گفتگو با شورا مکارمی
شورا را برای اولین بار در پاریس دیدم. دختری ساده، صمیمی، جدی ، تیزبین و نکته سنج… از جنسی دیگر. دعوت ما را برای سخنرانی در بروکسل به مناسبت یادمان جانباختگان دهه 60، فروتنانه و مشتاق پذیرفت. او از کتابش، مادرش، خالهاش ، پدربزرگش و از خودش گفت اما نه برای تسلی درد، برای گفتن ناگفتهها و برای پیدا کردن همراهانش تا یاری اش کنند در این کار ناتمام: «… دولت جمهوریاسلامی یک زمانی موفق شد که پرده سکوت را بر جامعه ایران بکشد. آنها یک زمانی خط را کشیدند و گفتند دیگر تمام است! ولی چیزی که من فهمیدم این است که تا ما نگوییم تمام، این موضوع تمام نمیشود!!!»1 و من در حاشیه این نشست گپ و گفتگویی با او داشتم نه از جنس مصاحبه های مرسوم. از او خواستم تا بیپرده برای من و خوانندگان نشریه «رادیکال» بگوید که او چگونه به گذشته نگاه می کند؟ یافتن چه چیزی در این گذشته باعث شده که مصمم و با اراده به جلو براند؟…2
فریبا
فریبا: شورا جان چرا اسمت شوراست؟ شاید اگر اینطوری شروع کنیم ما تو را بهتر بشناسیم.
شورا: وقتی که من به دنیا آمدم مادرم کاندید مجاهدینِ خلق در شهر شیراز بود برای اولین انتخابات شورای ملی. (آن موقع اسم مجلس «شورای ملی» بود و نه «شورای اسلامی»…)
دکترای مردمشناسی خواندم و بیشتر در حوزهی مهاجرت و شرایطش در اروپا کار کردم، به ویژه در 10 سال اخیر که وضعیت مهاجرت خیلی سخت شده و این کنترلها تأثیرات زیادی بر روی زندگی مهاجرین گذاشته است. در حین تحصیل و تحقیقات، دفتر خاطرات پدربزرگم را پیدا کردم. پدربزرگم در سال 1994(1373) بر اثر سرطان فوت کرد ولی این دفتر را بین سالهای 1988 و 1994 (1373- 1367) نوشته و در مورد آن هم زیاد با اعضای خانواده صحبتی نکرده بود. در واقع من این دفتر را در سال 2004(1383) پیدا کردم و از همان موقع ترجمهی آن را شروع کردم و این کار تا سال 2011(1389) طول کشید. از آن جایی که زبان فرانسهی من بسیار قویتر از زبان فارسیم بود و این دستنوشتهها هم اطلاعات زیادی را در خودش داشت، تصمیم گرفتم که آنها را ترجمه کنم. به عنوان مثال دربارهی کشتارهای سالهای پیش (60 و 63 شمسی) که در خیلی از زندانهای ایران اتفاق افتاد، مثل زندان شیراز، اطلاعات ارزشمندی در اختیار قرار میدهد. با این وجود که پدربزرگ من کارمند شرکت نفت بود و اینطور نبود که کار تحقیقاتی انجام بدهد، شاعر یا دانشمند باشد و یا در دنیای فرهنگی آن زمان ایران باشد اما اطلاعات بسیار خوبی، با ادبیاتی قوی در این نوشتهها وجود دارد. پدربزرگم اشعار حافظ یا سعدی را زیاد میخواند ولی با هیچکس این چیزها را مطرح نمیکرد. از او نوشتهی دیگری به جز چند نامه نداریم. جای تعجب است که کسی که تا 15سالگی بیشتر به مدرسه نرفته است، چطور میتواند متنی به این شکل قوی بنویسد، طوریکه وقتی شروع به خواندن آن میکنی، نمیتوانی از خواندن آن دست برداری. وقایع تاریخی با صداقت زیادی بیان شده اند. قدرت ادبی این متن به این علت برای من ارزشمند است که دستنوشتههای کسی است که بین دو مرگ قرار گرفته است. دو دخترش را از دست داده بود و این موضوع برایش خیلی سخت بود؛ برعکس مادربزرگم که بعد از این قضیه زندگی کرد، اما برای پدربزرگم زندگی متوقف شد. بین این دو مرگ، همزمان با بیماری سرطانش شروع به نوشتن کرد تا ما فراموش نکنیم و بدانیم. واقعاً فکر نمیکنم کس دیگری در خانواده بتواند مسائلی که در این دفتر مطرح شده را با این دقت بنویسد و یا حتی بیان کند. این نوشته از مرز مرگ حرف میزند. گاهی اوقات حس میکردم این جوهری که با آن نوشته است، خون خودش است. با دل و جان نوشته است. حرف دلش است و با صداقت زیادی نوشته است. به همین علت، تصمیم گرفتم این دلنوشته را چاپ کنم. در حال حاضر، حداقل دو گزارش 150 صفحهای در مورد کشتار سال 67 (1988) داریم. ولی این متن حتی برای آن دسته از مردم عادی که در ایران زندگی میکنند و به سیاست و حقوق بشر علاقهای ندارند قابل درک بوده و متن جذاب و جالبی است. این متن از انسانیت حرف میزند، از روابط بین یک پدر و دخترانش، از زندگی روزمره در اوایل دولت جمهوری اسلامی، از دنیای دولتی ایران و … به عنوان مثال در آخر این نوشته، نامهای است که پدربزرگم 24 یا 48 ساعت بعد از دستگیری مادرم به دادستان شیراز نوشته و در آن میگوید:
«من به شما هشدار میدهم که امام اعلام کرده که امسال احترام به قانون یک وظیفهی ملی است…». در این نامه از نظر حقوقی استدلال میآورد که نمیتوانید کسی را دستگیر کنید و تا 48 ساعت هیچ اطلاعی از او در اختیار خانوادهاش قرار ندهید و …
وقتی که اینها را با وقایع چند سال بعد مقایسه میکنیم، تازه متوجه اختلاف زیادی که بین واژههای حقوقی و آن چه که در واقعیت در حال رخ دادن بود میشویم. این که چطور این همه اتفاق و خشونت پیش آمد. این که مردم آمادگی نداشتند. زمان زیادی لازم بود تا مردم واقعاً متوجه بشوند که با چه کسانی طرف هستند. به نظر من حوادثی که در سال 1388 (2009) هم در ایران رخ داد تا حد زیادی شبیه وقایع آن سالها بود. کسانی که کمپین موسوی را راه انداخته بودند واقعاً نمیدانستند با چه چیزهایی روبرو هستند. ضعف و فقدان سازماندهی هم ناشی از همین است که ما نمیدانیم با چه چیزهایی، با چه کسانی و با چه تکنیکهایی مواجهایم؟! به نظر من فهمیدن این موضوع چه از لحاظ تاریخی و چه در حال حاضر بسیار مهم است.
