OWS اوس…
هر روز، هر هفته، هر ماه، هر سال والاستریت اشغال است…
آشنایی با جنبش اشغال والاستریت نیویورک Occupy Wall Street!
اگر ما نه، چه کسی؟ اگر اکنون نه، کی؟
بامشاد میکائیلیان ـ برناک جوان
در این نوشته با توجه به وقایع اخیر در والاستریت که منجر به موجی از اعتراضات در شهرهای بزرگ دنیا گردید، به چند نکتهی اساسی و مورد بحث بهطور نقادانه پرداخته میشود. ۱- این جنبش در کدامین شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و در چه فرآیندی از اوضاع داخلی آمریکا و اوضاع بینالمللی بوجود آمد. ۲- ترکیب طبقاتی این جنبش چیست؟ ۳- اهداف این جنبش چیست؟ ۴- کمبودها و چالش های مقابل این جنبش کدام است؟ و چند مورد دیگر.
مقدمه
در فاصله چندین بلوک از مرکز مالی خرید و فروش سهام والاستریت سرمایهداری- امپریالیستی آمریکا، صدها نفر از جوانان پرشور در لیبرتی پلازا و عمدتاً پارک زکوتی چادرهای شان را که از جعبههای غذا و کیسههای خواب پر شده، برپا کرده اند. پارکی که مکان فروش مواد مخدر برای کارکنان والاستریت بود، آگاهانه به یک منطقه عاری از مواد مخدر و مرکز شورش مردم بیکار، گرسنه، بیخانه مان، غرق در وام های دانشجویی، وام خانه و …ی ِآمریکا تبدیل گشته است!
جنبش اشغال والاستریت نیویورک (از این به بعد اوس؛ مخفف آکوپای والاستریت یا اشغال والاستریت) قلب شورش عادلانه ی ستمدیده گان و استثمارشونده گان آمریکا و جهان است. این جنبش در اولین گامش با راهپیمایی 3000 نفر در شنبه 17 سپتامبر 2011 آغازگر قدمی مهم گشت. تظاهرکننده گان راه های منتهی به والاستریت نیویورک، مرکز قمارخانه و بورس بازی بورژوازی سرمایه – امپریالیستی آمریکا را بستند!
از آن روز تاکنون صدها نفر در پارک زکوتی هر شب را به امید صبح روشنتری می گذرانند.
این تظاهرات در مقالهای در 13 ژوئیه از طرف «روزنامهی فعالین ادباسترز» تحت عنوان «والاستریت را ببندیم!» دو ماه قبل از شروع اولین راهپیمایی، فراخوانده شد. در آن مقاله نوشته شده بود: «20000 نفر از ما در والاستریت پایگاه مرکز مالی آمریکا در تظاهراتی مسالمتآمیز گردهم خواهیم آمد، مجمع مردمی را برای تصمیمگیری در مورد اینکه چه تقاضاهایی خواهیم داشت، و دستور انجام کار در بعدی کاملاً گسترده، نافرمانی مدنی کاملاً غیرخشونتآمیزی که کشور ما از زمان راهپیماییهای آزادی سالهای 1960 به خود ندیده است، را بر پا خواهیم نمود!» و بعد از آن دو گروه دیگر با نامهای «مجمع عمومی نیویورک» و «روز خشم آمریکا» در سازمان دهی این رویداد شرکت کردند.1
هماکنون این جنبش به بیش از 1300 شهر آمریکا از جمله، لسآنجلس، بستون، آتلانتا، شیکاگو، واشنگتن، سانفرانسیسکو، اوکلند، سنت حوزه و … گسترش پیدا کرده است و جوانان در بسیاری از شهرهای دیگر در یک حرکت کلکتیو در تاریخ 15 اکتبر به این جنبش پیوستند. زمانی که ستمدیده گان و استثمار شونده گانِ جهان در روز پنجشنبه 13 اکتبر اطلاع یافتند که پلیس فاشیست و شهردار دیکتاتور نیویورک، مایکل بلومبرگ، میخواهد جوانان را در ساعت 7 صبح جمعه 14 اکتبر از پارک زکوتی با استفاده از نیروی قهریه پلیس بیرون کند، در بیش از 80 کشور جهان از جمله کره جنوبی، فلیپین، تایوان، ژاپن، استرالیا، آلمان، انگلستان، ایتالیا، اسپانیا، بلژیک، شیلی و یونان و … در حمایت از جنبش اشغال والاستریت نیویورک ـ اوس ـ راهپیمایی و تظاهرات میلیتانتی بر پا کردند، انزجار و خشم خود را نشان دادند و اعلام کردند که دیگر حاضر به سکوت در مورد بیعدالتیهایی نیستند که از طرف صندوق بینالمللی پول و بانکهای مرکزی که مجری سیاستهای نظام سرمایهداری جهانی به رهبری آمریکا هستند، جاری میشود؛ و آنها جزء 99 درصد شهروندان جهان هستند و میخواهند برای گرفتن شهرها، کوچهها و خیابانهایشان بهپا خیزند. در شنبه 15 اکتبر آتش خشم استثمارشوندگان و ستمدیده گان جهان به سونامی مبدل شد و امواجاش نظام سرمایهداری- امپریالیستی جهان را آن چنان به لرزه در آورد که هیچ نیروی نظامی سرکوبگرِ دولتی را یارای مقاومت در مقابل عزم راسخ آنان نبود.
شهردار دیکتاتور و پلیس فاشیست نیویورک عقبنشینی کردند. هر چند که این عقبنشینی برای مدت زیادی دوام نخواهد آورد.
شور انقلابی بر روحیهی مردم استثمار شده ی جهان حاکم است و دیگر حاضر به ادامه ی زندهگی طبق شرایط گذشته و تحت فرمان روایی هیچ قدرت امپریالیستی و دستنشانده گان آن ها نیستند. گویی آن ها بانگ میزنند که: «تو مپندار که خاموشی من در دیروز، بود برهان فراموشی من!»
آنها در روز پیروزیشان علیه دسیسهی شهردار نیویورک، آهنگِ «انقلاب از تلویزیون پخش نمیشود»ِ خوانندهی سیاهپوست آمریکایی جیل اسکات - هرون را که در سال های 60 یکی از پرطرفدارترینها محسوب میشد را در پارک زکونی گوش دادند و برای پیوستن مردم به این جنبش آن را در سایت رسمی خود قرار دادند، که میگوید «انقلاب از تلویزیون پخش نخواهد شد! از خانه کنده شو! انقلاب در کوچه و خیابان جریان دارد و خواهد داشت! انقلاب از تلویزیون نشان داده نمیشود! برادر در خانه ننشین! انقلاب از تلویزیون نشان داده نمیشود! نشان داده نمیشود … نشان داده نمیشود … انقلاب عملاً و زنده جریان خواهد داشت، به خیابان بیا! … به انقلاب بپیوند! …»2
بسیاری از این جوانان در شهرهای مختلف به این اصل مشارکت نظری دارند: «این مراکز مالی و بانکی مسئول تمامی فقر و رنجِ روا شده بر کرهی خاکی اند.»
اوس در زکوتی پارک نیویورک جامعه ی نوینی بر پا نموده
در کنار گانگسترهایی که مجریان مرکز مالی والاستریت هستند، آنسو تر یک جامعه ی نوین عمدتاً از نسل جوان در حال شکل گیری است. نسلی در آمریکا بیدار شده و حاکمیت امپراتوری آمریکا را به مبارزه گرفته است. در داخل شکم هیولای پاگِلی، آمریکای مورد تنفر بشریت استثمار شده سراسر جهان، جوانان قدرت سیاسی را به چالش گرفته اند. اکثر این جوانان بین سنین 18 تا 23 سال میباشند. در حالی که در زمان حمله بوشِ پسر برای اشغال نظامی به افغانستان و عراق این جوانان بین 8 سال تا 13 سال بیشتر عمر نداشته و خردسالان و نوجوانانی بیش نبودند! اما امروز چشمانشان به حقایقی گشوده شده که در دوران خُردسالی برایشان قابل تصور نبود.
جوانی که اوایل بیستسالگی اش است می گوید: «ما همه این مسئولیت را قبول کردهایم که منتظر نفر بغلدستی نباشیم تا او حرکت را شروع کند. ما همه بخشی از این جنبشیم و این جامعهای که ما در این چند روز زندهگی مشترک در این پارک برای اشغال والاستریت بهوجود آوردهایم یک میکروسوسایتی (جامعه ی کوچک) یک جامعه ی انسانی یِ کوچک است که همه با هم همدل اند و یک هدف دارند و هم دوش هم برای حل تضادی که با آن روبرو هستیم از دل و جان مایه می گذاریم. برای فرموله کردن یک جامعه ی نوین، حرکت ما نباید صرفاً اعتراضی و دفاعی باشد بلکه باید برای اینکه چه جامعه ی نوینی را می خواهیم برقرار کنیم بحث و تبادل نظر جدی کنیم. این کاری است که ما داریم در مجمع عمومی انجام میدهیم.»
10 سال پس از جنگ دولت آمریکا برای حفظ و گسترش امپراتوریاش و اشغال نظامی افغانستان و عراق رایحه ی دلانگیزی در فضای آمریکا به مشام میرسد. خردسالان دیروز، چشم و گوش شان باز شده است و برای پاسخ به سؤالات مهم و اساسی که با آینده شان ارتباط ناگسستنی دارد در یک مجمععمومی روزانه در پارک زکوتی نیویورک و دیگر شهرهای آمریکا باهم به بحث، تبادل نظر و جدل فکری بر سر جهتگیری و چگونگی پیش برد جنبش اوس و این که دنیای نوینی که میخواهند در آن زندهگی کنند از چه مختصاتی برخوردار باشد، میپردازند. جنبشی از نسلنوین آمریکا در یک حرکت متشکل سیاسی از این پتانسیل برخوردار است که از مشکلات، دست آوردها و تضادهای پیشِ روی خویش تجربه کسب کند و آن را در زمان و شرایطی خاص به سطح بالاتری از مبارزه ارتقا دهد. انقلابیون چپ آمریکا کار انقلابی و فعالیت خستگیناپذیر خود را در درون این جنبش گسترش داده و سعی در ارتقای سطح دانش و آگاهی و سمت و سوی آن دارند و در عین حال از شور نسل مبارز تازه به میدان آمده یاد میگیرند. جوانان جنبش اوس با استفاده از «میکروفن انسانی»شان با شوری وصفناشدنی، کلمه به کلمهی هر سخنران را تکرار میکنند. گویی نمیخواهند هیچیک از جملات نسل انقلابی رادیکال و کمونیست آمریکا و دیگر کشورهای جهان را ناشنیده گرفته باشند.
نسلنوین جوانان رادیکال و چپ ایران در داخل و خارج کشور نیز که تجربهی نسبتاً خوبی از مبارزات بعد از انتخابات ریاستجمهوری در ایران و در خطکشی با رفرمسیم غالب بر جنبش سبز و رنگینکمان دارد، به این جنبش خوشآمد گفته و حرکت و نبض آن را از نزدیک با چشمانی باز زیر نظر گرفته است.
نسل ما وظیفهی خود میداند که ضمن اعلام پشتیبانی و حمایت از این جنبش و شرکت خلاق در پراتیک این جنبش بر مبنای همبستگی انترناسیونالیستی کمونیسم انقلابی نه تنها درسها و تجارب عملی مشخصی از آن بیاموزد و به بدنه ی جنبش جوانان و دانشجویان چپ و رادیکال ایران منتقل نماید بلکه قویاً با درگیری عملی در این جنبش در کشورهای مختلف و امکان بر پایی این جنبش در داخل کشور بر آن تأثیر گذارد و تجارب سیاسی اندوخته شده خود را به آنان منتقل نماید.
نشریه ی رادیکال در اولین بخش از سری مقالات در مورد جنبش اوس جوانان آمریکا، اقدام به انتشار این نوشته می کند و امیدواریم در آینده با گسترش این مبارزه، خوانندهگان خود را بیشتر در جریان این مبارزات قرار دهد.
1- جنبش اوس بر متن اوضاع حاکم بر سرمایهداری- امپریالیستی آمریکا و اوضاع بین المللی
با سقوط بازارهای مالی سرمایهداری جهانی در اواخر سال 2008، بحران ساختاری سرمایه به شدت انکشاف یافت. هم اکنون بازتاب چنین بحرانی در مدارهای تولیدی، در رشد روند بیکارسازی، شدت یافتن قطع مزایای شغلی و روند صعودی یِ ورشکستی شرکتهای تولیدی طلیعههای اولیهاش در حال آشکار شدن است. به عنوان مثال در آمریکا تنها در عرض سه هفته (آخر ماه اوت) سه شرکت عظیم تهیه ورقه در صنعت تبدیل انرژی خورشیدی به نیروی برق، به نامهای اسپکترا وات آف نیویورک، اورگرین سولار اینک (واقع در ماسوچوست) و سولندرا (کالیفرنیا) اعلام ورشکستی نمودند (روزنامهی نیویورک تایمز 6 سپتامبر 2011). استرلینگ انرژی سیستم، چهارمین شرکت تولیدی در این صنعت است که در 4 اکتبر امسال اعلام ورشکستگی کرد. این روند در صنعت عظیم همچون مرغداری، کشاورزی و تولید پوشاک و … ادامه دارد.
به لحاظ اقتصاد سیاسی بوژوازی، اعلام ورشکستگی یک شرکت تجاری به معنی ناتوانی یا اختلال در توانایی آن مؤسسه در پرداخت بدهی به طلبکاران است که به لحاظ اقتصاد سیاسی مارکسیستی ارتباط مستقیمی با کاهش سود و در نتیجه رکود مقدار حجم اندوخته شده ی سرمایه شرکت ها دارد.
در دوازده ماه سال 2010 رقم اعلام ورشکستگی شرکت های تجاری در سراسر آمریکا 56282 است.
رقم ورشکستگی شرکت های تجاری تنها در یک ماه، یعنی در اواخر ماه ژوئن سال 2011 به رقم 12304 در سراسر آمریکا رسید.
