفتند که به‌تر است باقی بمانيم و «بازویِ چپِ نو» باشيم و بقيه در مخالفت می­گفتند «گيريم که بازوی انقلاب هم شديم، اما سرِ اين انقلاب کيست؟» يک­باره محافل و تشکل­هایِ گوناگونِ زنانه در شهرهایِ مختلف سربرآورد. ميزِگردها و کنفرانس­هایِ زنانه يکی از پیِ ديگری برگزار می­شد و نشرياتِ زنانه متولد می­شدند. با وجودِ اين، شمارِ فعالينِ اين حرکت از صدها نفر تجاوز نمی­کرد. هزاران زنِ ديگر کماکان بدنه­یِ جنبشِ دانش­جويی، جنبشِ ضدِ جنگ و جنبشِ فرهنگِ آلترناتيو باقی ماندند. در جريانِ اعتصاب و اشغالِ دانش­گاهِ کلمبيا در سالِ ۱۹۶۸ اين فعالانِ مرد بودند که خود را به عنوانِ رهبر و سخن­گویِ جنبش مطرح می­کردند. وظيفه­یِ دختران در آن حرکت، جواب‌دادن به تلفن­ها بود و تايپ کردنِ بيانيه­ها و درست کردنِ غذا. به قولِ يکی از آن دختران: «ساختمان­هایِ دانش­گاه آزاد شده­ بودند، ولی ما آزاد نشده­ بوديم.» در جنبشِ هيپی­ها هم وضع به همين منوال بود. هيپی­ها ارزش­هایِ اخلاقیِ مسلط برای مثال در موردِ بکارت و ازدواج را کنار گذاشته ­بودند. ولی در آن زنده‌گیِ گروهی که ظاهراً «آزادیِ بی­قيد و شرط» برای همه برقرار بود، بسياری از زنان آشکارا احساس می­کردند موردِ استفاده و استثمار قرار می‌گيرند. پسرانِ هيپی سرِ ساعتِ معين سرِ ميز حاضر می­شدند و بر سرِ زنان فرياد می­کشيدند که: «پس غذایِ ما چه شد؟!» توقعات در زمينه­یِ روابطِ جنسی، هم­چنان مردسالارانه بود. در عرصه­یِ موسيقی هم مردسالاری بی­داد می­کرد. در فرهنگِ راک، زنان هميشه به عنوانِ تابع و فرودست تصوير می­شدند. در چنين فضایِ مردسالارانه­ای بود که حرکتِ اعتراضیِ فمينيست­ها عليهِ برگزاریِ مسابقه­یِ ملکه­یِ زيبايی‌یِ آمريکا در سال ۱۹۶۸ برگزار شد و برای نخستين بار بسياری را وا داشت که در موردِ نقشِ زنان در جامعه فکر کنند. مسابقه­یِ ملکه­یِ زيبايی يک حرکتِ مردسالارانه و نژادپرستانه­یِ سفيد بود که شرکت­هایِ بزرگِ مالی و دولتِ آمريکا حامی­اش بودند. دختری را که انتخاب می­شد، برایِ سرگرم‌کردن و روحيه‌دادن به سربازانِ اشغال­گرِ آمريکايی، به ويتنام می­فرستادند. بنابراين نژادپرستی و ميليتاريسم (نظامی‌گری) و سرمايه­داری يک­جا در کالایِ بسته­بندی شده­یِ «ملکه­یِ زيبايی» جمع شده ­بود. جامعه و نظامِ مردسالار از زبانِ رسانه­هایِ رسمی عکس­العمل نشان داد. مجلات و شوهایِ تلويزيونی پر شد از جوک­هایِ زن­ستيزانه. مقاماتِ ورزشی در برخی رشته­ها، حضورِ زنان را ممنوع اعلام کردند. ورودِ آنان به بعضی باشگاه­ها و مِی­خانه­ها و حتا بعضی هتل­ها ممنوع شد. 