فریبا: هنوز که بحث ما روی موضوع نوشتههای پدربزرگت است؛ و مستقل از صحبتهای تو که هر کدام بخشی از این تاریخ است، سؤالی که مطرح میشود این است که همین دفتری که تو به سراغ آن رفتی، برای تو انگیزهای شد که چنین کاری را پیگیری کنی. اما فکر کنیم که اگر این دفتر نبود چه؟ چهطور شد که این دفتر انگیزهای برای تو شد؟ چه چیزی در تو وجود داشت که دنبال چنین چیزی بروی؟ تو هم مثل بقیه و حتی اعضای خانوادهات میتوانستی ببینی و به راحتی از کنار آن بگذری. حتی اگر با این دستنوشتهها هم مواجه نمیشدی، آیا تصور میکردی که روزی بخواهی اتفاقی که برای مادرت و خاله ات رخ داده و یک حادثه معمولی نبوده را پیگیری کنی و به آن بپردازی؟
شورا: سؤال جالبی است!!! سؤال قبلی را وقتی میپرسی؛ چرا این دفتر مهم است؟ جوابش را دارم. برای اینکه روی این موضوع فکر کردهام. ولی این که برای چی رفتم دنبالش؟ الان که به تو جواب میدهم، دارم میسازمش. برای این که زیاد بهش فکر نکردهام و از خودم نپرسیدم که: «ای! برای چی رفتم دنبالش؟!» ولی به نظر من اگر بخواهم امروز دوباره به آن فکر کنم، این است که وقتی هشت ساله بودم چون خیلی کوچک بودم، توجه زیادی به مرگ مادرم نداشتم. بعد هم زندگیم را ساختم و رفتم دنبال کارهایم. اما حدود 19-20 سالگی، سؤالها دوباره روی کار آمد. فکر کنم که عادی است. هر انسانی که خودش را میسازد، موقعی که دارد بزرگ میشود، سؤالهایی از این دست که «ریشهات در کجاست؟» دوباره میآیند.
من هیچ وقت به مادرم فکر نمیکردم و هیچ وقت نمیگذاشتم فکر این سؤال به ذهنم بیاید. خب! همهی اینها یکطوری پوک بود. میدیدم که ضعیف است و لازم است تا آن را قوی کنم، برای این که خودم خوب بایستم. به نظر من در جامعهای که من در آن بزرگ شدم ـ فرانسه ـ و کلاً جوامع غربی، جوابی برای این سؤال دارند که به روانشناسی و روانکاوی مربوط میشود؛ مثلاً این که قصهی خانواده را دوباره مرور کنیم و… من هم کمی به این سمت رفتم ولی خیلی دوست نداشتم. واقعیت این است که از این طریق، از این نگاه خوشم نیامد. یکی از دلایلش هم این است که تمام مُدل ـ یعنی به نظر من که اصولاً در این مورد متخصص نیستم ـ ولی چیزی که احساس میکردم این بود که ابزاری که درست کردهاند تا به این سؤالها جواب بدهیم، در روانشناسی و در راونکاوی، ابزاری بود که در خود غرب درست کرده بودند، برای مواقعی که هرکسی پدر و مادرش را دارد و مشکلش این است که مثلاً یک برادر کوچک دارد بدنیا میآید و تروماتیسماَش این است!!! این ابزارها برای من کافی نبودند؛ و اگر هم من میخواستم هر احساس یا حالتی که در آن بودم را روی این موضوعات ببرم، واقعاً در کنار موضوع اصلی بود و من اصلاً خوشم نمیآمد از این زاویه به قضیه نگاه کنم. به نظر من واقعاً سیاسی بود. یعنی من و هزاران بچهی دیگر در شرایطی بودیم که قصهی خانوادگیِ خصوصی ما با قصهی تاریخی، قصهی سیاسی و حادثههای سیاسی یک کشور، یکی شده بود. خب من نمیتوانستم بروم فقط دنبال قصهی خصوصی خانوادهی خودم و … آنجا یک کمبودی احساس میکردم. برای همین قضیهی روانکاوی و روانشناسی را کنار گذاشتم.