در سیستم سرمایهداری اعلام ورشکستگی شرکت ها لزوماً به مفهوم پایان عمر هیچ شرکتی نباید تلقی شود. آنها میتوانند ورشکست شوند، یا با یکدیگر ادغام شوند و یا از فلان خط تولید خارج و به خط تولید سود آورتری وارد شوند. اما در این برههی تاریخی (شرایط کنونی) بحران ساختاری سرمایهداری و رقابت در میان شرکتها از چنان درجه شدیدی برخوردار است که اکثر شرکتهایی که تا کنون اعلام ورشکستی نمودند (و یا در آیندهی نزدیک چنین خواهند کرد) دیگر یارای عرضاندام در چرخهی نظام سرمایهداری را ندارند و تاریخ مصرفشان گذشته است. همانگونه که ریموند لوتا در سخنرانیاش به پدیدهی بود و نبود و یا ادغام شرکتها اشاره میکند: «شرکتهای بزرگ و بانکها برای همیشه و تا ابد وجود نخواهند داشت: آنها خرید و فروش میشوند. آنها، مانند جی پی مورگان و چیس، یا تگزاکو و شوران با هم ادغام میشوند. آنها مثل لیمن برادرز در نتیجهی رقابت و بحران، ورشکسته میشوند. از یک خط تولید وارد خط تولید مختلف دیگری میشوند، مانند آنچه که در مورد آی بی ام و پی سی رخ داد، یا اپل که به قلمرو گوگل وارد شد.» (به سخنرانی ریموند لوتا در همین شماره از نشریه رادیکال مراجعه کنید.)
ریموند لوتا به جهتگیری جنبش اوس برخورد میکند و در مقابل شرکتکنندگانِ این جنبش سؤال اساسی زیر را قرار میدهد: «آیا شرکتهای بزرگ (کورپوریشنها) سیستم را فاسد میکنند، یا این که مشکل سیستم سرمایهداری است؟»
او توجه آنها را به این که «یک شرکت بزرگ چند ملیتی و یا بانک، با سرمایههای کلان جهانی، مظاهر نظام اقتصادی هستند که ما تحت آن زندهگی میکنیم … شرکتها و بانکها قطعاتی ـ که البته تنها قطعات هم نیستند ـ در تختهی شطرنج جهانی سرمایهداری ـ امپریالیسم هستند و این تختهی شطرنج، این میدان بازی بیرحمانه، بر مبنای قوانین معینی از بازی عمل میکند.»
و سپس قوانین خاص حاکم بر نظام (سیستم) سرمایهداری را چنین تعیین مینماید: «این سه، قواعد بازی میباشد: سود بر اساس استثمار کار؛ گسترش بیاب یا بمیر؛ و حرکت برای سلطهی جهانی.»
در تحلیل و واکاوی از علت بحران ساختاری سیستم سرمایهداری کنونی که طبق قوانین خاصی عمل میکند، نظرات انحرافی فراوانی نیز موجود است. یکی از آنها تحلیل نویسنده گان نشریه ی لوموند دیپلماتیک از سوخت و ساز (قوانین حاکم بر سرمایهداری) است. طبق چنین نظری، «سیاست های نئولیبرالی» و یا طمع سرمایهداران فاسد علت اصلی سوخت و ساز در فرا رسیدن بحران نظام سرمایهداری بیان میشود.
تقليل این سوخت و ساز به «سياست های نئوليبرالی» يا «هژمونی آمريکایی» (آنطور که ژرارد دومينيل تحلیل میکند)، اقتصاد سياسی بورژوايی است و در محدودهی شکايت قدرتها از يکديگر میگنجد. هر چند که طمع سرمایهداران بسیار واقعی است و نباید آنرا از نظر دور داشت.3 اما بحران در بازارهای مالی جهان را با حرص و آز بانکداران و دلالان سهام در آمريکا يا هر جای ديگر نيز نمیتوان تبيين کرد. يا با اين تحليل که طبقات حاکمه آگاهانه میخواستند ثروتی را از فقرا به ثروتمندان منتقل کنند و غيره. اين يک تبيين مرکانتاليستی (سوداگرانه) است. حال آنکه ما ديگر در عصر سرمايه تجاری نيستيم. سوخت و ساز سرمايهداری چيز ديگری است. کتاب سرمايهی مارکس با موشکافی شگفتانگيزی اين سوخت و ساز را عريان کرده و توضيح میدهد و گویی امروز نگاشته شده است.
برخلاف عقيده ی ژرارد دومينيل، اين بحران ناشی از تفوق امپرياليسم آمريکا بر نظم سرمايهداری جهانی و فرماندهی آن بر ارزش اضافهای که در سطح جهان استخراج میشود نيز نيست. اگر اتحاديهی اروپا هم اين موقعيت را داشت، در سوخت و ساز سرمايه تفاوتی حاصل نمیشد. تفوق امپرياليسم آمريکا ضرورت عينی نظام سرمايهداری جهان بود. اين تفوق برای امپرياليسم آمريکا، هم فايده داشت و هم مسئوليت. اين مسئوليت، يعنی داشتن «فرماندهی» بر ارزش اضافهای که در سراسر جهان استخراج میشود به معنای آن است که بايد فعالانه آن را برای ارزش افزایی دوباره به کار برد و سودآورترين محيط را برای تحقق اين امر تدارک ببيند (نه فقط برای سودآوری سرمايههای خود بلکه برای سودآوری سرمايه در کل)؛ در غير اين صورت مشروعيت تفوق آن در نظام سرمايهداری زير سؤال میرود. به محض آنکه يک قدرت امپرياليستی، فرماندهی آن ارزش اضافهی استخراج شده گرديد، بايد با حداکثر سودآوری آن را به کار اندازد و در سطح جهان بهطور فزاينده فرصتهای استخراج ارزش اضافه را بهوجود آورد. بايد روشهایی تعبيه کند که بتواند اين فرماندهی را اعمال کند؛ بهطور مثال بايد بتواند از سرمايهداران چينی بخواهد که فلان کالا را که با هزينهی يک دلار در آمريکا توليد میشود، در چين با يک سنت يا حتا کمتر از يک سنت توليد کنند.
بحران کنونی سرمايهداری، از کارکرد ذاتی آن برخاسته است. تبيينهایی که معتقدند اين بحران مربوط به بحران ساختارهای مالی آمريکا يا اشتباه تصميمگيران اقتصادی آمريکا در رابطه با وامهای مسکن «ساب پرايم»؛ يا نتيجهی سياستهای نئوليبرالی اتخاذ شده از سوی بريتانيا و آمريکا در دوران تاچر و ريگان است، در واقع نمیخواهند يا نمیتوانند اصول اساسی سرمايهداری که در حقيقت منبع اين بحران و فجايع انسانی ناشی از آن است، زير سؤال ببرند. آنان به قوانين عمومی کارکرد سرمايهداری نمینگرند و اميدوارند راهحلهایی در چارچوب سرمايهداری پيدا شده و تضادهای سرمايهداری و اثرات مخرب و جنايت بار آن را تعديل يا حل کند. آنان مايلند مبارزه با سرمايهداری را به مبارزه با «نئوليبراليسم» و «مبارزه با طمعِ والاستريت» تقليل دهند و راهحلهایی مانند «بازگشت به دولت رفاه» و «سرمايهداری دولتی» را مؤعظه میکنند. اما اين ناممکن است. اين بحران، بار ديگر بهطور تکاندهنده و بيدار کنندهای به بشريت اعلام کرد که تکليف نه اصلاح سرمايهداری بلکه خلاص شدن از شر اين نظام است که در فراز و فرودش اکثريت مردم جهان را قربانی میکند. نظام سرمايهداری با اجتماعی کردن بیسابقهی توليد و ايجاد وفور، زمينههای گذر بشر به يک نظام اجتماعی برتر يعنی نظام اجتماعی کمونيستی را فراهم کرده است. همين ضرورت و امکان، انجام انقلاب کمونيستی در سراسر جهان و رهایی بشريت را به تکليف اصلی پرولتاريا تبديل کرده است.