هم­جنس­گرايان

 گروهِ اجتماعی‌یِ ديگری که در آن سال­ها درگيرِ مبارزه برایِ کسبِ حقوقِ اجتماعی شد، هم­جنس­گرايان بودند. در ماهِ ژوئن سال ۱۹۶۸ به دنبالِ حمله­یِ پليس به يک می­خانه­یِ مخصوصِ هم­جنس­گرايان در شهرِ «سن فرانسيسكو» برای اولين­بار، دگرباشان ايستادند و با افرادِ پليس درگير شدند. شبِ بعد ۴۰۰ زن و مردِ جوان در حالی که شعار می­دادند با نيروهایِ پليس رودررو شدند که اين حرکت به دست‌گيری‌یِ تعدادِ زيادی از معترضان منجر شد. طبقِ يک تحقيقاتِ پزشکی‌یِ جامعه­شناسانه ۴ درصد از مردان و ۲ درصد از زنانِ آمريکا هم­جنس­گرا بودند. اما بسياری از مردم از قبولِ اين­که در جامعه­یِ آمريکا هم­جنس­گرايانی وجود دارند، سر باز می­زدند. کسانی هم که اين واقعيت را قبول داشتند، آن را لکه­یِ ننگی بر دامانِ ملت و جامعه می­دانستند. از همان دورانِ دبستان، کلمه­ی «هومو» به عنوانِ يک فحش بينِ پسربچه­ها رد و بدل می­شد. برملا شدنِ هم­جنس­گرايی­یِ يک کارمندِ دولت به اخراجِ او می­انجاميد. در هاليوود، هنرپيشه‌گانِ هم­جنس­گرا مجبور به مخفی­کاری بودند. برایِ بسياری از مردمِ آمريکا اصلاً قابلِ هضم نبود که سمبل­هایِ «مردانه‌گیِ» آمريکایِ سفيد، برایِ نمونه جان وين، هم­جنس­گرا باشند. در صفوفِ جنبش هم هم­جنس­گرايی يک انحراف به حساب می­آمد و می­توانست به اخراج يا عدمِ ارتباط با فردی که هم­جنس­گرايی­اش آشکار شده­ بود، بیانجامد. بعد از درگيری­هایِ «سن فرانسيسكو»، گروهی از فعالانِ هم­جنس­گرا متشکل شدند و در نشريه­ی زيرزمينیِ «رت» بيانيه­ای انتشار دادند که در قسمتی از آن چنين آمده­بود: «ما گروهی متشکل از مردان و زنانِ هم­جنس­گرایِ انقلابی هستيم معتقد به اين­که رهايی‌یِ کاملِ جنسی‌یِ همه­یِ مردم، بدون الغایِ نهادهایِ اجتماعی‌یِ موجود به­دست نخواهدآمد … اين امپراتوری‌یِ بابلی ما را مجبور کرده که به يک چيز متعهد شويم، به انقلاب؛ به هر وسيله­ای که لازم باشد!» در اولين سال‌گردِ درگيری­ها، ده­هزار هم­جنس­گرا در نيويورک راه­پيمايی کردند. هيئتِ حاکمه­یِ آمريکا از نظرِ رسمی حقوقِ هم­جنس­گرايان را به رسميت نشناخت، ولی در عمل با برخی چشم­پوشی­ها و عقب­نشينی­ها کوشيد گرايشِ رفرميستی ـ و جدا ماندن از جنبش­هایِ سياسی و اجتماعی‌ی‌ِ انقلابی ـ در ميانِ فعالان و رهبرانِ جنبشِ حقوقِ هم­جنس­گرايان را تقويت کند.