سعی کردم با ابزاری که خودم داشتم به سیاست توجه کنم؛ برای این که همانطور که گفتم زندگی روزمرهی من هم مثل پارچهای بود که یکی از نخهاش این حوادث سیاسی بود. ابزاری که من داشتم علومسیاسی و مردمشناسی است؛ مثلاً من بلدم مصاحبه کنم. رفتم و همین کارها را کردم. با خانوادهام مصاحبه کردم، با کسانی که خانوادهام را میشناختند و از آنها فیلم گرفتم؛ و در این تحقیقات بود که افراد پیرامونم فهمیدند که من به این قضیه علاقه دارم ولی فقط به عنوان یک قضیهی خصوصی به آن نگاه نمیکنم. مثلاً سالها یکی از مهمترین سؤالها برای من این بود که چهطوری در این زندانها در این وقت کم 6 ماه، 8 ماه، یک سال… جمهوری اسلامی توانست این کارها را بکند و از کجا آدم پیدا کرد؟ چهطوری این تکنیکها را توانست درست کند و کاملاً از ساواک نگیرد؟ اینها را هم از خودش در آورد؟ ولی از نظر تکنیکی چهطوری توانست در6 ماه، 8 ماه، زندانهایی اینقدر مؤثر، سریع و سخت درست کند؟ این دانش را از کجا آورد؟ از کجا این تکنیکها را آورد؟ و واقعاً در زندگی روزمره چه کسایی آمدند سرِ کار؟ همان رئیسهای قبلی بودند یا آدمهای جدیدی آمدند؟ آدمهایی بودند که خودشون در دورهی شاه، زندان بودند و یاد گرفتند؟ اینها خیلی مهم است برای این که یک سری از تکنیکهایشان همان تکنیکهاییست که ضد کمونیستها در آمریکای لاتین استفاده کردند. اینها را چهطور و از کجا یاد گرفتند؟ سؤال من در این زمینهها بود.
اما بعد این پرسشها باعث شد که در بُعد دیگری به سؤالهای خصوصی خود برگردم. تا بالاخره بفهمم برای چه مادر من ترجیح داده دنبال عقاید سیاسی و صداقت سیاسیش برود؟! به جای این که مثلاً به خاطر بچههایش سعی بکند به عنوان یک مادر زندگیش را نجات بدهد. یعنی به این مسایل دیگر شخصی و خصوصی نگاه نمیکردم. ولی وقتی که سؤالها را از خودم میپرسیدم که برای چه مادرم نشکست؟! چرا از نظر سیاسی اجازه نداد بشکنندش، ولی از زندگی که میتوانست با بچههایش داشته باشد گذشت؟! به خودش گفت دیگر این زندگی را نخواهم داشت و قبول کرد یک طوری زندگی سیاسیش را بالاتر از زندگی خصوصیش بگذارد… از خودم میپرسیدم چه طوری در زندانها سعی میکردند زنها را بشکنند؟ چه طوری سعی میکردند از طریق بچهها، مادرها را بشکنند؟… حالا به نظرم این یک ظلم است که بعد از 30 سال به این آدمهایی که این قدر از زندگی، انرژی و همه وجودشون گذشتند، آدم بگه «خُب! برای چی نرفت دنبال خانواده و زندگی؟» یعنی این یک ظلم بیشتری است؛ برای این که آنها انتخاب نکردند. این که مثلاً به یکی بگویی: «بین بچههایت و عقیدهات یکی را انتخاب کن!» اینکه انتخابی نیست که به یک آدم داده شده باشد. این انتخاب را، خود جمهوری اسلامی به آنها تحمیل کرد. گفت یا این کار را بکنید یا آن کار را. یعنی انتخاب بین زندگی و عقیده که انتخاب نیست. مثل این که به یکی بگویی: «برای زنده ماندن بین آب و غذا یکی را انتخاب کن!» این که انتخاب نیست؛ و اگر هم آن را به عنوان انتخاب قبول کنیم این یک دروغ است. چون اگر هم آن آدم به خاطر زنده ماندن و خانواده هم این انتخاب را انجام بدهد، ادامه آن زندگی هم زندگی واقعی نیست. در آن سالها، آدمها یا تواب میشدند یا کشته میشدند. این طور نبود که حق انتخابی داشتند و میتوانستد دوباره بروند دنبال ادامه همان زندگی قبلی خودشان. آنهایی هم که امروز بعد از 1388 (2009) گفتند: «خب دیگر! من میکشم کنار.» مگر توانستند بروند دنبال زندگیشان؟! شکسته شدند. یعنی نرفتند دنبال زندگیشان. اصلاً نمیشود رفت.
فریبا: باز هم برمیگردیم به کتابت. کتاب تو به زبان فرانسه است، کتابی که در اصل پدربزرگت نوشته و تو ترجمه کردی و من این شانس را ندارم که الان خوانده باشمش. اگر خوانده بودمش، شاید سؤالهای خیلی زیادی میتوانستیم از خود کتاب بکنیم. خوب! تو رفتی از یک جایی شروع کردی که به قول خودت برای پیدا کردن خودت، اول بیایی ریشههایی را که روی آنها سوار بودی و زندگی را از راه خودت پیدا بکنی. حالا کمی از سختیهایی که با آنها مواجه شدی بگو! تو با آن فاصلههایی که داشتی، هم فاصلهی نسلی و هم فاصلهی سیاسی. در شرایطی که بخشی از تاریخ ما همانطوری که خودت گفتی بریده شده و در اصل یک حفرهست. چهطوری تو با این موضوعات مواجه شدی؟
شورا: آره! از نظر سیاسی دور بودم. مثلاً من یک کاری که میتوانستم بکنم این بود که زبان فارسیم را خیلی قویترکنم و این کار را نکردم. ولی چیزی که میخواهم بگویم این است که اگر کار ترجمه این دفتر از 2004(1383)، شش ـ هفت سال طول کشید، به خاطر مقاومتهایی بود که در درون من هم وجود داشت. تنها این نیست که دنیای بیرون سخت است یا در بیرون به دیوار بر میخوری، یا به درهای بسته میخوری… در درونم هم مقاومتهای بزرگی وجود داشت و نتیجه اش هم این است که آدم بیحوصلهگی یا تنبلی میکند، نمیخواهد بداند یا نمیخواهد بخواند. مثلاً وقتی که میخواهد سر دفترش بنشیند، میگوید: خُب! اول بروم کتابهایم را منظم کنم.» بعد میرود یک کار دیگری میکند و … سر خودش را گرم میکند. بالاخره خیلی طول میکشد. اولین کس، اولین دیوار و اولین دری که باید باز میکردم خودم بودم. رابطه با یک دنیای بسته آسان نیست وقتی که خود آدم صددرصد مطمئن نیست که آیا میخواهد بداند پشت این در چیست؟! ولی بالاخره بهترست که آدم بداند و با واقعیت ترسناک رو به رو بشود چون این واقعیت ترسناک از یک ترس ناشناخته بهتراست و کمتر دردناکست.
