آمريکا زير پایِ شورشيان
جنبشهایِ اعتراضییِ آمريکا دههیِ۱۹۶۰و ۱۹۷۰
ارژنگ نورایی
توضيح: بالاخره خيابانهایِ آمريکا، اين دژِ «تسخير ناپذير» و «تغيير ناپذيرِ» سرمايهداری، نيز دستخوشِ جنبشِ اعتراضییِ تودههایِ مردم شد. گويی نه خودِ هيأتِ حاکمهیِ ايالاتِمتحده، نه مردمِ اين کشور و نه حتا نيروهایِ انقلابی و کمونيستی انتظارِ وقوعِ چنين رویدادی را نداشتند. «نظمِ پولادين» قفسِ آهنينِ عقلانيتِ سرمايه در قلبِ کاپيتاليسمِ امپرياليستی آنهم در دورهیِ گلوباليزاسيون (جهانیسازی) و تصاويرِ تودههایِ پلاکارد به دستِ معترض به مناسباتِ سرمايه و چرخهیِ انباشت و سود و بازتوليدِ استثمار!! برایِ نسلِ ما، آمريکا در سايهیِ شکستِ سوسياليسمِ قرنِ بيستم و پايانِ جنگِ سرد و سپيدهدمانِ «نظمِ نوينِ جهانی» و البته تبليغاتِ ابررسانهاییِ «جهانِ آزاد» يعنی انبوهی از روابطِ «هميشه» در حالِ رشد، يعنی ۸۰۰ ميليارد دلار بودجهیِ نظامییِ سالانه و سلاحهایِ فوقِ پيشرفتهیِپنتاگون؛ يعنی «جنگِ بازدارنده» و دموکراسی. وقوعِ شکاف در اين نظم اجتماعی و همهجانبه گويی فقط در نامترقبههايی چون طوفانِ کاترينا و ۱۱سپتامبر ممکن بود و نه رُخدادِ جنبشی از درونِ جامعهیِ آمريکا و مردمِ اين کشور. اما با نگاهی کوتاه به تاريخ در میيابيم کمتر از نيمقرنِ پيش يک جنبشِ سياسیاجتماعییِ بزرگ متشکل از جوانان و دانشجويان، کارگران و زنان، سياهپوستان و همجنسگرايان، آمريکا را دستخوشِ تکانهایِ بزرگی کرد که در کليتاش تأثيراتِ مهمی بر خودِ جامعهیِ آمريکا و حتا بر جنبشهایِ سياسیاجتماعییِ دههیِ ۶۰ در سطحِ جهان گذاشت. همزمان با وقوعِ موجِ نوينی از شورش و اعتراض در آمريکا نگاهی به پيشينه و تاريخچهیِ جنبشها و شورشهایِ مردمییِ اين کشور در دهههایِ پرتلاطمِ ۶۰ و ۷۰ ميلادی میاندازيم تا توهمِ آن آمريکایِ «فنا ناپذيرِ» ازلی و هميشهگی و در واقع شکستناپذيری و ابديتِ سيستمِ سرمايهداری را به اعتبارِ تاريخ به ريشخند بگيريم. منبعِ ما کتابِ ارزشمندِ «۱۹۶۰، ۱۹۷۰ دو دهه بيداری، دو دهه شورش» تأليفِ حميد صورتگر است که چندين ماهِ پيش در اينترنت به چاپ رسيد. بخشهايی از کتاب به فراخورِ وقت و به انتخابِ نشريهیِ راديکال در اين نوشته آمده است. متن کاملِ کتاب در این آدرس در دسترَس است.
از تحصنِ مسالمتآميز تا خروشِ قهرِ مالکوم ايکس
اولِ فوريه ۱۹۶۰، ابتكارِ مبارزاتییِ چند دانشجویِ سياهپوست در شهرِ گرينزبورو (كارولاينایِ شمالی) جرقهیِ يک جنبشِ سراسریِ ادامهدار را زد. اين دانشجويان تصميم به تحصن در فروشگاهها و کافیشاپهايی گرفتند كه مشتريانِ سياه را راه نمیدادند. دورِ يكی از ميزهایِ کافیشاپِ فروشگاهِ زنجيرهایِ «وول ورث» (woolworth) نشستند و تا پايانِ روز همانجا ماندند. روزِ بعد با ۳۰ دانشجویِ سياهِ ديگر آمدند و همهیِ ميزها را اشغال کردند؛ طوری که جايی برایِ مشتريانِ سفيد باقی نماند. اينکار با شرکتِ صدها دانشجویِ ديگر در طولِ هفته در فروشگاههایِ ديگر تکرار شد و کسب و کار را مختل کرد. تهديد به بمبگذاری و سرکوب از سویِ نژادپرستان مؤثر نيفتاد. تحصن ادامه پيدا کرد. شهردار از دانشجويانِ سياه و سرانِ اتحاديهیِ مغازهداران خواست که برایِ دو هفته «آتشبس!» بدهند تا راهِحلی پيدا شود. اين مبارزه باعثِ جهش در تظاهرات و آکسيونهایِ دفاع از حقوقِ مدنییِ سياهان شد. فقط در فاصلهیِ دو ماه از اولين تحصن، موجِ مبارزهیِ دهها شهر و شهرک از غرب تا ميانه و شرقِ آمريکا را دربرگرفت … اما در اين ميان، يک تحولِ مهم صورت گرفت: گروهی از جوانانِ سفيد در حمايت از سياهان و حمله به نژادپرستان به ميدان آمدند. حملاتِ بيشتر باعثِ مقاومتِ بيشتر شد. حسِ غرور در ميانِ سياهان گسترش يافت. راديکاليسم و رزمندهگی در بينِ جوانانِ سياه رشد کرد. خيلی از آنها ديگر حاضر نبودند به نصايحِ سياهانِ نسبتا مُرفهای که با وضعِ موجود کنار میآمدند گوش بدهند. اين جوانان نقشِ مهمی در راهگشايی و شکستنِ سدهایِ گذشته بازی کردند. آنها ماهییِ سياهِ کوچولوهایِ دورانِ خود بودند. از همان سال ۱۹۶۰ رهبرانِ قديمییِ سياهانِ جنوب كه اكثراً كشيش بودند به اين فکر افتادند که برایِ جنبشِ جوانان تشکيلاتی راه بيندازند. اسمِ اين تشکيلات را «کميتهی همآهنگییِ غيرِ خشونتآميزِ دانشجويی» گذاشتند. هدفشان اين بود که اعتراضاتِ جوانان را تحتِ کنترلِ خود بگيرند. به قولِ خودشان میخواستند با انتقالِ تجاربِ گذشته به حرکتِ کنونی کمک کنند. اين هدف را روشنتر از هرجا در رهنمودهایِ مارتين لوتر کينگ به دانشجويانِ سياه میشد ديد که دائماً از آنها میخواست به راهِ مسالمتآميز متعهد باشند و از عشق و اخلاقياتِ مسيحی پیروی کنند. اما واقعيتِ سرکوب به بحثهایِ مهمی دربارهیِ استراتژی و تاکتيکهایِ آتییِ جنبش دامن زد. فعالينِ سياه و سفيدی که با سر و صورتِ خونين از دستِ اوباشِ نژادپرست جانِ سالم بهدربُردهبودند، ديگر به موعظههایِ مارتين لوتر کينگ باور نداشتند. بسياری از آنها به اين فکر بودند که چهطور میتوان مشت را با مشت جواب داد … چهرهیِ شاخصِ اين حرکتِ راديکال که ابايی از تبليغِ نقطه نظراتِ انقلابی و راه و روشِ قهرآميز عليه ستمِ ملینژادی نداشت، مالکولم ايکس بود. او مبارزهاش را از محيطی آغاز کرد که کاملاً با سالنِ کليساهایِ سياهان و مؤعظههایِ مسالمتآميزِ مسيحییِ امثالِ مارتين لوتر کينگ تفاوت داشت: زندان! …
مهاجرانِ فراموش شده
اواسطِ دههیِ ۱۹۶۰ بود که مهاجرانِ مکزيکییِ ساكنِ ايالاتِجنوبییِ آمريكا، كه به چيکانو مشهور بودند، در اتحاديهیِ کارگرانِ کشاورزی متشکل شدند. اتحاديههایِ کارگرییِ رسمی از قبولِ اين اتحاديه در صفوفِ خود ممانعت کردند. میگفتند که چيکانوهایِ بیسواد و فقير را نمیتوان متحد کرد. متشکلکردنِ آنها هيچ منفعتی برایِ احزابِ سياسییِ رسمی نداشت. حتا قانونی که برایِ اکثريتِ کارگران حداقلِ دستمزدی را معين میکرد، کارگرانِ مهاجر را تحتِ پوششِ خود قرار نمیداد. دستمزدِ اين کارگران يک سومِ دستمزدِ حداقلی بود. همه زير خطِ فقر بودند. دستمزدشان نصفِ خطِ فقر محسوب میشد و زاغهنشين بودند. کارشان فصلی بود بنابراين کارفرمايان نه نيازی داشتند و نه تمايلی به اينکه مسکنِ مناسبی برایِ اين کارگرانِ در حالِ جابهجايییِ دائم فراهم کنند. سوانحِ کاری بیداد میکرد … نرخِ بیسوادی در بينِ چيکانوها بيش از سياهان بود. رفتارِ جامعه با آنها نژادپرستانه بود. آنها را تنبل و کثيف خطاب میکردند. سريالها و پيامهایِ بازرگانی و شوهایِ تلويزيونی پُر از شخصیتهایِ کلیشهاییِ مسخرهیِ چیکانو بود. در سپتامبرِ ۱۹۶۵، کارگرانِ مهاجرِ مکزيکی عضوِ آن اتحاديهیِ کشاورزی ۱۲۰۰ نفرهیِ گمنام، با خواستِ افزايشِ دستمزد، اعلامِ اعتصاب کردند. رهبرِ آنان که از سياستِ مبارزهیِ مسالمتآميز شبيه به لوتر کينگ پیروی میکرد اين مبارزه را شبيه به مبارزاتِ آغازينِ جنبشِ حقوقِ مدنییِ سياهان در دههی ۱۹۵۰ میدانست. او هم مثلِ لوتر کينگ کوشيد که مسأله را به دانشگاه بکشاند و در جنبشِ دانشجويی برایِ کارگرانِ چيکانو متحدانی بيابد. عکسالعملِ صاحبانِ مزارع و تاکستانهایِ کاليفرنيا قابلِ انتظار بود: او را کمونيستی خواندند که هدفش نابودیِ کشاورزیِ تجاری است. بعضیها گفتند هدفِ نهايیِ او تسخيرِ ايالتِ کاليفرنيا و باز گرداندنِ آن به مکزيک است!! پليس برایِ درهم شکستنِِ اعتصاب و راهبندانِ کارگرانِ مهاجر واردِ عمل شد و مقاماتِ ايالتیِ مرزها را به رویِ مهاجرانِ مکزيکی گشود تا نيرویِ کارِ جديد و ارزان برای شکستنِ اعتصاب تأمين شود. رسانههایِ سراسری از انعکاسِ خبرِ اعتصابِ چيکانوها خودداری کردند. اما در همهیِ مزارع و شهرکهایِ حاشيهیِ مرزِ آمريکا و مکزيک، اعتصاب و مبارزه برای کسبِ حقوقِ پایمال شدهی چيکانوها به راه افتاد. حتا در مواردی، کار به درگيرییِ مسلحانه کشيد …
شورشِ ديترويت و…
در ماهِ ژوئيهیِ ۱۹۶۷ شعلههایِ شورشِ سياهان و تودههایِ تهیدست، شهرِ صنعتی ديترويت را در برگرفت. تودههایِ سياه و سفيد فروشگاهها را غارت کردند … هرکس جلو میآمد و هرچه را که نياز داشت برمیداشت و از محل میگريخت. در عرضِ دو روز ثروتِ زيادی توزيع شد. مردمِ فقير خوراكیهايی که هميشه حسرتاش را داشتند مصادره کردند. بعضی از مردم ليستِ چيزهايی را که احتياج داشتند از قبل نوشته بودند و در فروشگاهها دنبالِ آنها میگشتند. خيلی از ساختمانها به آتش کشيده شد. غارتِ فروشگاهها جوابِ مردم به مناسباتِ توزيعِ ناعادلانه در جامعهیِ سرمايهداری بود؛ جوابی به مالياتِ پنهانی که به محلاتِ سياهان بسته میشد بود. جوابی به زندهگییِ ناعادلانهای که نظامِ حاکم برایِ سياهان برنامهريزی کرده بود. بيش از يک چهارمِ تودههایِ شرکتکننده در مصادره، زيرِ ۱۷سال سن داشتند. ۶۰ درصد از شرکتکنندگان در شورشِ ديترويت بين ۱۴ تا ۲۴ ساله بودند. جانسن رئيسجمهورِ وقت، اعزامِ ارتش را، به ديترويت برای سرکوبِ شورش، تصويب کرد. گاردِ ملی در بخشِ غربیِ شهر و ارتش در بخشِ شرقیِ شهر مستقر شدند. از همانموقع، جوانانِ شورشی از بخشِ شرقی دور شدند تا با نيروهایِ ورزيدهیِ ارتش روبهرو نشوند. آنان در بخشِ غربی برایِ دو سه روزِ ديگر به مبارزهیِ مسلحانه ادامه دادند. دستبردنِ جوانانِ تهیدست به سلاح در كشوری كه خود درگيرِ جنگی تجاوزكارانه در آن سویِ اقيانوسِ آرام بود و سربازاناش را گروهگروه به كامِ مرگ میفرستاد، اصلن دور از انتظار نبود. جنگِ ويتنام، فكر و عملِ جامعهیِ آمريكا را زير و رو میكرد و مبارزهیِ قهرآميز را به عنوانِ طبيعیترين شيوهیِ اعتراض به ميان میكشيد. ارتش با تانک به خيابان آمد و از مسلسلِ سنگين استفاده کرد. طیِ اين شورشِ يک هفتهای، ۱۳۰۰ ساختمان خاکستر شد. ۲۷۰۰ فروشگاه غارت شد. بيش از ۷۰۰۰ نفر دستگير شدند. تعدادِ زخمیها ۳۵۶ نفر و کشتهها ۴۳ نفر بود. از اين تعداد کشته ۳۳ نفرشان سياهپوست بودند. ناآرامیهایِ ديترويت میرفت که همزمان ۲۴ شهرِ ديگر در ايالاتِ ميشيگان و اوهايو را در برگيرد. در همهی اين شهرها گاردِ ملی و پليسِ ايالتی مستقر شدند. شورش تنها با مداخلهیِ ارتش سرکوب شد. حکومت کوشيد مردم را با به صحنه فرستادنِ چند مقامِ سياهپوست آرام کند. ولی مردم آنان را تحقير و تهديد کردند و به درستی آلتِ دستِ سيستم ناميدند. شورشِ ديترويت نشانگرِ ظرفيتِ انقلابییِ پرولتاريایِ شهری سياه بود. اينان نقطهیِ تمرکزِ شورش بودند هرچند که قشرهایِ ديگرِ سياهان و سفيدپوستان هم درآن شرکت جستند. از ۱۲۰۰ نفری که در جريانِ شورش دستگير شدند، چهل درصدشان کارگرِ آن سه کمپانیِ بزرگ بودند! و چهل درصدشان هم کارگرِ بقيهی شرکتهایِ بزرگ. جالب اينجاست که آن روزها ميزان دستمزدِ اين افراد تفاوتِ قابلِ توجهی با دستمزدِ کارگرانِ صنعتیِ سفيد نداشت؛ و جالبتر اينکه علیرغمِ بروزِ اختلال در کارِ شرکتهایِ اتوموبيلسازییِ ديترويت به علتِ تعدادِ زيادِ غايبان از کار، جوِ متشنجِ کارخانهها به خشونت يا اعتصاب منتهی نشد. پرولترهای سياه مکانِ مبارزهیِ خود را خارج از مکانِ کار جستوجو میکردند. اين به ميزانِ زيادی ربط داشت به عدمِ جذبِ آنان در ساختارِ اتحاديههایِ کارگری و فقدانِ يک صفِ متحد از کارگرانِ سياه و سفيد در اين مراکز که با هم پایِ اعتصاب بروند.
باز هم پيشگامییِ زنان، باز هم مقاومتِ مردانه
ژانويهیِ ۱۹۶۸ بود که گروهی از فمينيستها مبارزه برایِ رهايییِ زنان را با جنبشِ ضدِ جنگِ ويتنام در هم آميختند و برایِ نخستين بار يک تظاهراتِ پنج هزار نفره از زنان عليه جنگ سازمان دادند. اما فعالانِ مرد در جنبشهایِ مختلف همچنان در برابرِ جنبشِ رهايییِ زنان مقاومت میکردند. اگر اوباشِ سفيد با اسلحهیِ گرم و سرد به جنبشِ سياهان حمله میبردند، در اينجا سلاحِ فعالان عليه جنبشِ زنان، تمسخر و توهين بود. ژانويهیِ ۱۹۶۹ در جريانِ تظاهراتِ بزرگ عليهِ ريچارد نيکسن (رئيسجمهورِ وقت)، يکی از سخنرانانِ فمينيست سه مسألهیِ جنبشِ «ضدِ جنگ»، جنبشِ «قدرتِ سياه» و جنبشِ «رهايییِ زن» را در يک کفه قرار داد و خواهانِ کنار زدنِ ديدگاهی شد که زن را «شیء يا مايملک» به حساب میآورد. اينجا بود که چند مرد فرياد کشيدند: «يکی اينو ببره کوچه پشتی!»، «از اون بالا بکشيناش پايين و ترتيباش رو بدين!» اين رفتارهایِ شوکآور، زنانِ فمينيست را به بررسییِ عميقترِ مناسباتِ جنسيتی در جامعه تشويق میکرد. اين پرسش مطرح شد که اصولاً بايد در جنبشِ چپِ نو و ضدِ جنگ که تحتِ سلطهیِ مردان است باقی ماند يا اينکه بايد انشعاب کرد و جنبشی زنانه ساخت؟ بعضی از فعالانِ زن میگفتند که بهتر است باقی بمانيم و «بازویِ چپِ نو» باشيم و بقيه در مخالفت میگفتند «گيريم که بازوی انقلاب هم شديم، اما سرِ اين انقلاب کيست؟» يکباره محافل و تشکلهایِ گوناگونِ زنانه در شهرهایِ مختلف سربرآورد. ميزِگردها و کنفرانسهایِ زنانه يکی از پیِ ديگری برگزار میشد و نشرياتِ زنانه متولد میشدند. با وجودِ اين، شمارِ فعالينِ اين حرکت از صدها نفر تجاوز نمیکرد. هزاران زنِ ديگر کماکان بدنهیِ جنبشِ دانشجويی، جنبشِ ضدِ جنگ و جنبشِ فرهنگِ آلترناتيو باقی ماندند. در جريانِ اعتصاب و اشغالِ دانشگاهِ کلمبيا در سالِ ۱۹۶۸ اين فعالانِ مرد بودند که خود را به عنوانِ رهبر و سخنگویِ جنبش مطرح میکردند. وظيفهیِ دختران در آن حرکت، جوابدادن به تلفنها بود و تايپ کردنِ بيانيهها و درست کردنِ غذا. به قولِ يکی از آن دختران: «ساختمانهایِ دانشگاه آزاد شده بودند، ولی ما آزاد نشده بوديم.» در جنبشِ هيپیها هم وضع به همين منوال بود. هيپیها ارزشهایِ اخلاقیِ مسلط برای مثال در موردِ بکارت و ازدواج را کنار گذاشته بودند. ولی در آن زندهگیِ گروهی که ظاهراً «آزادیِ بیقيد و شرط» برای همه برقرار بود، بسياری از زنان آشکارا احساس میکردند موردِ استفاده و استثمار قرار میگيرند. پسرانِ هيپی سرِ ساعتِ معين سرِ ميز حاضر میشدند و بر سرِ زنان فرياد میکشيدند که: «پس غذایِ ما چه شد؟!» توقعات در زمينهیِ روابطِ جنسی، همچنان مردسالارانه بود. در عرصهیِ موسيقی هم مردسالاری بیداد میکرد. در فرهنگِ راک، زنان هميشه به عنوانِ تابع و فرودست تصوير میشدند. در چنين فضایِ مردسالارانهای بود که حرکتِ اعتراضیِ فمينيستها عليهِ برگزاریِ مسابقهیِ ملکهیِ زيبايییِ آمريکا در سال ۱۹۶۸ برگزار شد و برای نخستين بار بسياری را وا داشت که در موردِ نقشِ زنان در جامعه فکر کنند. مسابقهیِ ملکهیِ زيبايی يک حرکتِ مردسالارانه و نژادپرستانهیِ سفيد بود که شرکتهایِ بزرگِ مالی و دولتِ آمريکا حامیاش بودند. دختری را که انتخاب میشد، برایِ سرگرمکردن و روحيهدادن به سربازانِ اشغالگرِ آمريکايی، به ويتنام میفرستادند. بنابراين نژادپرستی و ميليتاريسم (نظامیگری) و سرمايهداری يکجا در کالایِ بستهبندی شدهیِ «ملکهیِ زيبايی» جمع شده بود. جامعه و نظامِ مردسالار از زبانِ رسانههایِ رسمی عکسالعمل نشان داد. مجلات و شوهایِ تلويزيونی پر شد از جوکهایِ زنستيزانه. مقاماتِ ورزشی در برخی رشتهها، حضورِ زنان را ممنوع اعلام کردند. ورودِ آنان به بعضی باشگاهها و مِیخانهها و حتا بعضی هتلها ممنوع شد.
همجنسگرايان
گروهِ اجتماعییِ ديگری که در آن سالها درگيرِ مبارزه برایِ کسبِ حقوقِ اجتماعی شد، همجنسگرايان بودند. در ماهِ ژوئن سال ۱۹۶۸ به دنبالِ حملهیِ پليس به يک میخانهیِ مخصوصِ همجنسگرايان در شهرِ «سن فرانسيسكو» برای اولينبار، دگرباشان ايستادند و با افرادِ پليس درگير شدند. شبِ بعد ۴۰۰ زن و مردِ جوان در حالی که شعار میدادند با نيروهایِ پليس رودررو شدند که اين حرکت به دستگيرییِ تعدادِ زيادی از معترضان منجر شد. طبقِ يک تحقيقاتِ پزشکییِ جامعهشناسانه ۴ درصد از مردان و ۲ درصد از زنانِ آمريکا همجنسگرا بودند. اما بسياری از مردم از قبولِ اينکه در جامعهیِ آمريکا همجنسگرايانی وجود دارند، سر باز میزدند. کسانی هم که اين واقعيت را قبول داشتند، آن را لکهیِ ننگی بر دامانِ ملت و جامعه میدانستند. از همان دورانِ دبستان، کلمهی «هومو» به عنوانِ يک فحش بينِ پسربچهها رد و بدل میشد. برملا شدنِ همجنسگرايییِ يک کارمندِ دولت به اخراجِ او میانجاميد. در هاليوود، هنرپيشهگانِ همجنسگرا مجبور به مخفیکاری بودند. برایِ بسياری از مردمِ آمريکا اصلاً قابلِ هضم نبود که سمبلهایِ «مردانهگیِ» آمريکایِ سفيد، برایِ نمونه جان وين، همجنسگرا باشند. در صفوفِ جنبش هم همجنسگرايی يک انحراف به حساب میآمد و میتوانست به اخراج يا عدمِ ارتباط با فردی که همجنسگرايیاش آشکار شده بود، بیانجامد. بعد از درگيریهایِ «سن فرانسيسكو»، گروهی از فعالانِ همجنسگرا متشکل شدند و در نشريهی زيرزمينیِ «رت» بيانيهای انتشار دادند که در قسمتی از آن چنين آمدهبود: «ما گروهی متشکل از مردان و زنانِ همجنسگرایِ انقلابی هستيم معتقد به اينکه رهايییِ کاملِ جنسییِ همهیِ مردم، بدون الغایِ نهادهایِ اجتماعییِ موجود بهدست نخواهدآمد … اين امپراتورییِ بابلی ما را مجبور کرده که به يک چيز متعهد شويم، به انقلاب؛ به هر وسيلهای که لازم باشد!» در اولين سالگردِ درگيریها، دههزار همجنسگرا در نيويورک راهپيمايی کردند. هيئتِ حاکمهیِ آمريکا از نظرِ رسمی حقوقِ همجنسگرايان را به رسميت نشناخت، ولی در عمل با برخی چشمپوشیها و عقبنشينیها کوشيد گرايشِ رفرميستی ـ و جدا ماندن از جنبشهایِ سياسی و اجتماعییِ انقلابی ـ در ميانِ فعالان و رهبرانِ جنبشِ حقوقِ همجنسگرايان را تقويت کند.