قتلِ دانش­جويانِ معترض و طرحِ سرکوبِ عمومی

روزِ چهارم ماهِ مه ۱۹۷۰، افرادِ گاردِ ملی بيش­از ۶۰ بار به رویِ۲۰۰ دانش­جویِ دانش­گاهِ ايالتی‌یِکنت آتش گشودند. ۴ نفر را کشتند و ۹ نفر را زخمی کردند. ماهِ مِه خونين شد. واقعه­یِ دانش­گاهِ کنت، به نمادِ شورشِ دانش­جويان عليهِ دولت تبديل شد. يک­هفته بعد، ۳۵۰ دانش­گاه در سراسرِ آمريکا در اعتصاب بودند. نارضايتی به خشم و خشم به قهر تبديل می­شد. درگيری بود و پرتاب کوکتل مولوتف و آتش­سوزی. شيشه­یِ کاميون­هایِ ارتشی و بانک­ها را خُرد می­کردند. حکومت مجبور به استقرارِ ارتش در دانش­گاه­ها شد. در ايالتِ می­سی­سی­پی، دانش­جويانِ سياه هدفِ گلوله قرار گرفتند. در اين حمله، دو دانش­جویِ دختر کشته شدند. مدافعانِ حکومت واردِ ميدان شدند. در نيويورک، گروهی از کارگرانِ ساختمانی را برایِ کتک‌زدنِ دانش­جويانِ معترض بسيج کردند. قوه­یِ­قضاييه، نيروهایِ گاردِ ملی را در جنايتِ دانش‌گاهِ کنت مقصر نشناخت و کارشان را دفاع از خود تلقی کرد. دولت لايحه­ای ارائه داد که بر مبنایِ آن «تهديد و توهين عليه رئيس­جمهور» جرم اعلام می­شد. کابينه­ینيکسن سياستِ جاسوسی و شنودِ گسترده و لجام­گسيخته عليه معترضان را به اجرا گذاشت. بعد از اين‌که طرحِ مخفی‌یِ بمبارانِ کامبوج توسطِ يک منبعِ ناشناس لو رفت و از طريقِ مطبوعات منتشر شد. اف. بی. آی. (FBI) به دستورِ کاخِ سفيد مکالماتِ تلفنی‌یِ بسياری از مقاماتِ دولتی، روزنامه­نگاران و فعالان را شنود کرد … دولتِ نيکسن طرحی را برای درهم­ شکستنِ جنبشِ مردمی تدوين کرد. مقاماتِ قضايی، معترضانی را که به اشغالِ مراکزِ دولتی و نظامی می­پرداختند، تهديد به اسارت در اردوگاه­هایِ ويژه کردند. به دستورِ نيکسن، کميته­یِ شش نفره‌یِ هدايتِ سرکوب تشکيل شد و از طريقِ اف. بی. آی. ۲۰۰۰ مامورِ ويژه را برایِ نفوذ و تحريک و خراب­کاری در صفوفِ جنبش و انتشارِ شايعات و دروغ­هایِ تبليغاتی در سطحِ جامعه سازمان­دهی کرد. جنبشِ سياهان و جنبشِ دانش­جويان نسبت به تشديدِ سرکوب­ها، با انجامِ تظاهرات و اقداماتِ مبارزاتی بيش‌تر عکس­العمل نشان داد. راديکاليسم و سياست­هایِ قهرآميز رواجِ بيش‌تری يافت. حملات به ساختمان­هایِ دولتی و تسخيرِ موقتِ آن­ها توسطِ مبارزانِ خشم­گين فزونی يافت. هدف از اين­کار، شوک وارد کردن به جامعه بود و برهم زدنِ حالتِ عادیِ امور. تهيه­یِ بمب­هایِ دست­ساز باب شد. تهديد به بمب­گذاری به ۳۵۰۰۰ مورد بالغ می­شد. شرکت­هایِ بزرگِ نفتی، الکترونيک و ارتباطی و بانک­ها هدفِ اصلی‌ی‌ِ تهديدات بودند. هم­زمان نيروهایِ پليس به دفاترِ حزبِپلنگانِ سياه تيراندازی کردند و باعثِ زخمی‌شدنِ ده­ها مبارز شدند. در محافلِ سياسی صحبت از اين بود که در سالِ۱۹۷۰ آمريکا شاهدِ يک «تابستانِ چريکی» خواهد بود. نيکسن عليهِ «هرج و مرج» عربده می­کشيد. يک نظرسنجی‌ی‌ِ مؤسسه­یِ گالوپ به جامعه­یِ آمريکا القاء می­کرد که ۸۰ درصد از مردم خواهانِ اخراجِ دانش­جويانِ معترض از دانش­گاه­ها هستند و ۵۰درصد از مردم حتا با برگزاری‌یِ تظاهراتِ مسالمت­آميز در دانش­گاه مخالفند. استادانِ مبارز نيز علناً تهديد به اخراج می­شدند. يکی از مهم­ترين درگيری­ها در تابستانِ۱۹۷۰ در دانش‌گاهِ بِرکلی در دفاع از ايجادِ «پارکِ مردم» رخ داد. در ماهِ آوريل، ۲۰۰ دانش­جو از گرايش­هایِ مختلف با خود بيل و کلنگ و نهال و گل به دانش­گاه آوردند و در يک محوطه­یِ متروکه متعلق به دانش­گاه، درخت­کاری و گل­کاری کردند و آن­جا را «پارکِ مردم» ناميدند که استفاده از آن برایِ عموم آزاد بود. اما در ماهِ مه، پليس آن­جا را اشغال کرد و به سرعت يک حصارِ بلند دورِ پارک کشيد. ظهر، هزار نفری که در محلِ تجمع کرده­ بودند برایِ پس­گرفتنِ پارک با پليس درگير شدند. پليس به سمتِ جمعيت گلوله­هایِ ساچمه­ای و گازِ اشک­آور شليک می­کرد. ۱۰۰ نفر زخمی و ۳۰ نفر تير خورده حاصلِ اين درگيری بود. يکی از تظاهرکننده‌گان جان باخت. در شهر حکومتِ نظامی اعلام شد و دانش­گاه به اشغالِ پليس در آمد. ۸۰ درصد از دانش­جويان و استادان طی‌یِ يک تجمعِ اعتراضی، موافقتِ خود را با پروژه­یِ «پارکِ مردم» اعلام کردند. اما حکومت قصدِ عقب­نشينی نداشت. هليکوپترها بالای سرِ تظاهرکننده‌گان به پرواز درآمد و بر آنان گازِ اشک­آور پاشيد و متفرق­شان کرد. مقامات عربده می­کشيدند که «اگر لازم باشد حمامِ خون راه می­اندازيم!» جرم­تراشی و پاپوش­دوزی برایِ فعالانِ تشکل­هایِ مختلفِ جنبشِ سياسی و اجتماعی به راه بود. تقريبا همه­یِ رهبرانِ اصلی و سرشناسِ پلنگانِ سياه به اتهام­هایِ سنگين دست‌گير شدند. ۲۸ نفر از اعضایِ پلنگانِ سياه در حملاتِ جداگانه به قتل رسيدند. حکومت تسويه‌حسابِ خونين با جنبش را آغاز کرده بود.