به نظر من آنهایی که نمیخواهند بدانند برای این است که از چیزی که خواهند دید، میترسند، از خشونت و بدی و… این آدمها به نظر من خیلی برایشان سخت تراست تا آنهایی که میدانند. برای این که وقتی آدم میداند، یک اسمی رویش میگذارد و میداند که واقعاً این پیش آمده. ولی وقتی که نمیداند صدها فکر میتواند بکند و همینطوری در آن ندانستن گیر میافتد. برای همین هم من امروز واقعاً خوشحالم که الان میدانم و به نظر من زجر امروز من کمتر است تا زجر آنهایی که نمیخواهند به این فکر کنند یا میخواهند از خودشان هم پنهانش کنند. به نظر ـ من خودم توی این شرایط بودم- وقتی که به آن فکر میکنند و هیچی راجع به آن نمیدانند یک ترس و یک اضطراب خیلی مخصوصی سراغشان میآید که نمیدانند این چیزی که از آن میترسند واقعا چیست؟! آدم وقتی که میداند خیلی قدرتش بیشتر است و زندگیش آرامتر. هرچقدر هم بد باشد یا هر چقدر هم تلخ باشد .
ما باید قبول کنیم جامعه ایران الان با یک چیزی دارد برخورد میکند که واقعاً بدی است و سیاهی؛ مثل کامبوج، آمریکای لاتین، یهودیهای جنگ دوم جهانی. به یک چیزی خوردیم که آدم واقعاً نمیتواند بفهمد چرا اینقدر بدی، اینقدر خشونت، اینقدر مرگ، اینقدر خون؟! وقتی که در تاریخ یک جامعه یا یک کشور چنین چیزی هست، نمیشود همینجوری فراموشش کرد و رفت جلو. خیلیها روی این مسائل کار کردند. مثلاً هم روی مورد آرژانتین و هم آلمان. خود آلمانیها که بهشان فشار میآمد؛ خیلیها روی کابوس های ملتهایی که زیر این طور فشارها بودند، کار کردند و خیلی هم این تحقیقات جالبند. 3Franz Fanon هم روی کابوسهای کسانی که در جنگ الجزایر بودند کار کرد. همینطور یک نویسندهی آلمانی، رفت کابوسهای آلمانیهای دورهی نازی را جمعآوری کرد. یک روانکاو و جامعهشناس دیگر هم روی کابوسهای ژنرالها یا سربازهایی که موقع جنگ آرژانیتن در فضای مخصوص شکنجه بودند، کار کرد؛ و به نظر من این برای ایران هم لازم است، نه تنها خصوصی بلکه دسته جمعی. واقعاً لازم داریم بفهمیم که هم جنگ و هم سالهای اول جمهوریاسلامی مثلاً دههی 60 و حتی امروز از نظر روانی، کابوس و هر چیزی که به احساسات مربوط هست چه در ایران میگذرد. به نظر من باید به این زمینه هم بپردازیم تا فقط زمینهی حقوق بشر و سیاسی.
فریبا: آره! ولی یک تفاوتی که حداقل من فکر میکنم خیلی هم بزرگ است این است که اتفاقی که در زمان آلمان نازی افتاده یا اتفاقهایی که در آرژانتین افتاده یا … حداقل به عنوان یک کشتار دسته جمعی، شکنجه، نسلکشی یا هر چیزی که اسمش را بگذاریم در تاریخ ثبت شده. یعنی هیچکس الان توی دنیا نمیتواند تکذیب بکند هرچند می شود تحریفش کرد. ولی این اتفاق در ایران نیفتاده، هرچند فقط هم مختص ایران نیست. به هر حال چون وجودش تثبیت نشده نمیتوانی در مورد جوانبش صحبت بکنی و این هم دلایل کلان سیاسی دارد.
شورا: کاملاً قبول دارم. ولی این یک طوری به ما هدف میدهد. یعنی این ثبت شدن، خودش میشود یک نوع پیش رفتن و مثلاً فهمیدن که به همهی جامعه چه فشاری آمد. این به عهدهی ماست. یعنی ثبت شدن این حادثه برای ما یک هدفی است که واقعاً میشود پشت آن انرژی گذاشت. ولی باید به این موضوع هم توجه کرد که نباید آدم این تو زیاد غرق بشود. ساختن زندگی و زندگی کردن هم خیلی مهم است و این نمیشود که آدم 23 ساعت از 24 ساعت انرژی خودش را روی این موضوع بگذارد. چیزی که نسل ما در مقایسه با نسل انقلاب درست فهمید، دقیقاً همین است.