در پرتو چنین تحلیلی لازم است که به موانع و کمبودهای اساسی سیاست حاکم بر جنبش اوس اشغال والاستریت در برخورد به بحران کنونی سرمایهداری آمریکا (و جهان) اشاره کرد.
نگاهی از درون و مملوس به جنبش اشغال والاستریت
برای آشنایی بیشتر و ملموستر با اوضاع حاکم بر شرایط داخلی و بینالمللی بهتر است که به چند نکتهی کلیدی از قول سخنان یکی از جوانان رادیکال شرکت کنندگان در جنبش واس (اشغال والاستریت) که در یوتیوب تحت عنوان: «هیچکس نمیتواند لحظه انقلاب را پیشبینی کند»!4 اشاره شود:
«به جهان مینگرم و میبینم: آمریکا 700 پایگاه نظامی در جهان دارد.
به جهان مینگرم و میبینم: ماهانه بهطور متوسط 5000 تن از مردم بیگناه در عراق بهخاطر تجاوز نظامی آمریکا، تار و مار شده است؛ و میبینم، دولت جنگسالار آمریکا بیلیونها دلار به دیکتاتورها برای ساختن ارتشی عظیم کمک نظامی میکند.
به آمریکا و جهان مینگرم و میبینم: که جمهوریخواهان و دمکراتها در یک جا ایستادهاند.
من دمکراسی واقعی را نمیبینم و صدای مردم را نمیشنوم.
بالاخره باید بهپا برمیخیزیدیم و بلند میشدیم که شدیم.
خیزش مصر یک مدل و یک دینامیک است، آیا از طرف ما اشغال کنندگان والاستریت زمان درستی برای برپا خواستن و مقاومت انتخاب شده است؟ آیا لحظه درستی است؟ آیا این وقت مناسبی است؟ هیچ یک از اینها را نمیتوان به درستی پیشبینی کرد.
ما میبینیم که زمانی که مردم برای یک روز میآیند و راهپیمایی میکنند، چه اتفاقی میافتد. ممکن است این فرصتی برای شیوه نوین، برای یک انتقال قدرت نوین باشد که بر مبنای آن واقعاً مردم با یکدیگر ارتباط بر قرار کنند و برای هم واقعاً دل بسوزانند. همانگونه که اشاره کردم در هر صورت حق ما پایمال شده است و از هر طرف کلک خوردهایم و کلاه سرمان رفته است، چیزی نداریم که از دست دهیم، بنابراین ارزش آن را دارد که قدمی در این راه برداریم.»
به نکات مطرح شده از طرف این جوان رادیکال نسلنوین آمریکا باید جنگ امپراتوری آمریکا و قدرتهای امپریالیسم غربی برای تحمیل سلطهاش به افغانستان، و عراق و لیبی و سراسر جهان را اضافه کرد و بر این متن باید قحطی و گرسنهگی میلیونها انسان را در سراسر جهان که از طرف نظام امپریالیستی جهانی تحمیل گشته است و همچنین خشونت روزانه پلیس را که در جای جای آمریکا برای مقابله با هرگونه حرکت عدالتخواهانه جریان دارد را به وضوح دید. تخریب روزانهی محیطزیست و همچنین قتلعام دولتی آمریکا در اعدام زندانیان به خصوص زندانیان بیگناهی که اسناد بیشماری در بیگناهیشان وجود دارد، را نباید فراموش نمود. وامهای دانشجویی که شرکتهای وام دانشجویی تحت کنترل و انحصار بانکها و دولت آمریکا میباشد و کمر دانشجویان زیر این قروض شکسته است را نباید فراموش کرد. قروض وام دانشجویی، روی هم 1 تریلیون (1000000000000 برابر با 1000 بیلیون دلار) کل بدهی دانشجویان در سراسر آمریکا را تشکیل میدهد.5
بر این متن باید به پشتیبانی لجام گسیخته و علنی دولت امپریالیستی آمریکا از دولت صیهونیستی اسرائیل و کمکهای نظامی و پایمال کردن حقوق فلسطینیان در تعیین سرنوشت خویش، اشاره کرد. اینها از جمله بیعدالتیهایی هستند که منبع اصلی آن سیستم سرمایهداری ـ امپریالیستی جهان تحت رهبری امپریالیسم آمریکا به عنوان مجری اصلی این سیستم است.
2- ترکیب جنبش اوس چیست؟
جوانان «دماسنجِ» بیعدالتیهای تحمیل شده در جامعه از طرف قدرت سیاسی حاکم هستند و اول از همه واکنش نشان میدهند و دست به عمل میزنند. جنبش اوس از بخشهای مختلف زندهگی اجتماعی ـ اقتصادی بر آمده است. ساختار اصلی این جنبش را نسل نوین جوان اوایل 20 سال تشکیل میدهد. ولی این جنبش بسیار فراگیر است و منشاء طبقاتی شرکتکنندگان در آن از کلیه اقشار و طبقات درون صف خلق با خواستهای مختلف و سطح تجارب مختلف تشکیل گردیده است. از جوانان بیکار و دانشجویان ناامید از آینده که در اوایل بیستسالگیشان میباشند، تا کارگران و سربازان سابق جنگ ویتنام، سربازان و فعالین مترقی و انقلابی علیه جنگ افغانستان و عراق، فعالین جنبش زنان، فعالین جمعیت بیخانهمانها (هوم لِس ـ کارتُن خواب ها)، بیکاران، نویسنده گان، شعرا، آموزگان مدارس، اساتید دانشگاه و زنان و مردان پیر و سال خورده و … به این جنبش پیوستهاند. در این جا قطعاً باید اشاره کرد که تشکلهای کارگری و حضور متشکل کارگران در این مبارزه ابتکار عمل را در دست نداشتند و عمدتاً نیروهای جوان بدنهی اصلی جنبش هستند.
یکی از زنان جوان سفیدپوست با قیافهی شسته و رفته شرکتکننده در جنبش اوس که در اویل 20 سالگیاش است میگوید: «زمانی که من به آینده زندهگی خود فکر میکنم، این ایده که من سراسر زندهگیام باید صرف بازپرداخت بدهیام شود، بسیار ترسناک است.»
آنها میبینند که علیرغم ثروت سرشار موجود در آمریکا در حال تقلا کردن و مبارزهاند، شغل دایم و حتا کاری برای گذران ایام پیدا نمیکنند، و این بیانگر آن است که دیگر حتا طبقهی متوسط آمریکا هم نمیتواند در این رکود اقتصادی دوام بیاورد.
3- اهداف این جنبش
وبلاگ جنبش اوس یکی از اهداف خود را چنین توضیح میدهد: «مانند برادران و خواهرانمان را در مصر، یونان، اسپانیا و ایسلند در نظر داریم از تاکتیک انقلابی بهار عربی؛ اشغال جمعی، برای بازگردادن دمکراسی در آمریکا استفاده میکنیم. ما همچنین برای رسیدن به اهداف خود و بهخاطر حفظ حداکثر امنیت، تمامی شرکتکنندگان را به عدمخشونت و شیوهی مسالمتآمیز تشویق میکنیم … جنبش اشغالوالاستریت، جنبش مقاومت بدون رهبری میباشد و از مردمی با رنگهای (سیاه، سفید، سرخ، قهوهای و زرد)، جنس و اهداف سیاسی مختلفی تشکیل شده است. نقطه مشترک همهی ما این است که ما 99 درصدیم که دیگر تحمل طمع و فساد یک درصد را نخواهیم کرد.»