آن­چه دگرگون شد و آن­چه نشد  

اگر می­خواهيم توانِ جنبشِ دهه­یِ۱۹۶۰ و اوايلِ دهه­یِ۱۹۷۰ را محک بزنيم بايد دامنه­یِ تأثيراتِ سياسی و اجتماعی آن ­را فراتر از جنبشِ ضدِ جنگ دنبال كنيم. از جنبشِ دفاع از حقوقِ مدنی‌ی‌ِ سياهان و در ادامه­یِ آن جنبشِ راديكالی كه پلنگانِ سياه نمادِ آن بود شروع كنيم: جنبشِ سياهان تأثيراتِ عميق و مانده‌گاری بر جامعه­یِ آمريكا داشت. پايانِ دهه­یِ۱۹۶۰ با سركوبِ شديدِ فعالانِ انقلابی و راديكالِ جنبشِ سياهان هم‌راه بود و آغازِ دهه­یِ۱۹۷۰ با سياستِ آگاهانه­یِ ترويجِ موادِ مخدر در بينِ جوانانِ سياه­پوست و دامن‌زدن به درگيری‌یِ گروه­هایِ جوانانِ محلات توسطِ دست‌گاهِ پليسی ‌امنيتی­یِ آمريكا. برقراری­یِ شرايطی شبيه به حكومتِ نظامی در گتوهایِ سياهان و اعمالِ روزمره­یِ خشونتِ پليسی و فرصت­هایِ نابرابرِ اقتصادی و سياسی و اجتماعی، كماكان مسأله­یِ تبعيض و ستمِ نژادی‌ ملی عليه سياهان را به صورتِ يک تضادِ حاد و آشكار در جامعه­یِ آمريكا زنده نگه­ داشت. در عينِ حال بخش­هایِ رهبری‌كننده­یِ طبقه­یِ حاكمه ضرورتِ انجامِ تغيير و حک و اصلاح در زمينه­یِ حقوقِ شهروندی و قوانينِ مدنی و رفتارهایِ فرهنگی را دريافتند. قشری هر چند نازک از سياهانِ آمريكا از فرصت­هایِ به مراتب بيش‌تری نسبت به گذشته بهره­مند شدند تا خود را در عرصه­هایِ اقتصادی و سياسی و فرهنگی بالا بكِشند. دو حزبِ دموكرات و جمهوری­خواه، دست به تلاشِ جدی برای پرورش و ادغامِ سياست­مداران و رهبرانِ جامعه­یِ مدنی­یِ سياهان در صفوفِ خود زدند. مارتين‌لوتركينگ را به نمادِ تلاشِ مثبت برایِ تحكيمِ صفوفِ ملت زيرِ پرچمِ سه رنگِ آمريكا تبديل كردند و هر سال خاطره­اش را در همان روزی كه ترور شد با برگزاریِ مراسمِ گسترده و سراسری، بزرگ داشتند. تبليغاتِ نژادپرستانه­یِ آشكار در محيط­هایِ آموزشی و روشن­فكری و رسانه­ها جرمِ قابلِ تعقيب اعلام شد. دست‌گاهِ حاكمه در برابر سياست­هایِ هويتی و تشكل­هایِ فرهنگی­یِ سياهان كه شعارشان «بازگشت به ريشه­هایِ اجدادی» بود با تسامح و تساهل رفتار كرد، به شرطِ آن­كه از رفتار و كردارِ انقلابی و راديكال و ضدِ سيستم دوری بجويند. بر تعدادِ دانش­جويانِ سياه افزوده شد. حضورِ سياهان در هاليوود بسيار پررنگ­تر از گذشته شد. عبارتِ «آمريكايی‌ی‌ِ آفريقايی‌تبار» كه با غرور بر زبانِ سياهان جاری می­شد به جایِ كلمه­یِ توهين­آميزِ «كاكاسياه» (نيگر) را گرفت و بعد از گذشتِ چند سال به عبارتی رسمی برایِ نام ‌بردن از سياهانِ آمريكا تبديل شد.