فریبا: با بخشی از حرفی که میزنی موافقم. ولی یک دیوار اینها را از هم جدا نمیکند. نمیتوانی بگویی من فقط فعالیت سیاسی میکنم و نه میتوانی اینها را کاملاً از هم جدا کنی. نه کاملاً از هم جدا هستند و نه یکی هستند. ولی در عین حال هر دو روی هم اثر میگذارند و به نظر من سیاست اثر بیشتری روی انتخاب تو در زندگی خصوصی میگذارد. شاید نسل قبل از ما این قدر آگاهانه به این موضوع نگاه نمیکردند!! اما امروز اگر من به عنوان یک پناهنده و به عنوان یک زن در خارج از کشور خودم را فعال سیاسی میدانم مطمئنم که اگر امثال نسل مادر تو نبودند من الان این جا نبودم. چون آن جا یک گام باید به جلو برداشته میشد. باید زنهایی بودند که به صحنه سیاست بیایند زنهایی که جسارت این را داشته باشند که از حیطهی خانواده و مادر بودن و از مادر و زن تعریف شدن بیرون بیایند!!! از آن نقش از پیش تعیین شده، حتی شاید این بخشاً ناآگاهانه بود. شاید «فدا» شدند یا شاید حالا خیلیهاشان هم به قول تو برگشتند و نتوانستند تا آخر بروند. ولی این اتفاقها افتاد که نسل ما امروز میتواند آگاهانه بگوید که من امروز یک زن فعال سیاسی هستم.
شورا: این که آدم نمیتواند زندگیش را فقط و کاملاً ـ این نظر خودم است ـ پشت یک آکسیون سیاسی بگذارد. برای این که اگر انرژی زندگی وجود نداشته باشد، خب خود اکسیون سیاسی هم پیش نمیرود. برای این که زندگی اینقدر خودش پیچیده است که اگر اکسیون سیاسیت همیشه با زندگیت یک چیز باشد، همه مشکلاتی که در زندگی پیدا میکنی در اکسیون سیاسی هم پیدا میکنی. زندگی همه مشکلات و پیچیدگیهای خودش را دارد و البته این کمک میکند به بالغ کردن سیاست. به نظر من امروز برای ثبت شدن این کشتارها و برای به دست آوردن عدالت در کشتارهای دهه 60، نسل بچههایی که این کار را میکنند، باید بفهمند که زندگی خودشان را هم به پیش ببرند. ولی نمیتوانند یکی را قربانی دیگری کنند. من خودم که این را میگویم برای این ست که خودم تجربه اش را کرده ام. آدم اگر حواسش نباشد بعد از یک موقعی همهی زندگی خصوصیش میشکند و میرود در یک چیز دیگر.
کاملاً درست میگویی. یعنی هدفمان جلو بردن است. ولی حرفی که من زدم خیلی عمومی بود یعنی در واقع چیزی که در فکرم بود، خیلی خاص بود. اگر آدم بخواهد کشتار 67 را به یک دادگاه یا یک تریبونال ببرد یا یک طور دیگری ثبت بشود مشکل اینست که این پروژه میشود یک زندگی کار. همکاریهایی که در پروژههای دیگر وجود دارد، در این پروژه واقعاً وجود ندارد. آدمهایی توی دنیا هستند که بهش فکر میکنند، ولی پیش نیامده که این آدمها بتوانند همدیگر را پیدا کنند. چه میشود کرد؟! آدم باید زندگی را هم جلو ببرد و در کنارش این کار را هم بکند. واقعاً یکی از دیوارهای بزرگ اینست که همکاری واقعی در مورد این موضوع هنوز وجود ندارد. شاید هم امروزه ما در نسل یا دورهای هستیم که هر کسی کار خودش را میکند. این کار یک انرژی جمعی میخواهد که من فعلاً پیدایش نکرده ام و بزرگترین کمبودی که من دارم واقعاً همینست.
دو تا فاکتور هست: دولت و جامعه. به نظر من مشکلی که امروز ما داریم اینست که ما در کنار دولت نمیتوانیم جلو برویم. پس به نظرم باید از طریق جامعه جلو برو یم. این جامعه، هم در ایران است، هم بیرون از ایران. این جامعه را کجا با آن تعامل برقرار کنیم؟ یکی از سؤالهایی که امروز باید از خودمان بپرسیم درست همین است. من درست نمیدانم که این جامعه کجاست؟! و از کجا باید شروع کرد؟! در بیرون از ایران تلاشهایی دارد میشود ولی در خود ایران چی؟!
فریبا: آره! این سؤالیست که تو پیش میکشی و قاعدتاً قرار نیست که من به آن جواب بدهم. اما بخشی از اپوزیسیون ایران نظرش اینست که بدون یک جنبش مردمی این کار امکان پذیر نیست. یک جنبش! ما خوشبختانه چیزی شبیه جنبش سال 1388 ایران را از سر گذراندیم. درست است که آن طوری که باید و شاید به سمتی که باید میرفت، نرفت… ـ وارد جزئیاتش نمیشو یم ـ ولی اتفاقاً چنین جنبشهایی ست که اگر این موضوعات در بطن آن قرار بگیرد، هم آن جنبش رادیکال میشود و هم آن موقع این مسائلی که ما الان داریم در موردش حرف میزنیم، واقعاً راه حلش را از درون آن جنبشها میگیرد. حتی اگر به تجربههای دیگر را هم نگاه کنیم، میبینیم که در خیلی از موارد بدون تکیه به مردم، هیچکدامش با دادگاه و فقط بخش حقوقی و کار حقوق بشری نتوانستند جلو بروند.