قتلِ دانشجويانِ معترض و طرحِ سرکوبِ عمومی
روزِ چهارم ماهِ مه ۱۹۷۰، افرادِ گاردِ ملی بيشاز ۶۰ بار به رویِ۲۰۰ دانشجویِ دانشگاهِ ايالتییِکنت آتش گشودند. ۴ نفر را کشتند و ۹ نفر را زخمی کردند. ماهِ مِه خونين شد. واقعهیِ دانشگاهِ کنت، به نمادِ شورشِ دانشجويان عليهِ دولت تبديل شد. يکهفته بعد، ۳۵۰ دانشگاه در سراسرِ آمريکا در اعتصاب بودند. نارضايتی به خشم و خشم به قهر تبديل میشد. درگيری بود و پرتاب کوکتل مولوتف و آتشسوزی. شيشهیِ کاميونهایِ ارتشی و بانکها را خُرد میکردند. حکومت مجبور به استقرارِ ارتش در دانشگاهها شد. در ايالتِ میسیسیپی، دانشجويانِ سياه هدفِ گلوله قرار گرفتند. در اين حمله، دو دانشجویِ دختر کشته شدند. مدافعانِ حکومت واردِ ميدان شدند. در نيويورک، گروهی از کارگرانِ ساختمانی را برایِ کتکزدنِ دانشجويانِ معترض بسيج کردند. قوهیِقضاييه، نيروهایِ گاردِ ملی را در جنايتِ دانشگاهِ کنت مقصر نشناخت و کارشان را دفاع از خود تلقی کرد. دولت لايحهای ارائه داد که بر مبنایِ آن «تهديد و توهين عليه رئيسجمهور» جرم اعلام میشد. کابينهینيکسن سياستِ جاسوسی و شنودِ گسترده و لجامگسيخته عليه معترضان را به اجرا گذاشت. بعد از اينکه طرحِ مخفییِ بمبارانِ کامبوج توسطِ يک منبعِ ناشناس لو رفت و از طريقِ مطبوعات منتشر شد. اف. بی. آی. (FBI) به دستورِ کاخِ سفيد مکالماتِ تلفنییِ بسياری از مقاماتِ دولتی، روزنامهنگاران و فعالان را شنود کرد … دولتِ نيکسن طرحی را برای درهم شکستنِ جنبشِ مردمی تدوين کرد. مقاماتِ قضايی، معترضانی را که به اشغالِ مراکزِ دولتی و نظامی میپرداختند، تهديد به اسارت در اردوگاههایِ ويژه کردند. به دستورِ نيکسن، کميتهیِ شش نفرهیِ هدايتِ سرکوب تشکيل شد و از طريقِ اف. بی. آی. ۲۰۰۰ مامورِ ويژه را برایِ نفوذ و تحريک و خرابکاری در صفوفِ جنبش و انتشارِ شايعات و دروغهایِ تبليغاتی در سطحِ جامعه سازماندهی کرد. جنبشِ سياهان و جنبشِ دانشجويان نسبت به تشديدِ سرکوبها، با انجامِ تظاهرات و اقداماتِ مبارزاتی بيشتر عکسالعمل نشان داد. راديکاليسم و سياستهایِ قهرآميز رواجِ بيشتری يافت. حملات به ساختمانهایِ دولتی و تسخيرِ موقتِ آنها توسطِ مبارزانِ خشمگين فزونی يافت. هدف از اينکار، شوک وارد کردن به جامعه بود و برهم زدنِ حالتِ عادیِ امور. تهيهیِ بمبهایِ دستساز باب شد. تهديد به بمبگذاری به ۳۵۰۰۰ مورد بالغ میشد. شرکتهایِ بزرگِ نفتی، الکترونيک و ارتباطی و بانکها هدفِ اصلییِ تهديدات بودند. همزمان نيروهایِ پليس به دفاترِ حزبِپلنگانِ سياه تيراندازی کردند و باعثِ زخمیشدنِ دهها مبارز شدند. در محافلِ سياسی صحبت از اين بود که در سالِ۱۹۷۰ آمريکا شاهدِ يک «تابستانِ چريکی» خواهد بود. نيکسن عليهِ «هرج و مرج» عربده میکشيد. يک نظرسنجییِ مؤسسهیِ گالوپ به جامعهیِ آمريکا القاء میکرد که ۸۰ درصد از مردم خواهانِ اخراجِ دانشجويانِ معترض از دانشگاهها هستند و ۵۰درصد از مردم حتا با برگزارییِ تظاهراتِ مسالمتآميز در دانشگاه مخالفند. استادانِ مبارز نيز علناً تهديد به اخراج میشدند. يکی از مهمترين درگيریها در تابستانِ۱۹۷۰ در دانشگاهِ بِرکلی در دفاع از ايجادِ «پارکِ مردم» رخ داد. در ماهِ آوريل، ۲۰۰ دانشجو از گرايشهایِ مختلف با خود بيل و کلنگ و نهال و گل به دانشگاه آوردند و در يک محوطهیِ متروکه متعلق به دانشگاه، درختکاری و گلکاری کردند و آنجا را «پارکِ مردم» ناميدند که استفاده از آن برایِ عموم آزاد بود. اما در ماهِ مه، پليس آنجا را اشغال کرد و به سرعت يک حصارِ بلند دورِ پارک کشيد. ظهر، هزار نفری که در محلِ تجمع کرده بودند برایِ پسگرفتنِ پارک با پليس درگير شدند. پليس به سمتِ جمعيت گلولههایِ ساچمهای و گازِ اشکآور شليک میکرد. ۱۰۰ نفر زخمی و ۳۰ نفر تير خورده حاصلِ اين درگيری بود. يکی از تظاهرکنندهگان جان باخت. در شهر حکومتِ نظامی اعلام شد و دانشگاه به اشغالِ پليس در آمد. ۸۰ درصد از دانشجويان و استادان طییِ يک تجمعِ اعتراضی، موافقتِ خود را با پروژهیِ «پارکِ مردم» اعلام کردند. اما حکومت قصدِ عقبنشينی نداشت. هليکوپترها بالای سرِ تظاهرکنندهگان به پرواز درآمد و بر آنان گازِ اشکآور پاشيد و متفرقشان کرد. مقامات عربده میکشيدند که «اگر لازم باشد حمامِ خون راه میاندازيم!» جرمتراشی و پاپوشدوزی برایِ فعالانِ تشکلهایِ مختلفِ جنبشِ سياسی و اجتماعی به راه بود. تقريبا همهیِ رهبرانِ اصلی و سرشناسِ پلنگانِ سياه به اتهامهایِ سنگين دستگير شدند. ۲۸ نفر از اعضایِ پلنگانِ سياه در حملاتِ جداگانه به قتل رسيدند. حکومت تسويهحسابِ خونين با جنبش را آغاز کرده بود.