جنبشِ تأثيرگذارِ ديگری كه در دهه­هایِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ روابط و ديدگاه­ها و ارزش­هایِ سنتی و مذهبی را عميقاً به چالش گرفت، جنبشِ رهايی‌یِ زنان بود. اين جنبش موفق شد، چند نسل از زنانِ شورش­گر را به­وجود بياورد و يک پای­گاهِ روشن‌فكریِ محكم از زنانِ نظريه­پردازِ راديكال و نوانديش در عرصه­یِ علومِ اجتماعی و فرهنگ و هنر درست كند. جنبشِ رهايیِ زنان موفق شد به ساختارِ اسارت­بارِ خانواده­یِ سنتی‌یِ پدرسالارِ آمريكايی هم به لحاظِ نظری و هم عملی ضرباتِ مهمی وارد كند و شمارِ گسترده­ای از زنان را از نسل­هایِ مختلف به صحنه­یِ مبارزاتِ سياسی و اجتماعی بكشاند. فراگيرشدنِ ايده­هايی مانندِ «حقِ كنترلِ زن بر بدنِ خود» و تصويبِ قوانينی در زمينه­یِ حقِ سقطِ جنين و سايرِ حقوقِ اجتماعی­یِ زنان از جمله عليه تعرض و آزارِ جنسی در محيطِ كار و آموزش، از ديگر دست­آوردهایِ اين جنبش بود. در نتيجه­یِ پيش­روی­هایِ جنبش در دهه­یِ۱۹۶۰، روابط و فرهنگِ پدرسالارانه و مردسالارانه­یِ حاكم بر جامعه­یِ آمريكا مجبور شد به شكل­هایِ پيچيده­تر، پنهان­تر و موذيانه­تری ادامه­یِ حيات بدهد. بخش­هايی از هيأتِ حاكمه­یِ آمريكا به ضرورتِ هم‌راهی با جنبشِ زنان برایِ مهارِ پتانسيلِ راديكال و انقلابی­یِ آن و ادغامِ جرياناتِ ليبرال و محافظه­كارِ درونِ جنبش در كاركردِ نظامِ بورژوا امپرياليستی پی بردند. آن­ها كوشيدند از «تشكيلاتِ سراسریِ زنان» به عنوانِ اهرمی برایِ جلبِ توده­هایِ زن و نيز فعالانِ روشن­فكرِ اين جنبش به كارزارهایِ انتخاباتی و حمايت از اين يا آن حزبِ حاكم استفاده كنند. در امتدادِ همين تغيير و تحولات، بر شمارِ زنان در رده­هایِ بالاتر نهادهایِ حكومتی افزوده شد. در عينِ حال، بخش­هايی از طبقه­یِ حاكمه و نيروهایِ مرتجعِ جامعه­یِ آمريكا هيچ­گاه نتوانستند پيش‌روی­ها و دستاوردهای واقعی­یِ جنبشِ رهايی‌یِ زن و تغييراتِ اجتماعی و فرهنگی­یِ راديكالی كه برای جامعه­یِ آمريكا به هم‌راه آورد را تحمل كنند. جدا از حملاتِ ايدئولوژيک و تبليغاتِ رسانه­ای و مذهبی­یِ شبانه­روزی عليه فمنيسم و جنبشِ رهایی­یِ زن، اين نيروها به بمب­گذاری در كلينيک­هایِ ويژه­یِ سقطِ جنين و ترورِ پزشكانی دست زدند كه در اين زمينه به ياری­یِ زنان می­شتافتند. اين اقداماتِ جنايت­كارانه تا به امروز ادامه يافته است. گرايش­هایِ رفرميستی و محافظه­كارِ درونِ جنبشِ زنان رضايت­مندانه به تغييراتِ حقوقی و فرهنگی­یِ انجام شده در اوايلِ دهه­یِ۱۹۶۰ بسنده كردند. به­قولِ يكی از فعالانِ راديكالِ جنبشِ فمنيستی، «آرمانِ رهايی را با برابری­یِ حقوقی معاوضه كردند». در نتيجه از دامنه و شور و شوقِ جنبشِ در حالِ گسترشِ زنان کاسته شد.