شورا: باید از یک جایی شروع بشود! به نظر من آنهایی که امروزه به این نتیجه حقوق بشری رسیدهاند باید از یک جایی شروع کنند! و تنها جایی که امروز دستشان میرسد همین مسأله حقوقی است و شاید بگویم یک نوع تنبلیست… ولی این فقط در ایران یا در میان ایرانیها نیست. مثلاً من روی کنترل و سرکوبِ (؟) مهاجرت در اروپا سالها کار کردم و امروزه همین مشکل پناهندهها و مهاجرین و پناهجوها هم کاملاً حقوقی شده؛ ولی به نظر من که این مسأله اصلاً مشکل حقوقی نیست و مشکل از جنبش است. اینها سیاسی هستند. ولی هیچکس حاضر نیست سیاسی برخورد کند. مثلاً NGOها خیلی توی بلژیک، فرانسه و همه جای اروپا و آمریکا زیادند و با مهاجرها کار میکنند. ولی همهشان حقوقیاند. اگر هم حقوقی نباشند، اجتماعیاند و خیلی نرمتر. یعنی فقط میخواهند زندگی یک کمی بهتر بشود، هیچ هدف قابل دسترسی ندارند. ولی آنهایی هم که چیزی میخواهند، فقط حقوقی است. به نظرم سیاست امروزه این طوری شده است یعنی دنیا دارد به این سمت میرود و از ما هم میخواهد که این طوری برخورد کنیم. تنها ابزاری که پیدا میشود که یک کمی بهش گوش داده بشود، حقوق است!!! یعنی غیر از این راه دیگری نداریم. ولی امروزه این انقلابهای بهار یا زمستان نشان میدهد که این هم واقعی نیست. من خوب میتوانم بفهمم چرا به همهی قضایا و مشکلات دیگری که در غرب به وجود میآید فقط از نظر حقوقی نگاه میشود و از ما هم میخواند که از نظر حقوقی به آن نگاه کنیم.
فریبا: من با تو موافقم. این گفتگوی بین من و تو در اصل گفتگوی بین دو نفر از یک نسل است که میخواهند در مورد نگاه به کشتار سال 67 و کشتارهای دهه 60 صحبت کنند. خوب! این یک جنبه حقوقی هم دارد که هیچکدام از ما با دنبال شدن مسائل حقوقیاش مخالفتی نداریم و آنهایی هم که دارند در این زمینه کار میکنند را حمایت میکنیم. ولی یک جنبهی مهمتری دارد که به آن پرداخته نمیشود. چرا در سال 67 این آدمها باید کشته میشدند؟ یک تفکر و یک تحولخواهی در این آدمها بود، اینها باقیمانده یک نسل انقلابی بودند که معتقد بودند که کماکان میشود تغییر داد و اینها باید حذف میشدند، نه فقط در ایران بلکه در همهی دنیا. چون آن ایده باید حذف میشد. این سؤالیست که هیچکس امروز دلش نمیخواهد مطرح بشود.
شورا: به نظر من این سؤال فقط مربوط به گذشته ما نیست، مربوط به آینده ما هم هست. برای این که قدرت وقتی که این کار را کرد، خودش هم شکل گرفت. برای همین هم من سعی میکردم بفهمم چهطور اینقدر زود توانستند همه چیز را درست کنند؟ در طول 6 یا 8 ماه بعد از انقلاب، زندانها و این دستگاه سرکوب را درست کنند. این قدرت و این دولت داشت با این کارها خودش را میساخت. فعالان دیروز هم اگر بخواند به امروز فکر کنند برای شناخت دشمنشان باید بداند که او چطوری خودش را ساخته است؟! وقتی که یکی را میگیرند در خیابان بعد با او چه کار میکنند؟ کجا میبرندش؟ خب! این را که هر روز اختراع نمیکنند. آنهایی که امروز هم نمیخواهند به گذشته فکر کنند، دارند خودشان را تضعیف میکنند. به نظر من از این نقطهنظر میشود سؤالها و تحقیقات روی گذشته را پیش برد. دشمن خودمان را بشناسیم و بفهمیم چهطوری و به کجا دارد میزند. هر وقت که ما این را بدانیم، از همان جا میتوانیم مقاومت کنیم.
فریبا: به موضوع جالبی اشاره کردی. در مورد دشمن حرف میزنی. یکی از چیزهایی که دائماً به نسل ما گفته میشود این است که شما فکر نکنیند با دشمنتان رابطه آنتاگونیستی دارید! شما میتوانید با دشمنتان دوست هم باشید! این مسألهایست که فکر میکنم نه تنها برای ما در ایران بلکه همین جا هم این طوریست. ولی وقتی که موضوع کشتارهای دهه 60 مطرح شد و وقتی که اپوزیسیون گفت: «نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم!» این ایدهی دوستی با دشمن توسط بخشی از اصلاحطلبها در ایران این طوری فرموله شد: «فراموش نمیکنیم، ولی میبخشیم!»؟! تو نظرت چیست؟ آیا چنین چیزی میتواند واقعی باشه؟
شورا: من خودم آدم خشنی نیستم. اما مگه من گفتم که اینها دشمن من باشند؟ این دشمنی از یک جایی شروع میشود و از جایی که شروع میشود، آن من نیستم. قدرت و مقاومت!!! به نظر من درآن چه در ایران پیش آمد مقاومت اول بود، برای این که انقلاب شد. ولی بعد از انقلاب چیزی که پیش آمد اول قدرت بود و مقاومت، جواب! متأسفانه امروز من در بخش پاسخ هستم، نه در قدرت. من هم خیلی بیشتر دوست داشتم که در ساختن بودم تا در گذشته. مگر آنهایی که امروز در ایران قدرت دارند برایشان کاملاً روشن نیست که نه تنها با دشمنانشان طرف اند بلکه باید دشمنانشان را هم از بین ببرند. من کمی عصبانی میشوم وقتی که مثلاً توی بی بی سی یکی را میبینم که میگوید ما در چهارچوب قانون اساسی حرف میزنیم… مثل این که هنوز در ایرانست قبل از سال 88 و دارد سعی میکند یک طوری افکار خودش را جلو ببرد… این آدم آمده در تبعید، آمده بیرون از ایران برای این که داشته کشته میشده. دیگر چی میخواهد؟! به نظر من یک مرزهایی وجود دارد. البته این حرف که همه چیز دشمن نیست در یک زمینههایی وجود دارد. مثلاً در دمکراسی لیبرالی مثل فرانسه قدرت موازی دولت نیست و همه قدرت در دست دولت نیست. دستگاههای دیگری هم وجود دارد مثل دستگاه قضایی و عدالت، دستگاههای اداری و حتی پارلمان … تو میتوانی از طریق فشار روی یک بخش، روی بخش دیگر فشار بیاروی. این را میشود تحلیل کرد و من در پایان نامهام حتی آن را نقد هم کردم که این یک مکانیزم است. اما من فکر نمیکنم در ایران امروز و ایران دهه ی 60 این طوری باشد. به خاطر همین هم به نظرم در ایران امروز دشمنی یک واژهی درست برای نگاه کردن به رابطه با قدرت است. در جاهای دیگر این رابطه قدرت را فقط دولت به وجود نمیآورد بلکه بخشهای دیگر جامعه هم میتوانند این رابطه قدرت را به وجود بیاورند اما در ایران آن را دولت بوجود آورده است.