اهداف این جنبش در یک بیانیهی 27 مادهای در وبسایت رسمی جنبش اوس توضیح داده شده و با رأی اکثریت به توافق رسیده است.6
از جمله خواستهای این جنبش لغو اعدام توسط دولت در سراسر آمریکا (خواست شماره 10)، پایان دادن به قانون پترویت اکت (خواست شمارهی 1)7، پایاندادن به تبعیضنژادی، لغو تبعیض جنسی و دستمزد مساوی برای زنان (خواست شمارهی 15)، بهداشت رایگان و آموزش رایگان از مهد کودک تا آخر دورهی دانشگاه (خواست شمارهی 12)، بازگرداندن دمکراسی به دولت (خواست شمارهی 19) و دیگر درخواستها در زمینهی مالیات، محدودکردن قدرت لابیها و … میباشد.
در میان خواستهای جنبش اوس، هشت خواست مشخصاً خطاب به گنکره و از مجلس نمایندگان آمریکا تقاضا شده است.
این خواستههای هشتگانه جنبش اوس در کلیت خویش تقاضا از مجلس نمایندگان آمریکا (کنگره) برای به رأی گذاردن و رأی مثبت دادن به قوانین نوینی در رد قوانین فعلی (که در قانوناساسی آمریکا موجود است) میباشد که از دید جنبش اوس «بهطور مستقیم بر شدت بحران مالی در سالهای 2007 تا 2011 کمک کرده است» و یا باعث از میان رفتن پروسهی دمکراسی (که از نظر جنبش اوس، «صدای مردم شنیده نمیشود») شده است.8
4- پلیس ابزار دولت برای سرکوب ستمدیده گان و استثمارشوندهگان
از ابتدای شروع این جنبش در 17 سپتامبر، پلیس فاشیست نیویورک اعلام کرده است که افرادی که کار و ارتباطی با والاستریت ندارند، نمیتوانند از خط پلیس بگذرند. پلیس با استفاده از اسپری فلفل و باتوم به تظاهراتکنندگان حمله و آنان را دستگیر کرد. این بازوی نظامی و پیش برنده دیکتاتوری طبقات سرمایهداری- امپریالیستی آمریکا (برقرارکننده نظم و دموکراسی برای بورژوازی آمریکا) علیه اکثریت زحمتکشان و طبقهی کارگر آمریکا اعلام کرده است که «آماده است که با هرگونه کار خلاف قانون شدیداً برخورد کند!»
بهقول یکی از جوانان جنبش اوس «هیأت حاکمهی آمریکا با وجود آنکه به ظاهر چشم و گوش خود را به این جنبش بسته است و تمام رسانههای «عمومی» چه روزنامهها و چه رادیو و تلویزیونها اساساً بعد از 11 روز از انتشار هرگونه خبری در مورد این جنبش جوانان خودداری کردهاند، ولی چهار دانگ حواس آنها به این جنبش است و چهارچشمی آن را از نزدیک دنبال کرده و میپایند. مثلاً شهردار نیویورک که خیلی سعی میکند به ظاهر مثل آقای مبارک یک دیکتاتور نباشد ولی در شهر با چالش بزرگی روبهرو شده و آنهم جنبش اشغال والاستریت ما جوانان است. او خیلی میخواهد سعی کند که دیکتاتور نباشد و میگوید اگر ما میخواهیم به سرنوشت بنعلی در تونس و حسنیمبارک در مصر دچار نشویم بالاخره باید برای این جوانان کار و شغلی پیدا کنیم. اما او این را میگوید ولی مانند دوستان سرنگون شدهاش مهار نیروهای وحشی خود-پلیس نیویورک- را برای تار و مار کردن ما رها میکند.
در پنجشنبه 22 سپتامبر چند صد نفر از جنبش اوس و بسیاری دیگر در خیابانهای مرکز منهتن تظاهراتی در اعتراض به قتل عمد و غیرقانونی دولتی (اعدام) تروی دیویس (جوان سیاهپوستی که با دسیسهی پلیس ایالت جورجیا در سال 1989 بهطور غیرقانونی در دادگاه محکوم شد و با وجود شواهد زیاد مبنی بر بیگناهیش در قتل یک پلیس به کیفر اعدام محکوم شده بود) راه انداختند که با حملهی وحشیانه پلیس نیویورک چند نفر از آنان دستگیر شدند.
یکی از تظاهراتکنندگان جوان از تجربهی خود در روز سوم مبارزهی خویش در این جمع میگوید: «بهوسیلهی پلیس و مأموران مخفی سؤال و جواب و بازخواست شدم. آنها خواستند مرا بترسانند تا جا بزنم و اینجا را ترک کنم ولی من بعد از 5 روز همچنان اینجا هستم و تا آخر خواهم ماند. هیچ چیز و هیچ مقامی نمیتواند در عزم ما خدشهای بهوجود آورد.»
سپس در روز شنبه 24 سپتامبر بار دیگر صف صدها نفری جنبش اوس مورد حملهی وحشیانه پلیس نیویورک (ان. وای. پی. دی.) قرار گرفت. «الارت نت» آن را چنین توصیف میکند: «صبح روز شنبه گروهی از تظاهرکنندهگان از این اردوگاه (مقر جنبش اوس) ـ خارج از پارک ـ تجمع کردند و اقدام به راهپیمایی به طرف میدان اتحاد (یونیون اسکور) نمودند. 100 نفر از آنان دستگیر شدند. پلیس به تظاهرکنندهگانِ مسالمتجو اسپری فلفل زد و آنان را به زمین کوبید و به آنها یورش برد. موی زنی را چنگ زدند، برای کتک زدن و دستگیری جوانان بهطور خشونتآمیزی از روی سنگر خودشان پریدند و زمانی که هر چه خواستند گفتند و انجام دادند؛ کارشان تمام شد و بهطور پیروزمندانهای شروع به نیشخند زدن و شادی کردند! این همان خشونت و بیرحمی است که دیکتاتورهای خاورمیانه علیه مردم غیرنظامی اعمال میکردند و در آن زمان مقامات آمریکایی آن را محکوم مینمودند در حالی که خود آنها مرتکب اقدام به چنین ظلم و ستم هولناکی در اینجا ـ آمریکا ـ شده اند.»
حمله پلیس به تظاهرکنندهگان روز شنبه بهجای تضعیف روحیهی اشغالگران یک آموزش بود، یکی از زنان جوانی که در آن روز دستگیر شده بود بعد از آزادی گفت: «آنها برای فشار آوردن به ما در ترک اینجا به بیش از اسپری فلفل نیاز دارند.» روز یکشنبه یک بنر بزرگ در پارک زکوتی بالا رفت: «سرمایهداری یک انحصار خشونتآمیز است.» که این نشان میدهد مردم درگیر این جنبش با سؤالات اساسی و واقعی درگیرند: «چرا پلیس این کار را کرد؟ آیا ما حق اعتراض کردن را نداریم؟»
5- نقطه عطف در شکستن بایکوت رسانه های دولتی
به چالش کشیدن دموکراسی یک درصدی در جهان
از آغاز جنبش اوس رسانههای خبری غالب (مین استریم مدیا)، روزنامهها، رادیو و تلویزیون که بخشی از جناحهای مختلف هیأت حاکمه آمریکا را تشکیل میدهند، به خاطر اینکه این جنبش پایه نگیرد و به شهرهای دیگر سرایت نکند پوشش خبری آن را مورد بایکوت شدید قرار دادند.