جنبشِ مهمِ ديگری كه بر روابطِ ميانِ نسل­ها، بر مناسباتِ درونِ خانواده، بر نظامِ آموزشی و مقرراتِ دانش­گاهی، و بر انديشه­یِ تشكل­يابی و گسترشِ نهادهایِ مدنی، تأثيراتِ ماندگار و ارزش­مندی بر جای گذاشت، جنبشِ راديكالِ دانش­جويان بود. جنبشِ جوانانی كه به فكرِ ساختنِ زنده‌گی و فرهنگِ آلترناتيو بودند. تحتِ تأثيرِ اين جنبش و مجموعه­یِ راه­گشايی­هایِ دهه­یِ۶۰ بود كه گفت­ِمانِ «ضدِ تبعيض» در محافلِ سياسی و فرهنگی و هنری و آموزشی تثبيت شد. يعنی زبان و رفتارِ تبعيض­آميز در زمينه­هایِ ملی و نژادی و جنسيتی و فقر و غنا زشت و نكوهيده شمرده­ شد و عكس­العملِ آشكار و قاطع در برابرِ آن به يک عرف تبديل شد. اما از سال­هایِ ميانی­یِ دهه­یِ۱۹۷۰، اين جنبش نيز فروكش كرد. نسلِ مبارزانِ دهه­یِ قبل كه حالا ديگر دانش­گاه را تمام كرده ­بودند واردِ «جريانِ عادیِ» زنده‌گی شدند. راديكال­ترين­های­شان در پی­یِ سركوبِ پليسی­یِ پايانِ دهه­یِ۱۹۶۰ حالا يا در زندان بودند و يا زنده‌گی­یِ مخفی را تجربه می­كردند. بخشِ بزرگی از فعالانِ دانش­جويی يا هيپی­هایِ چند سال پيش، حالا فقط خاطراتِ زنده‌گی و فرهنگِ آلترناتيو را به هم‌راه داشتند و اين را در سطحِ علايق و سليقه­ها و رفتارهایِ شخصی در زنده‌گی­یِ با ثباتِ امروزِ خود بروز می­دادند يا می­كوشيدند به فرزندانِ خود منتقل كنند. گروهی نيز كماكان در عرصه­یِ سياسی باقی ماندند اما به عنوانِ نيروهایِ تازه نفسِ احزابِ حاكم ايفایِ نقش كردند. همين­ها بودند كه موضوعاتِ جديدی مانندِ «محيطِ زيست» و «حقوقِ زنان و اقليت­ها» و امثالهم را به برنامه­یِ احزابِ دمكرات و جمهوری­خواه وارد كردند يا فعالِ جامعه­یِ مدنی­ای شدند كه تعارضی با نظمِ بورژوا امپرياليستی­یِ حاكم نداشت.

وضعيت و گرايش­هایِ درونِ جنبشِ كمونيستی و چپ­ها

اما نيروهایِ كمونيستِ انقلابی و چپِ جديدی كه در ميانه­یِ دهه­یِ۱۹۶۰ از دلِ جنبشِ جوانان و روشن­فكران شكل گرفته بودند، مسيری متفاوت از دسته­بندی­هایِ بالا را پيمودند. اكثرِ اين نيروها محصولِ مخالفت با جنبشِ چپِ سنتی و بی­روحی بودند كه ساليانِ سال به سياست­هایِ اصلاح­طلبانه و سازشِ طبقاتی خو كرده­ بود. از انجمادِ فكری و بينشِ جزم­گرايانه و مكانيكی رنج می­برد و ناسيوناليسم و دمكراسی‌ی‌ِ بورژوايی را در قالبِ شعارها و اصطلاحاتِ چپ ارائه می­كرد. نيروهایِ جنبشِ كمونيستی­یِ نوين و جوانِ دهه­یِ۱۹۶۰ خود را با شورش­گری، شكستنِ قالب­هایِ كهنه و ضديت با آتوريته­هایِ سياسی و اجتماعی و فرهنگی­یِ موجود معنا می­كردند. ضدِ امپرياليست بودند و انترناسيوناليست. انقلابی­ترين­های­شان هيچ ارزشی برایِ ميهن و پرچمِ امپرياليستی قائل نبودند و با تمامِ وجود آرزویِ شكستِ آمريكا در جنگِ تجاوزكارانه­ای كه در هندوچين به راه انداخته بود را داشتند. بخشی از اين نيروها از درک­هایِ غالب در كلِ جنبشِ بين­المللی در موردِ طبقه­یِ كارگر پی‌روی می­كردند و سياستِ طبقاتی­یِ پرولتاريا و انقلابِ اجتماعی­یِ پرولتری را با دنباله­روی از جنبش­هایِ روزمره­یِ كارگری و تقديسِ كارگران به صرفِ كارگر بودن­شان معادل می­گرفتند. بخشِ ديگری كه تحتِ تأثيرِ نظراتِ انقلابی سياسی و فلسفی­یِ مائوتسه‌تونگ من­جمله ديدگاهِ انتقادی­اش نسبت به تجربه­یِ شوروی، و نيز تحتِ تأثيرِ تجربه­یِ عظيمِ ساختمان ِسوسياليسم در چين قرار داشت و می­كوشيد مفهوم و درس­ها و دست‌آوردهایِ انقلابِ فرهنگی در آن كشور را بيش‌تر بشناسد، مواضعِ نسبتاً روشن­تر و صحيح­تری را در موردِ انقلابِ اجتماعی و ابزارِ ضروری­ سازمان­دهی و رهبری­یِ آن در جامعه­یِ آمريكا مطرح می­كرد؛ هرچند كه از تمايلاتِ اكونوميستی و ساده­انديشی­هایِ ناگزير مبرا نبود.