آنچه دگرگون شد و آنچه نشد
اگر میخواهيم توانِ جنبشِ دههیِ۱۹۶۰ و اوايلِ دههیِ۱۹۷۰ را محک بزنيم بايد دامنهیِ تأثيراتِ سياسی و اجتماعی آن را فراتر از جنبشِ ضدِ جنگ دنبال كنيم. از جنبشِ دفاع از حقوقِ مدنییِ سياهان و در ادامهیِ آن جنبشِ راديكالی كه پلنگانِ سياه نمادِ آن بود شروع كنيم: جنبشِ سياهان تأثيراتِ عميق و ماندهگاری بر جامعهیِ آمريكا داشت. پايانِ دههیِ۱۹۶۰ با سركوبِ شديدِ فعالانِ انقلابی و راديكالِ جنبشِ سياهان همراه بود و آغازِ دههیِ۱۹۷۰ با سياستِ آگاهانهیِ ترويجِ موادِ مخدر در بينِ جوانانِ سياهپوست و دامنزدن به درگيرییِ گروههایِ جوانانِ محلات توسطِ دستگاهِ پليسی امنيتییِ آمريكا. برقرارییِ شرايطی شبيه به حكومتِ نظامی در گتوهایِ سياهان و اعمالِ روزمرهیِ خشونتِ پليسی و فرصتهایِ نابرابرِ اقتصادی و سياسی و اجتماعی، كماكان مسألهیِ تبعيض و ستمِ نژادی ملی عليه سياهان را به صورتِ يک تضادِ حاد و آشكار در جامعهیِ آمريكا زنده نگه داشت. در عينِ حال بخشهایِ رهبریكنندهیِ طبقهیِ حاكمه ضرورتِ انجامِ تغيير و حک و اصلاح در زمينهیِ حقوقِ شهروندی و قوانينِ مدنی و رفتارهایِ فرهنگی را دريافتند. قشری هر چند نازک از سياهانِ آمريكا از فرصتهایِ به مراتب بيشتری نسبت به گذشته بهرهمند شدند تا خود را در عرصههایِ اقتصادی و سياسی و فرهنگی بالا بكِشند. دو حزبِ دموكرات و جمهوریخواه، دست به تلاشِ جدی برای پرورش و ادغامِ سياستمداران و رهبرانِ جامعهیِ مدنییِ سياهان در صفوفِ خود زدند. مارتينلوتركينگ را به نمادِ تلاشِ مثبت برایِ تحكيمِ صفوفِ ملت زيرِ پرچمِ سه رنگِ آمريكا تبديل كردند و هر سال خاطرهاش را در همان روزی كه ترور شد با برگزاریِ مراسمِ گسترده و سراسری، بزرگ داشتند. تبليغاتِ نژادپرستانهیِ آشكار در محيطهایِ آموزشی و روشنفكری و رسانهها جرمِ قابلِ تعقيب اعلام شد. دستگاهِ حاكمه در برابر سياستهایِ هويتی و تشكلهایِ فرهنگییِ سياهان كه شعارشان «بازگشت به ريشههایِ اجدادی» بود با تسامح و تساهل رفتار كرد، به شرطِ آنكه از رفتار و كردارِ انقلابی و راديكال و ضدِ سيستم دوری بجويند. بر تعدادِ دانشجويانِ سياه افزوده شد. حضورِ سياهان در هاليوود بسيار پررنگتر از گذشته شد. عبارتِ «آمريكايییِ آفريقايیتبار» كه با غرور بر زبانِ سياهان جاری میشد به جایِ كلمهیِ توهينآميزِ «كاكاسياه» (نيگر) را گرفت و بعد از گذشتِ چند سال به عبارتی رسمی برایِ نام بردن از سياهانِ آمريكا تبديل شد.
جنبشِ تأثيرگذارِ ديگری كه در دهههایِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ روابط و ديدگاهها و ارزشهایِ سنتی و مذهبی را عميقاً به چالش گرفت، جنبشِ رهايییِ زنان بود. اين جنبش موفق شد، چند نسل از زنانِ شورشگر را بهوجود بياورد و يک پایگاهِ روشنفكریِ محكم از زنانِ نظريهپردازِ راديكال و نوانديش در عرصهیِ علومِ اجتماعی و فرهنگ و هنر درست كند. جنبشِ رهايیِ زنان موفق شد به ساختارِ اسارتبارِ خانوادهیِ سنتییِ پدرسالارِ آمريكايی هم به لحاظِ نظری و هم عملی ضرباتِ مهمی وارد كند و شمارِ گستردهای از زنان را از نسلهایِ مختلف به صحنهیِ مبارزاتِ سياسی و اجتماعی بكشاند. فراگيرشدنِ ايدههايی مانندِ «حقِ كنترلِ زن بر بدنِ خود» و تصويبِ قوانينی در زمينهیِ حقِ سقطِ جنين و سايرِ حقوقِ اجتماعییِ زنان از جمله عليه تعرض و آزارِ جنسی در محيطِ كار و آموزش، از ديگر دستآوردهایِ اين جنبش بود. در نتيجهیِ پيشرویهایِ جنبش در دههیِ۱۹۶۰، روابط و فرهنگِ پدرسالارانه و مردسالارانهیِ حاكم بر جامعهیِ آمريكا مجبور شد به شكلهایِ پيچيدهتر، پنهانتر و موذيانهتری ادامهیِ حيات بدهد. بخشهايی از هيأتِ حاكمهیِ آمريكا به ضرورتِ همراهی با جنبشِ زنان برایِ مهارِ پتانسيلِ راديكال و انقلابییِ آن و ادغامِ جرياناتِ ليبرال و محافظهكارِ درونِ جنبش در كاركردِ نظامِ بورژوا امپرياليستی پی بردند. آنها كوشيدند از «تشكيلاتِ سراسریِ زنان» به عنوانِ اهرمی برایِ جلبِ تودههایِ زن و نيز فعالانِ روشنفكرِ اين جنبش به كارزارهایِ انتخاباتی و حمايت از اين يا آن حزبِ حاكم استفاده كنند. در امتدادِ همين تغيير و تحولات، بر شمارِ زنان در ردههایِ بالاتر نهادهایِ حكومتی افزوده شد. در عينِ حال، بخشهايی از طبقهیِ حاكمه و نيروهایِ مرتجعِ جامعهیِ آمريكا هيچگاه نتوانستند پيشرویها و دستاوردهای واقعییِ جنبشِ رهايییِ زن و تغييراتِ اجتماعی و فرهنگییِ راديكالی كه برای جامعهیِ آمريكا به همراه آورد را تحمل كنند. جدا از حملاتِ ايدئولوژيک و تبليغاتِ رسانهای و مذهبییِ شبانهروزی عليه فمنيسم و جنبشِ رهایییِ زن، اين نيروها به بمبگذاری در كلينيکهایِ ويژهیِ سقطِ جنين و ترورِ پزشكانی دست زدند كه در اين زمينه به يارییِ زنان میشتافتند. اين اقداماتِ جنايتكارانه تا به امروز ادامه يافته است. گرايشهایِ رفرميستی و محافظهكارِ درونِ جنبشِ زنان رضايتمندانه به تغييراتِ حقوقی و فرهنگییِ انجام شده در اوايلِ دههیِ۱۹۶۰ بسنده كردند. بهقولِ يكی از فعالانِ راديكالِ جنبشِ فمنيستی، «آرمانِ رهايی را با برابرییِ حقوقی معاوضه كردند». در نتيجه از دامنه و شور و شوقِ جنبشِ در حالِ گسترشِ زنان کاسته شد.