اما سکوت و بایکوت سراسری رسانههای غالب در روز شنبه 1 اکتبر بالاخره در مقابل عزم و شور جوانان جنبش اوس واژگون شد! زمانی که بیش از 700 نفر از آنها توسط پلیس نیویورک دستگیر شدند. این دستگیری گسترده توسط پلیس باعث شد تا ساعتها پل بروکلین بسته مانده و عبور و مرور بر روی آن متوقف شود.
پلیس تظاهرکنندهگان را از مسیر خود منحرف و در دام خود گوشه گیر کرد و وحشیانه به آنها حمله کرد.
یکی از این تظاهرکنندهگان در مورد برنامه از پیش طرح شده پلیس نیویورک میگوید: «آنها با لباس ضدشورش آمده بودند و بدون هیچ دلیلی مردم را با باتوم میزدند. آنها مردمی را که در جلوی صف بودند بیرون میکشیدند. هرکس که سیاهپوست بود را فوراً بر زمین میزدند. اگر صورتتان پوشیده بود و یا حتا دستانتان را به نشانه صلح بالا میبردید، شما را به زمین میانداختند.»
بسته شدن عبور و مرور پل بروکلین نقطه عطفی در شکستن سکوت و بایکوت رسانههای هم سوی دولت شد.
عزم راسخ پیشروی این جنبش موجب شد که این جنبش از نیویورک به شهرهای دیگر آمریکا سرایت کند. چند روز پس از این واقعه تظاهرات دیگری در حمایت از جنبش اوس نیویورک در شهرهای بوستون، شیکاگو، سان فرانسیسکو و لوسآنجلس برپا شد.
شکست سکوت رسانههای غالب با سیاست پوشش آن همراه با تحریف این جنبش تعویض شد. از این پس رسانهها یا آن را «جمع بیکارانی که در مقابل والاستریت حال میکنند»(فاکسنیوز) خواندند یا آن را «ضد آمریکایی» و «ضد پترویت» که با ریختن آب به آسیاب القاعده و تروریستها با آنها همدلی میکنند، خواندند. رادیو تاکشوهای محافظهکار و فاشیستی مثل راش لیمبا، شان هنتی و نیل بورتز را پخش میکرد که جوانان را عدهای بچهی بیتجربه که نمیدانند چه میخواهند، تنبلهایی که اهل کار نیستند و خواهان از بین بردن موقعیت آمریکا و آنچه که آمریکا آن را در جهان نمایندهگی میکند ـ «آزادی و دمکراسی»! ـ خواندند، آنها جوانان را عدهای از مخالفینِ «مالکیت خصوصی» که کمونیستها در میانشان رسوخ کردهاند، معرفی میکنند که خود نشانهی بیم هیأت حاکمهی آمریکا از خطرات بالقوهی این جنبش است.
با پژواک شعار 99 درصد از استثمارشوندگان در مقابل یک درصد طبقهی سرمایهداری در جای جای آمریکا و جهان، قطببندی و پولاریزهسیون جامعه به شدت و سرعت هر چه تمامتر در حال شکلگیری است. ظرف سه دههی گذشته با توسعهی گلوبالیزاسیون و فروپاشی شوروی و پیروزی رهروان سرمایهداری در چین سوسیالیستی، نظام سرمایهداری توانست خود را «فاتح» جهان و اراده ی 99 درصد جا زند. اگر 3 دهه از تعرض سرمایهداری جهانی علیه رادیکالیسم و خط انقلابی این نیروها در هر کجای جهان به عنوان یک درصدیهای مزاحم و شکست خورده در توپ خانه ایدئولوگها و روشن فکران طرفدار سرمایهداری دایماً مورد ضرب قرار میگرفتند و ایزوله میشدند، امروزه دیگر آتش این توپ خانه از رمق افتاده است و ستمدیدهگان و استثمارشونده گان جهان در مقابل آن سنگر گرفته و اعلام کردهاند، نه! شما یک درصدیها نمایندهی منافع و سخنگوی ما نیستید. ما 99 درصدیم و این طرف خط و نظم جهانی سرمایهداری قرار داریم و شما سرمایهداران جهان یک درصدید و در راستای منافع سیستم خود بر متن سرمایهداری جهانی در جهت مخالف ما قرار دارید. به این ترتیب هر کس و هر گروه اجتماعی با منافع طبقاتی خاص خویش باید موضع خود را روشن کند که به کدام طرف این معادله تعلق دارد؟ هیأت حاکمهی آمریکا نیز از این قاعده مستثنی نیست!
6- جناحهای مختلف هیأت حاکمه آمریکا و جنبش اوس
جناحهای مختلف هیأتی حاکمه آمریکا برای مهار کردن این جنبش مشغول سبک و سنگین کردن اوضاع و مانور دادن میباشند. هر یک از جناحهای مختلف هیأت حاکمه بر متن انتخابات 2012 ریاستجمهوری آمریکا و بهخصوص کاندیدهای جناح جمهوریخواه که خطر بالقوهی این جنبش را احساس کردهاند مجبور شدند که موضع خود را در قبال آن روشن کنند. هر چند بهطور کلی جمهوریخواهان مخالف سرسخت این جنبشاند و آن را از همان ابتدا محکوم کردند، اما بخشی از این جناح خواهان کنترلِ جهت آن و موجسواری بر این جنبشاند.
در عین حال دمکراتها به خاطر پایین آمدن افکار عمومی و در صد تأیید کنندگان باراک اوباما (طبق گزارش منابع مختلف چنین تأییدی بین 35 تا 41 در صد گزارش شده است. چنین رکودی در تأیید عملکرد او به عنوان رئیسجمهور، یک رکورد برای او و دمکراتها محسوب میشود) که با شعار «تغییر اوضاع» در انتخابات ریاستجمهوری قبلی بر موج نارضایتی مردم از استراتژی نظامی جنگ و اشغال افغانستان و عراق، بر اوضاع نابسامان اقتصادی و مخالفت بخش زیادی از آن 99 درصد از مردم با روند غالب بر نظام اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سوار شد و امروزه با دو پهلو گویی خواهان سوار شدن بر امواج این جنبشاند. حزب دمکرات بعد از دستگیری 700 نفر از جنبش اوس، از بازوان کارگری تحت کنترل خویش ـ اتحادیههای زرد کارگری آمریکا که تحت رهبری و نفوذ این حزب هستند ـ خواست که در این جنبش حضور فعال داشته باشند!
رهبران «حزب میهن پرستان چای» (تی پارتی پتریاتز) که جنبش اوس را خطری در برابر موجودیت و در مقابل اهداف فاشیستیشان میدیدند به شدت مخالفت خود را با این جنبش اعلام کردند. این حزب موجودیتش را بر مبنای «بازگشت به اصول پیش گذاشته شده از طرف پدرانی که بنیانگذار آمریکا بودند» گذارده است. مگر این اصول چیزی به جز سیستم اقتصاد بازار آزاد سرمایهداری است؟!