وضعيتِ كلی­یِ جنبش­هایِ دهه­یِ۱۹۶۰ در جامعه­یِ آمريكا و در سطحِ بين­المللی آن­چنان بود كه گرايش­هایِ اكونوميستی و كارگريستی­ را خودبه­خود در موضعِ ضعف قرار می­داد. مقاومت­ها و اعتراضاتِ لايه­هایِ گوناگونِ جامعه كه مضمون و رنگ ‌و بويی آشكارا متفاوت از «جنبشِ خالصِ كارگری» داشتند، و وجودِ جنبش­هایِ مسلحانه­یِ توده­ای‌یِ آزادی­بخش در كشورهایِ موسوم به «جهانِ سوم» كه بيش‌تر نماينده­یِ دمكراسی‌یِ انقلابی و ضدِامپرياليستی بودند تا سوسياليسم و كمونيسم، بخشِ بزرگی از نيروهایِ چپ را علی­رغمِ خواسته­هایِ ذهنی و «اصولِ خدشه­ناپذيرِ رسمی­شان» به مشاركت در جنبش­ها و جبهه­ها و ائتلاف­هایِ «غيرِكارگری» و «غيرِ سوسياليستی» می­كشاند. خيلی از كسانی كه در جنبش­هایِ دهه­یِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شرکت داشتند از طبقه­یِ ميانی­یِ جامعه برخاسته بودند. محرک­شان ناملايماتی بود که نظامِ امپرياليستی در عرصه­یِ سياسی و اجتماعی و فرهنگی به بار می­آورد. وجودِ آلترناتيوِ جامعه­یِ سوسياليستی در دنيایِ آن­روز و نشانه­هايی که از روابط و زنده‌گی و ارزش­هایِ متفاوت به دست می­داد، برایِ بخشِ قابلِ توجهی از اين نيرویِ اساساً جوان، الهام­بخش و جذاب بود. اما بينِ اين تصويرِ کلی با بينش و راه و نقشه و ابزارِ لازم برایِ دگرگون‌کردنِ يک جامعه­یِ سرمايه­داری­یِ امپرياليستی، فاصله­ای وجود داشت. مسيرِ انقلابِ اجتماعی­یِ واقعی را نمی­شد با بينشِ خرده­بورژوايی­یِ راديکال پيمود. اين كمبود و ناتوانی رفته­رفته باعثِ ريزشِ نيروهایِ شركت كننده در جنبش شد. کمونيست­هایِ انقلابی هم که می­بايست بينش و نقشه و ابزارِ ضروری برایِ تدارکِ انقلابِ سوسياليستی را در برابرِ جامعه می­گذاشتند، بيش­تر به دنباله­روی از جنبشِ موجود و تمايلاتِ رايج در آن پرداختند. آن­ها بخشاً در برابرِ واقعيتِ ريزشِ نيروها، به فکرِ تعديل يا رقيق‌کردنِ برنامه­یِ سياسی­یِ خود افتادند تا متحدانِ مردد را حفظ کنند. البته هميشه يک گرايشِ نادرستِ ديگر هم در بينِ اكثر کمونيست­ها و چپ­ها وجودداشت كه تصويری آرمانی از مقوله­یِ مردم و جنبش در اذهان می­پروراند. در اين تصوير، وجودِ تمايلات و مرزبندی­هایِ نهايتاً طبقاتی در صفوفِ رنگارنگِ جنبش ناديده يا کم­رنگ انگاشته می­شد.

يک واقعيتِ مهمِ ديگر در اوضاعِ آن دوران اين بود كه اتحاديه­هایِ كارگری در آمريكا به واقع اهرمِ دستِ بورژوازی­یِ حاكم محسوب می­شدند. نيروهایِ رهبری­كننده و بخشِ مهمی از فعالان و پايه­هایِ اين اتحاديه­ها منافع خود را در تأمينِ منافعِ بورژوازی­یِ خودی، از جمله اقداماتِ امپرياليستی­اش در سراسرِ دنيا، می­ديدند و قراردادنِ آن­ها در دسته­بندی­یِ پرولتاريا به مثابه­یِ نيرويی كه «به جز زنجيرهایِ بردگی­اش هيچ­چيز برایِ از دست­دادن ندارد» نهايتِ ساده­انديشی بود. طبقه­یِ پرولترِ آمريكا اساساً خارج از صفوفِ اتحاديه­هایِ رسمی قرار داشت؛ در بينِ توده­هایِ سياه­پوست و مهاجرانِ لاتينو؛ در صفوفِ زنانِ زحمت­كشی كه در مشقتِ خانه­هایِ رو به گسترش در مرزهایِ جنوبی­یِ آمريكا استثمار می­شدند؛ در بينِ خدمت­كارانِ خانه­گی و لايه­هایِ پايينی­یِ پرستاران و …