جنبشِ مهمِ ديگری كه بر روابطِ ميانِ نسلها، بر مناسباتِ درونِ خانواده، بر نظامِ آموزشی و مقرراتِ دانشگاهی، و بر انديشهیِ تشكليابی و گسترشِ نهادهایِ مدنی، تأثيراتِ ماندگار و ارزشمندی بر جای گذاشت، جنبشِ راديكالِ دانشجويان بود. جنبشِ جوانانی كه به فكرِ ساختنِ زندهگی و فرهنگِ آلترناتيو بودند. تحتِ تأثيرِ اين جنبش و مجموعهیِ راهگشايیهایِ دههیِ۶۰ بود كه گفتِمانِ «ضدِ تبعيض» در محافلِ سياسی و فرهنگی و هنری و آموزشی تثبيت شد. يعنی زبان و رفتارِ تبعيضآميز در زمينههایِ ملی و نژادی و جنسيتی و فقر و غنا زشت و نكوهيده شمرده شد و عكسالعملِ آشكار و قاطع در برابرِ آن به يک عرف تبديل شد. اما از سالهایِ ميانییِ دههیِ۱۹۷۰، اين جنبش نيز فروكش كرد. نسلِ مبارزانِ دههیِ قبل كه حالا ديگر دانشگاه را تمام كرده بودند واردِ «جريانِ عادیِ» زندهگی شدند. راديكالترينهایشان در پییِ سركوبِ پليسییِ پايانِ دههیِ۱۹۶۰ حالا يا در زندان بودند و يا زندهگییِ مخفی را تجربه میكردند. بخشِ بزرگی از فعالانِ دانشجويی يا هيپیهایِ چند سال پيش، حالا فقط خاطراتِ زندهگی و فرهنگِ آلترناتيو را به همراه داشتند و اين را در سطحِ علايق و سليقهها و رفتارهایِ شخصی در زندهگییِ با ثباتِ امروزِ خود بروز میدادند يا میكوشيدند به فرزندانِ خود منتقل كنند. گروهی نيز كماكان در عرصهیِ سياسی باقی ماندند اما به عنوانِ نيروهایِ تازه نفسِ احزابِ حاكم ايفایِ نقش كردند. همينها بودند كه موضوعاتِ جديدی مانندِ «محيطِ زيست» و «حقوقِ زنان و اقليتها» و امثالهم را به برنامهیِ احزابِ دمكرات و جمهوریخواه وارد كردند يا فعالِ جامعهیِ مدنیای شدند كه تعارضی با نظمِ بورژوا امپرياليستییِ حاكم نداشت.
وضعيت و گرايشهایِ درونِ جنبشِ كمونيستی و چپها
اما نيروهایِ كمونيستِ انقلابی و چپِ جديدی كه در ميانهیِ دههیِ۱۹۶۰ از دلِ جنبشِ جوانان و روشنفكران شكل گرفته بودند، مسيری متفاوت از دستهبندیهایِ بالا را پيمودند. اكثرِ اين نيروها محصولِ مخالفت با جنبشِ چپِ سنتی و بیروحی بودند كه ساليانِ سال به سياستهایِ اصلاحطلبانه و سازشِ طبقاتی خو كرده بود. از انجمادِ فكری و بينشِ جزمگرايانه و مكانيكی رنج میبرد و ناسيوناليسم و دمكراسییِ بورژوايی را در قالبِ شعارها و اصطلاحاتِ چپ ارائه میكرد. نيروهایِ جنبشِ كمونيستییِ نوين و جوانِ دههیِ۱۹۶۰ خود را با شورشگری، شكستنِ قالبهایِ كهنه و ضديت با آتوريتههایِ سياسی و اجتماعی و فرهنگییِ موجود معنا میكردند. ضدِ امپرياليست بودند و انترناسيوناليست. انقلابیترينهایشان هيچ ارزشی برایِ ميهن و پرچمِ امپرياليستی قائل نبودند و با تمامِ وجود آرزویِ شكستِ آمريكا در جنگِ تجاوزكارانهای كه در هندوچين به راه انداخته بود را داشتند. بخشی از اين نيروها از درکهایِ غالب در كلِ جنبشِ بينالمللی در موردِ طبقهیِ كارگر پیروی میكردند و سياستِ طبقاتییِ پرولتاريا و انقلابِ اجتماعییِ پرولتری را با دنبالهروی از جنبشهایِ روزمرهیِ كارگری و تقديسِ كارگران به صرفِ كارگر بودنشان معادل میگرفتند. بخشِ ديگری كه تحتِ تأثيرِ نظراتِ انقلابی سياسی و فلسفییِ مائوتسهتونگ منجمله ديدگاهِ انتقادیاش نسبت به تجربهیِ شوروی، و نيز تحتِ تأثيرِ تجربهیِ عظيمِ ساختمان ِسوسياليسم در چين قرار داشت و میكوشيد مفهوم و درسها و دستآوردهایِ انقلابِ فرهنگی در آن كشور را بيشتر بشناسد، مواضعِ نسبتاً روشنتر و صحيحتری را در موردِ انقلابِ اجتماعی و ابزارِ ضروری سازماندهی و رهبرییِ آن در جامعهیِ آمريكا مطرح میكرد؛ هرچند كه از تمايلاتِ اكونوميستی و سادهانديشیهایِ ناگزير مبرا نبود.
وضعيتِ كلییِ جنبشهایِ دههیِ۱۹۶۰ در جامعهیِ آمريكا و در سطحِ بينالمللی آنچنان بود كه گرايشهایِ اكونوميستی و كارگريستی را خودبهخود در موضعِ ضعف قرار میداد. مقاومتها و اعتراضاتِ لايههایِ گوناگونِ جامعه كه مضمون و رنگ و بويی آشكارا متفاوت از «جنبشِ خالصِ كارگری» داشتند، و وجودِ جنبشهایِ مسلحانهیِ تودهاییِ آزادیبخش در كشورهایِ موسوم به «جهانِ سوم» كه بيشتر نمايندهیِ دمكراسییِ انقلابی و ضدِامپرياليستی بودند تا سوسياليسم و كمونيسم، بخشِ بزرگی از نيروهایِ چپ را علیرغمِ خواستههایِ ذهنی و «اصولِ خدشهناپذيرِ رسمیشان» به مشاركت در جنبشها و جبههها و ائتلافهایِ «غيرِكارگری» و «غيرِ سوسياليستی» میكشاند. خيلی از كسانی كه در جنبشهایِ دههیِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شرکت داشتند از طبقهیِ ميانییِ جامعه برخاسته بودند. محرکشان ناملايماتی بود که نظامِ امپرياليستی در عرصهیِ سياسی و اجتماعی و فرهنگی به بار میآورد. وجودِ آلترناتيوِ جامعهیِ سوسياليستی در دنيایِ آنروز و نشانههايی که از روابط و زندهگی و ارزشهایِ متفاوت به دست میداد، برایِ بخشِ قابلِ توجهی از اين نيرویِ اساساً جوان، الهامبخش و جذاب بود. اما بينِ اين تصويرِ کلی با بينش و راه و نقشه و ابزارِ لازم برایِ دگرگونکردنِ يک جامعهیِ سرمايهدارییِ امپرياليستی، فاصلهای وجود داشت. مسيرِ انقلابِ اجتماعییِ واقعی را نمیشد با بينشِ خردهبورژوايییِ راديکال پيمود. اين كمبود و ناتوانی رفتهرفته باعثِ ريزشِ نيروهایِ شركت كننده در جنبش شد. کمونيستهایِ انقلابی هم که میبايست بينش و نقشه و ابزارِ ضروری برایِ تدارکِ انقلابِ سوسياليستی را در برابرِ جامعه میگذاشتند، بيشتر به دنبالهروی از جنبشِ موجود و تمايلاتِ رايج در آن پرداختند. آنها بخشاً در برابرِ واقعيتِ ريزشِ نيروها، به فکرِ تعديل يا رقيقکردنِ برنامهیِ سياسییِ خود افتادند تا متحدانِ مردد را حفظ کنند. البته هميشه يک گرايشِ نادرستِ ديگر هم در بينِ اكثر کمونيستها و چپها وجودداشت كه تصويری آرمانی از مقولهیِ مردم و جنبش در اذهان میپروراند. در اين تصوير، وجودِ تمايلات و مرزبندیهایِ نهايتاً طبقاتی در صفوفِ رنگارنگِ جنبش ناديده يا کمرنگ انگاشته میشد.