بههمین خاطر مارک میکلر یکی از بنیانگذاران «تی پارتی» اعلام کرد که معترضین اشغال والاستریت در نیویورک و واشنگتن و دیگر شهرهای آمریکا «اصول بنیادی کشور را وقیحانه رد میکنند.»(واشنگتن تایمز 10 اکتبر 2011) این روزنامه همچنین به نقل از جودسون فیلیپس سخن گوی این حزب بعد از این که «رسانههای جریان اصلی» بایکوت و سکوتشان را در مورد جنبش اوس شکستند میگوید: «رسانههای جریان اصلی (منظور رسانههای مرتبط با قدرت دولتی حاکمند) در صندوق عقب جمعیت اشغال والاستریت قرار دارند و تظاهرات چپ نوپا را در نور مثبتی به چرخش در میآورند.» در عین حال هرمن کین این میلیونر سیاهپوست و رئیس کل سابق شرکت بزرگ «گادفادرز پیتزا» که نامزد «تی پارتی» برای ریاست جمهوری سال 2012 است، سرسختترین حملهکننده و منتقد جنبش اوس در مناظرههای تلویزیونی در بین کاندیداهای جمهوریخواهان بوده است؛ و معتقد است که این واقعاً «ضد آمریکا» است که افراد متشکل در گروهی همچون اشغال والاستریت از «موفقیت مالی افراد دیگر عصبانی شوند». او در مقابل جنبش اوس که از جمله به اوضاع وخیم بیکاری 44 در صد از شهروندان آمریکا اعتراض میکنند گفت «هیچکس برای پیدا کردن شغل به شما مدیون نیست. دلیل اینکه شما ثروتمند نیستید، به این خاطر است که شما آنچه را باید برای پولدار شدن انجام دهید، انجام نداده اید.» (واشنگتن تایمز همان تاریخ). به عبارت دیگر این سرمایهدار خطاب به جنبش اوس میگوید که «اگر آنچه را برای پولدار شدن انجام دهند»، یعنی به تکیه کنند و سرمایهداری را بازتولید نمایند، میتوانند بخشی از یک درصدیها شوند! او عملاً میگوید که یا به یک در صدیها بپیوندید یا اجازه اعتراض و تظاهرات را ندارید! به این ترتیب او تأکید میکند که دموکراسی در جامعهی سرمایهداری آمریکا فقط از آن 1% است و نه 99% .
معادله 99% با 1% برابر نیست، یک معادلهی نابرابر اما حلشدنی است!
این معادله ناعادلانهی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بهزودی از هم خواهد پاشید. پیشرفت هیچ جنبشی و هیچ شورش عادلانهای در حالت سکون و درجا زدن میسر نیست. در تاریخ جوامع بشری انقلاب و ضد انقلاب همواره برای به انحراف کشیدن جهت آن و غصب نتایج جنبشهای اجتماعی در جنگ بودهاند. این نبرد گاهی آهسته و بیصدا و گاهی لجام گسیخته و سریع عمل میکند. جنبش عادلانه اوس نیز از این قاعده مستثنی نیست. اما این که چهگونه و از چه طریقی؟ ارتباط دارد با …
بادبان نیمه افراشته این کشتی به کدامین جهت بالا خواهد رفت؟
تصمیمات جنبش اوس در مجمع عمومی گرفته میشود. این مدل تصمیمگیری بر مبنای سنت تصمیم شورایی و از ميدان تحرير قاهره اقتباس شد. مجمع عمومی بر آمدی از دو دیدگاه و برنامهی سیاسی متفاوت را در خود منعکس میسازد. آینه منعکس کننده برنامه رفرمیسم بورژوازی و رادیکالیسم چپ انقلابی است.
در اعماق این جنبش مبارزهی حادی برای پیشروی و گسست از چارچوب تنگ افق بورژوازی رفرمسیم در جریان است. در مجمع عمومی این جنبش بین طرفداران دیدگاه و برنامهی رفرمیستی با برنامه و دیدگاه رادیکال و انقلابی مبارزهای چالش برانگیز و زنده ادامه دارد. فرجام جنبش اوس از قبل نوشته نشده است و مبارزه بر سر انتخاب مسیر راهی که به ساختن جامعهی نوین ختم شود همچنان ادامه دارد. اینکه سرنشینان این جنبش بادبان اصلی کشتی خود در آبهای پر تلاطم مسیر مبارزه را به کدام سمت و سو بالا کشند، ارتباط مستقیمی با فرجام این جنبش دارد. یا این جنبش بادبان مسیر خویش را به سمت و سوی هلاکت بارِ رفرمِ سیستم سرمایهداری میچرخاند یا به عکس به سمت مخالف و تعیین حرکت برای نیل به پیروزی قطعی و در هم شکستن نظام سرمایهداری و کسب قدرت سیاسی!
بهقول یکی از سربازان سابق جنگ ویتنام شرکتکننده در این جنبش: «در هر مبارزه اولین سؤال این است که چهگونه میخواهیم و آیا اصلاً میخواهیم دشمن را شکست دهیم و پیروز شویم؟»
هماکنون قلب پر تپش این جنبش در نیویورک قرار دارد، اما در ادامهی فراز و نشیب های آینده، این امکان هم وجود دارد که این مرکز ثقل جنبش به جای دیگر منتقل شود و شهر یا شهرهای دیگری پیش قراول ادامهی حرکت رادیکال و انقلابی این جنبش شوند.
یا جنبش اشغال والاستریت یک جنبش بدون رهبری است؟
زنگ ها را به صدا در آوریم!
از ابتدای این حرکت مهم، گروههایی همچون «اد باسترز»، «مجمع عمومی نیویورک» و «روز خشم آمریکا» ماهها بود که با تبلیغات در رسانههای اجتماعی هم چون تویتر، این تظاهرات را سازمان دادند و خواستههایی را به پیش گذاردند و پس از شکلگیری این جنبش خواستهها و برنامهی خویش را به میان شرکتکنندگان این جنبش بردند. این نشان میدهد که برخلاف ادعای سایت رسمی جنبش اوس، این جنبش آن چنان هم بیرهبر نمیباشد!!!
اما رهبری این جنبش از ابتدا تا کنون یک جریان همگون، متجانس و یکدست نبوده و نیست. این رهبری و جهتگیریاش دائماً در حال عوض شدن و پوست انداختن است. بهخصوص که مجمع عمومی آن بسیار ناهمگون و نامتجانس است.
بنابر این نباید این نکته را از یاد برد و نیاز است که بر آن تأکید به سزایی شود که گزینه جنبش «بی رهبر» از طرف هر جریانی که اعلام شود هم خلاف واقع و هم بسیار مخرب است! طرح چنین مسألهای به ضرر تودههای تحت ستم و استثمار است. خاک پاشیدن به حقیقت حاکم بر این جنبش است و باید زنگ خطر در مورد ادعای چنین مسألهای را در میان تودههای درگیر مبارزه هر جنبش تودهای برحقی به صدا در آورد و نقاب را از چهرهی جریان و یا جریاناتی که چنین ادعایی میکنند به در آورد.
نیاز این جنبش به کدام رهبری
نکته مهم این است هر چند که سرانجام جنبش اوس با تمامی تناقضات درونیاش ناروشن است، اما این جنبش بالقوه از این شانس برخوردار است که بتواند جهت صحیح و انقلابی را انتخاب کند و بادبان و سکان خویش را به طرف یک تغییر رادیکال و ماهیتاً متفاوت، یک انقلاب کمونیستی و محو 4 کلیت در جامعه سرمایهداری- امپریالیستی آمریکا تنظیم نماید.
در هر جنبشی نیروهای طبقاتی مختلف و رهبری آن، برنامه و نقشههایی را که با منافعشان انطباق دارد به جلو میگذارند. بخشهای مختلف جامعه در جستجوی رهبری هستند.