 چند نكته­یِ پايانی كه بايد خاطرنشان كرد

اول: در ارزيابی از جنبشِ دهه­یِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، مورخان و تحليل­گران و خاطره­نويسانِ بورژوا ـ يا به انقلاب پشت­کرده­ها ـ هر آن­چه اتفاق افتاد را نتيجه­یِ خيال­بافی­هایِ كودكانه و بی­ثمر جلوه می­دهند. گروهی از مبارزان و دگرانديشان نيز هستند كه معتقدند در شرايطِ كنونی بايد چيزی شبيه به همان جنبش را احيا كرد. هر دو اين گرايش­ها نادرست است. جنبشِ ۱۹۶۰ و 1970 علی­رغمِ دست­آوردهایِ بزرگی که به هم‌راه آورد به پخته­گی­یِ کاملِ شرايطِ عينی و ذهنی برایِ انقلاب در کشورهایِ امپرياليستی منجر نشد. ما فقط شاهدِ نطفه‌بستنِ عناصر و زمينه‌چينی­یِ شرايطی بوديم که برایِ دفنِ نظامِ سرمايه­داری و دولتِ امپرياليستی لازم است. ارائه­یِ يک تصويرِ آرمانی از آن جنبش، نهايتاً ما را از يک چارچوبِ رفرميستی و دل­بستن به تغييراتِ هرچند راديكال، اما محدود در چارچوبِ نظمِ موجود، فراتر نخواهد برد.

دوم: نقشِ عواملِ بين­المللی در همه­یِ تحولاتِ تکان­دهنده­یِ دهه­هایِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰غيرِ قابلِ چشم­پوشی بود. مثلاً اين جنبش در غيابِ مبارزاتِ مسلحانه­یِ رهايی­بخش در کشورهایِ تحتِ سلطه­یِ امپرياليسم بدونِ شک بسيار متفاوت­تر از آن چيزی بود که رخ داد. اگر شوروی در دهه­یِ۱۹۵۰ به يک کشورِ سرمايه­داری و امپرياليستی تبديل نشده­ بود، نتايجِ جنبشِ راديکال و انقلابی در کشوری مانندِ آمريکا می­توانست کاملاً متفاوت باشد. يا اگر مائو در چين برایِ حفظِ سوسياليسم، انقلابِ فرهنگی را رهبری نکرده­ بود، مبارزانِ جنبشِ دهه­یِ۶۰ و ۷۰ از يک منبعِ الهامِ مهم و دورنمایِ روشن و گسترده محروم می­شدند.

سوم: تحولاتِ دهه­یِ۶۰ و ۷۰ نشان داد که بحران­هایِ انقلابی می­توانند ناگهان و بدون اخطارِ قبلی ظاهر شوند، هرچند که اين بحران­ها بر پايه و اساسی مادی استوارند و به اصطلاح «رعد در آسمانِ بی­ابر» نيستند. اما واقعيتِ مهم­تری هم هست: اگر کمونيست­هایِ انقلابی نقشِ خود را در رهبری­یِ قيام­ها و خيزش­هایِ توده­ای تمام و کمال ايفاء نکنند، هيچ بحرانی به خودیِ­خود به انقلابِ پرولتری منجر نخواهد شد.

چهارم: شايد بزرگ­ترين دست‌آوردِ جنبشِ دهه­یِ۶۰ و ۷۰ در کشورهایِ امپرياليستی اين باشد که تصويرِ ارائه شده توسطِ بورژوازیِ حاکم و احزابِ رفرميست و سازش­كارِ چپِ سنتی از وضعيتِ آن جوامع را پاک کرد. بورژوازی (چه راست، چه چپ) ادعا می­کردند که ديگر دورانِ انقلابِ اجتماعی در کشورهایِ سرمايه­داری­یِ پيش­رفته به­ سر آمده، و حداکثر کارِ ممكن و مطلوب، حک و اصلاحِ نظمِ موجود است. جنبشِ دهه­یِ۶۰ و ۷۰ اعلامِ زنده‌بودنِ انقلاب و ريشه­هایِ عينی و عواملِ مساعدِ ذهنی­یِ انقلاب بر متنِ تضادهایِ بنيادينِ اين جوامع بود.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 63 مشترک دیگر بپیوندید