يک واقعيتِ مهمِ ديگر در اوضاعِ آن دوران اين بود كه اتحاديههایِ كارگری در آمريكا به واقع اهرمِ دستِ بورژوازییِ حاكم محسوب میشدند. نيروهایِ رهبریكننده و بخشِ مهمی از فعالان و پايههایِ اين اتحاديهها منافع خود را در تأمينِ منافعِ بورژوازییِ خودی، از جمله اقداماتِ امپرياليستیاش در سراسرِ دنيا، میديدند و قراردادنِ آنها در دستهبندییِ پرولتاريا به مثابهیِ نيرويی كه «به جز زنجيرهایِ بردگیاش هيچچيز برایِ از دستدادن ندارد» نهايتِ سادهانديشی بود. طبقهیِ پرولترِ آمريكا اساساً خارج از صفوفِ اتحاديههایِ رسمی قرار داشت؛ در بينِ تودههایِ سياهپوست و مهاجرانِ لاتينو؛ در صفوفِ زنانِ زحمتكشی كه در مشقتِ خانههایِ رو به گسترش در مرزهایِ جنوبییِ آمريكا استثمار میشدند؛ در بينِ خدمتكارانِ خانهگی و لايههایِ پايينییِ پرستاران و …
چند نكتهیِ پايانی كه بايد خاطرنشان كرد
اول: در ارزيابی از جنبشِ دههیِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، مورخان و تحليلگران و خاطرهنويسانِ بورژوا ـ يا به انقلاب پشتکردهها ـ هر آنچه اتفاق افتاد را نتيجهیِ خيالبافیهایِ كودكانه و بیثمر جلوه میدهند. گروهی از مبارزان و دگرانديشان نيز هستند كه معتقدند در شرايطِ كنونی بايد چيزی شبيه به همان جنبش را احيا كرد. هر دو اين گرايشها نادرست است. جنبشِ ۱۹۶۰ و 1970 علیرغمِ دستآوردهایِ بزرگی که به همراه آورد به پختهگییِ کاملِ شرايطِ عينی و ذهنی برایِ انقلاب در کشورهایِ امپرياليستی منجر نشد. ما فقط شاهدِ نطفهبستنِ عناصر و زمينهچينییِ شرايطی بوديم که برایِ دفنِ نظامِ سرمايهداری و دولتِ امپرياليستی لازم است. ارائهیِ يک تصويرِ آرمانی از آن جنبش، نهايتاً ما را از يک چارچوبِ رفرميستی و دلبستن به تغييراتِ هرچند راديكال، اما محدود در چارچوبِ نظمِ موجود، فراتر نخواهد برد.
دوم: نقشِ عواملِ بينالمللی در همهیِ تحولاتِ تکاندهندهیِ دهههایِ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰غيرِ قابلِ چشمپوشی بود. مثلاً اين جنبش در غيابِ مبارزاتِ مسلحانهیِ رهايیبخش در کشورهایِ تحتِ سلطهیِ امپرياليسم بدونِ شک بسيار متفاوتتر از آن چيزی بود که رخ داد. اگر شوروی در دههیِ۱۹۵۰ به يک کشورِ سرمايهداری و امپرياليستی تبديل نشده بود، نتايجِ جنبشِ راديکال و انقلابی در کشوری مانندِ آمريکا میتوانست کاملاً متفاوت باشد. يا اگر مائو در چين برایِ حفظِ سوسياليسم، انقلابِ فرهنگی را رهبری نکرده بود، مبارزانِ جنبشِ دههیِ۶۰ و ۷۰ از يک منبعِ الهامِ مهم و دورنمایِ روشن و گسترده محروم میشدند.
سوم: تحولاتِ دههیِ۶۰ و ۷۰ نشان داد که بحرانهایِ انقلابی میتوانند ناگهان و بدون اخطارِ قبلی ظاهر شوند، هرچند که اين بحرانها بر پايه و اساسی مادی استوارند و به اصطلاح «رعد در آسمانِ بیابر» نيستند. اما واقعيتِ مهمتری هم هست: اگر کمونيستهایِ انقلابی نقشِ خود را در رهبرییِ قيامها و خيزشهایِ تودهای تمام و کمال ايفاء نکنند، هيچ بحرانی به خودیِخود به انقلابِ پرولتری منجر نخواهد شد.
چهارم: شايد بزرگترين دستآوردِ جنبشِ دههیِ۶۰ و ۷۰ در کشورهایِ امپرياليستی اين باشد که تصويرِ ارائه شده توسطِ بورژوازیِ حاکم و احزابِ رفرميست و سازشكارِ چپِ سنتی از وضعيتِ آن جوامع را پاک کرد. بورژوازی (چه راست، چه چپ) ادعا میکردند که ديگر دورانِ انقلابِ اجتماعی در کشورهایِ سرمايهدارییِ پيشرفته به سر آمده، و حداکثر کارِ ممكن و مطلوب، حک و اصلاحِ نظمِ موجود است. جنبشِ دههیِ۶۰ و ۷۰ اعلامِ زندهبودنِ انقلاب و ريشههایِ عينی و عواملِ مساعدِ ذهنییِ انقلاب بر متنِ تضادهایِ بنيادينِ اين جوامع بود.