فریبا: درست است! من با بخش زیادی از صحبتهای تو موافقم. شاید من با واژههای چپ و مارکسیستی این را یک طور دیگر تعریف کنم ولی با تحلیل تو کاملاً موافقم که مرز بین دشمن و غیردشمن باید کاملاً روشن باشد؛ و این را خودِ دشمن دارد میگوید، نه ما. این ما نیستیم که از آن دشمن میسازیم. واقعیت اینست که همچین چیزی وجود دارد.
شورا: دشمن آنیست که دارد میکُشد. یعنی یک دولتی هست که دارد آنهایی را که مثل او فکر نمیکنند یا میتوانند برای قدرتش خطرناک باشند را از بین میبرد. وقتی که این پیش رویت هست چطوری میتوانی جز دشمنیت به دستور زبان دیگری فکر کنی؟ من این را نمیفهمم؟!
فریبا: خب! این همانجایی است که دوباره این مسأله پیش میآید. یک نیرویی این وسط هست مثل اصلاحطلبها و دویخردادیها و … که به نظر من برای حفظ جمهوریاسلامی تلاششان در این است که آگاهانه این را بپوشانند. این آنتاگونیسم واقعیست ولی اینها تلاش دارند نشان بدهند که چنین چیزی وجود ندارد.
شورا: من این را کاملاً میفهمم. چیزی که جالبه مثلاً اینست که آقای مصطفایی وکیل سکینه محمدی سال ها در ایران داشت وکالت میکرد و ضدمجازات اعدام بود، ولی کاملاً در چارچوب قانون ایران. اما بعد از این که داستان سکینه به رسانهها رسید، نه تنها روی این آقا فشار آوردند بلکه زنش را زندانی کردند. مجبورش کردند که از ایران بیاید بیرون. دفعه پیش که من شنیدم حرف میزد، این آقا در یک کنفرانس ضد مجازات اعدام بود و از او خواستند که درباره سکینه حرف بزند. او هم آمد و گفت که سکینه را همهی شما میشناسید، چیزی که من میخواهم بگویم این است که دولت ایران سال 67 از 5 تا 30هزار نفر را کشت و این را هیچکس نمیگوید و اگر شما ضد مجازات اعدام هستید، بروید دنبال این قضیه! به نظر من خیلی جالب بود که این آقا به این جا برسد و این را بگوید. برای این که وقتی که او را دیدم در نگاه اول فهمیدم که با تمام وجودش یک اصلاحطلب بوده است. میفهمیدی که او در ایران و در جمهوری اسلامی بزرگ شده، فعال بوده، کار کرده و خیلی هم با آن هماهنگی داشته؛ هم با دولت و هم با جامعه. حرف زدنش، راه رفتنش، حرفایی که میزند؛ مثلاً این طوری نیست که 30 ساله از ایران بیرون آمده است. از آن دنیا آمده بیرون و در آن دنیا هم فعال بوده و کارهایش را جلو میبرده و … ولی یک موقعی برید؛ و درست وقتی که خودش حس کرد که این چاقو یک لبهاش هم خیلی میبُرد و خودش به این لبه برخورد و خودش هم که فکر میکنم خیلی اصلاحطلب بود این طوری شده است. این کلی به من آموزش داد و فهمیدم که این خط قرمز است. فقط ساخته ذهن من نیست. فقط این نیست که چون من مثلاً یک خانواده این طوری دارم و یک قصهی این طوری دارم و بیرون از کشور بزرگ شدم، این طوری فکر میکنم. این خط قرمز وجود دارد ولی تجربهاش برای هرکس یک کمی فرق دارد. موقعیتاش هم فرق دارد.