با یک نگاه به تجارب جنبشهای بهار عربی، بهار خاورمیانه، آفریقای شمالی، بهار آمریکای شمالی، اروپا و به یک کلام از سر شکفتن غنچههای بهاری مبارزات سراسر جهان، امروزه دیگر در جنبشهای هر گوشهی جهان دیگر بههیچ وجه سؤال این نیست که رهبری یا بدون رهبری! نه، سؤال این است که چه نوع رهبری؟ در خدمت چه اهدافی؟ با استفاده از چه روشی برای دستیابی به آن اهداف؟ و زمانی که یک رهبری واقعاً انقلابی و کمونیستی وجود ندارد، تاریخ بارها نشان داده است که تودهها بازنده گان نبرد سرنوشتسازیاند که آن را شروع نمودهاند و مردمی که شدیداً تحت ستم و استثمارند و کسانی که در آرزوی تغییر اساسیاند، کنار گذارده میشوند و مورد خیانت واقع میشوند.
بدین خاطر است که انقلابیون واقعی آمریکا با این مبارزه همراهند و وظیفهی خود را در قبال این جنبش چنین بیان کردهاند: «در هر نقطهای، انقلابیون باید با مردم درگیر رهایی و بهطور گستردهتری در جامعه مشغول کار معنیدار برای کمک به ایجاد جنبش برای انقلاب شوند … مردم باید در مورد تغییر تفکر در میان مردم و تحولات در جهان تا آنجا که میتوانند بیاموزند.
نسیم تازهی جنبش اشغال والاستریت که در سراسر جهان در حال وزیدن است، نیاز دارد به یک باد پایدار، جهتدار و گسترده تبدیل شود تا زمینهساز ظهور جنبش انقلابییِ باشد که به محو دهشتهای سرمایهداری- امپریالیستی پایان دهد و ساز و کار ایجاد یک جهان کاملاً نوین را محقق سازد.
24 اکتبر 2011 مصادف با 28 مهر 1390
منابع و توضیحات:
2- Gil Scott Heron The Revolution Will Not Be Televised.av
ویدیویِ «هیچکس نمیتواند لحظهی انقلاب را پیشبینی کند.» را در لینک زیر (به زبان انگلیسی) مشاهده کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=gXVV12-B3EU&feature=related
3- ژرارد دومينيل، اقتصاددان و پژوهشگر «مرکز ملی پژوهشهای علمی» در فرانسه است. وی همراه با دومينيک لوی مقالهای در شماره اوت 2008 نشريه لوموند ديپلماتيک با عنوان «مسير غير قابل دوام مالی» نگاشته است.
تحليلگران نشريه «لوموند ديپلماتيک» در اين زمره اند. ژرارد دومينيل در سمينار ماترياليسم تاريخی، تحليلهایی ارائه داد که تزهای پايهایاش را اينطور میتوان خلاصه کرد: «نئوليبراليسم» متأخرترين فاز سرمايهداری است؛ نئوليبراليسم، يک رژيم (حاکميت) اقتصادی و سياسی است؛ اين بحران ريشه در سوخت و ساز اساسی يا ساختارهای اساسی سرمايهداری ندارد بلکه بحران آخرين فاز سرمايهداری است که سرمايهداری را «مالی» کرده است. به اعتقاد وی، مقولههای مارکسيستی مانند «گرايش نزولی نرخ سود» و «بحران انباشت» نمیتوانند اين بحران را توضيح دهند. (به واژهنامه رجوع کنيد). او میگفت: در آمريکای لاتين میگويند علت بحران «گرايش نزولی نرخ سود» است اما در فرانسه «جناح چپ» میگويد اين بحران نتيجهی سود بيش از اندازه يا صعود نرخ های سود است. وی تأکيد کرد که با هر دوی اين تبيينها مخالف است زيرا به اعتقاد وی، اين بحران نه بحران سرمايهداری در کل بلکه صرفاً بحران ساختار مالی آن است که در نتيجهی اتخاذ سياستهای نئوليبرالی و پافشاری آمريکا در حفظ موقعيت تفوق جهانیاش بهوجود آمده است. در توضيح اين مسأله گفت: اين بحران نه تنها از اتخاذ سياست های اقتصادی نئوليبرالی ناشی شده، بلکه به دليل پافشاری آمريکا بر تداوم مسير خود، تشديد يافته است. در واقع منظور وی از «نئوليبراليسم به مثابه يک رژيم سياسی» تفوق طلبی آمريکا بر نظام سرمايهداری جهانی است. او مانند يک فرانسوی علاقمند به ميهن امپرياليستی شکايت میکرد که چرا آمريکا بر اقتصاد سرمايهداری جهان تفوق داشته و اکنون نيز مصرانه میخواهد اين موقعيت را حفظ کند!
در مقابل بحثهای او بايد بر دو نکته تأکيد و پرتوافکنی کرد: يکم، سقوط بی سابقهی بازارهای مالی جهان و رکود اقتصادی متعاقب آن، بازتاب يک بحران ساختاری است. به بيان ديگر، برخاسته از سوخت و ساز سرمايهداری است. سياستهای نئوليبرالی نيز برای حل موانعی که سوخت و ساز متعارف سرمايه در مقابل سرمايه پديد میآورد، اتخاذ شد. دوم، انباشت سرمايه در سطح بينالمللی در خلاء و جدا از ساختارهای سياسی جهانی صورت نمیگيرد. از جنگ دوم جهانی بدين سو، سلطهی جهانی آمريکا، چارچوب اقتصاد سرمايهداری جهانی بوده است.
4- Nobody Can Predict the Moment of Revolution
(Occupy Wall Street!)
http://www.youtube.com/watch?v=OwWInp75ua0
5- این رقم قروض تمام دانشجویان سراسر آمریکا بابت بدهی به شرکتهای بزرگ (دولتی و خصوصی) که به دانشجویان وام تحصیلی میدهند، میباشد. این رقم از طرف «کانسیومر رپورت» آمریکا در 9 جون 2011 انتشار یافت. مقایسه میزان بدهی دانشجویان نسبت به یک دههی قبل در آمریکا، با در نظر گرفتن فاکتور رکود اقتصادی 47 در صد بیشتر است. در عین حال در آمریکا میزان بیکاری دانشجویان فارغ التحصیل دانشگاهها بین سنین 20 تا 24 از 5.8% در سال 2008 به 8.5% در سال 2009 افزایش یافته است که بالاترین رقم بیکاری در میان دانشجویان فارغ التحصیل آمریکا است.
http://news.consumerreports.org/money/2011/06/us-student-loan-debt-set-to-hit-1-trillion-already-outpaced-national-credit-card-debt.html
7- قانون میهنپرستی (پتریوت اکت) آمریکا فرمان کنگرهی آمریکا بود که توسط جورج دبلیو بوش در 26 اکتبر سال 2001 امضا و به قانون تبدیل شد. اصل این فرمان چنین است: اتحاد و تقویت آمریکا بر اساس ارائهی ابزارهای مورد نیاز برای استراق سمع کردن و جلوگیریکردن از اعمال تروریستی سال 2001
8- مراجعه کنید به 8 خواست جنبش اوس خطاب به مجلس نمایندگان آمریکا در لنیک زیر: Occupy Wall Street – Official Demands
http://coupmedia.org/occupywallstreet/occupy-wall-street-official-demands-2009