فریبا: ولی به نظر من بزرگترین درسی که این آدم یا این داستان به ما میدهد یک چیز دیگر هم هست. چیزی که من هم تجربه کردم. این که اگر تو در آن جامعه بخواهی منفعت خودت را حفظ کنی، باید همان خط قرمزهایی که حکومت دارد را رعایت کنی. موضوع کشتار 67 برای همهی مردم روشن و عمومی نیست. مردم خیلیهایشان اصلاً اطلاع ندارند. ولی وقتی که با این موضوع روبرو میشوی، دو تا انتخاب داری. یا میتوانی در موردش سکوت کنی و باز هم مثل قبل به زندگیت ادامه بدهی و بگویی که چون من هم با حکومت مشکل پیدا میکنم، پس من هم صحبت نمیکنم. یا این که میتوانی برایش فعالیت کنی. پس معمولاً فقط وقتی که منافع خودت به خطر میافتد صدایت در میآید. مثل این آقایی که الان حرفش را زدی. اصلاً من نمیخواهم او را زیر سؤال ببرم چون خیلیها هستند در سطوح بالاتر که آن زمان در کشتار مشارکت داشتند و امروز به ما میگویند فراموش کن! و دیگر الان نمیشود با این موضوع اینقدر راحت برخورد کرد و آن سؤالی که من پیش کشیدم این بود. و البته مشکل اپوزیسیون اینست که به بهانه اینکه خشونت طلب نیست در دفاع از خودش، با این شعار همراه میشود.
شورا: چیزی که من نمیدانم اینست که آیا این موضوع میتواند بعد از تغییر در ایران روشن بشود یا آیا این یک دلیل تغییر در ایران میتواند بشود؟ هر کدام از این دو تا بشود میروم دنبالش. ولی دلیل این که برای من خیلی از نظر سیاسی مهم شده اینست که میتواند یک دلیل تغییر باشد… من در موقعیتی نیستم که واقعاً بتوانم با آنهایی که فقط میخواهند یک تغییراتی بشود یا یک رفرمهایی بشود همراه شوم. البته انقلاب هم در ایران چیز مشکلی بود و نمیدانم آیا دوباره میشود؟ آیا امروز خود ایرانیها حاضر هستند؟ چقدر همه چیز سختتر شده؟ من هیچ تخصصی ندارم برای اینکه این حرفها را بزنم ولی به نظر من چیزی که در ایران خیلی سخت شده اینست که از نظر اجتماعی و اقتصادی مشکلات خیلی بزرگی وجود دارد و خیلی از آنهایی که برای آزادی دارند میجنگند، آنهایی هستند که در سیستم لیبرال خیلی هم خوشحالند. با این چه کار میشود کرد امروز؟ یعنی قضیه برایمان خیلی مشکلتر از سال 59، 58، 57- است.
فریبا: البته شاید کمی تجربههای سیاسی در جامعه ایران متفاوت باشد.
شورا: آره! خیلی دلم میخواهد بیشتر بفهمم برای این که این را نمیدانم. در ایران خانوادهی خودم که همهشان این قضیه را میدانند؛ و همهی آنهایی که من را میشناسند یا من میشناسمشان. ولی این که بقیه چهطوری برخورد میکنند من اصلاً نمیدانم؟! مثلاً بین دوستانی که من پیدا کردم عدهای اصلاً نمیخواستند حرفش را بزنند یا وقتی که میدیدند من میروم به آن سمت، یک طوری ارتباط را میبُریدند. خب آنها ببُرند تو نبُر!
فریبا: این که درست است و تو این را با عمل خودت ثابت کردی. اگر دوباره برگردیم به کتاب که تو خودت آن را نوشتی. جایی رسید که به تو خیلی فشار آمد. هر کسی به صورت فردی میتواند ببُرد و تنهایی تحمل این همه فشار خیلی سخت است. کمی از آن فشارها بگو. برای این که این فقط یک کتاب 200 صفحه ای نیست که چاپ شده است پشت این کتاب برای تو یک زندگی است؛ و نه تنها زندگی کسانی که از آنها نوشتی: خالهات، مادرت، پدربزرگت- بلکه این پیوند خورده با زندگی خودت. برای من جالب این جا بود که گفتی این پیوند مربوط به آینده است نه گذشته. این یکی از مهمترین نکاتیست که من در صحبتهایمان پیدا میکنم. آنجایی که کار سیاسی ما و آن چه که در مورد آینده میگوییم با کار تو به همدیگر پیوند میخورد. ما داریم در مورد آینده حرف میزنیم. حتی این بحثها در مورد اتفاقها، حقیقت، غیرحقیقت، واقعی، غیرواقعی رو هم وسط میآوریم تا ببینیم آینده را چهطور میشود ساخت. این وسط تو هم هستی. کمی از خودت بگو.
شورا: راجع به این چیزها حرف زدن کمی سخت است. نه از نظر روحی، بلکه بیشتر از این جهت که خودم هم خوب نفهمیدم چه گذشت؟! هنوزهم امروز نمیفهمم که اصلاً این حادثهها چه طوری به هم پیچ خورد که به این جا رسیدم ولی میدانم که تا تابستان سال پیش با همسرم یک زندگی داشتم. داشتیم فکر میکردیم که یک خانه بخریم. به بچه فکر میکردیم و… با یک سری دوست یک سری پروژه داشتم… بعد یک دفعه چیزهایی پیش آمد. میدانم که یک سری تصمیم گرفتم. و آخر سر در عرض دو ماه تنها شدم. در یک اتاق با همهی وسایلم در کارتن و داشتم این کتاب را مینوشتم. و خودم هم نمیتوانم بگویم که چه طوری شد که این طوری شد و آیا واقعاً من این را میخواستم. آن موقع که داشت برایم پیش میآمد، اصلاً دیگر در محدودهی خواستنها و نخواستنهایم نبودم. آن موقع، موقعی بود که خیلی وزن کم کردم. غذا نمیخوردم. کم میخوابیدم ولی برای زندگیم گریه نمیکردم. بدبخت نبودم. شاید مثلاً ماهها بعد دوباره فکر کردم چی از دست دادم؟ چی شد که این طوری شد؟ آیا همهی اینها آرامتر و نرمتر نمیتوانست پیش بیاید؟ و آن موقع دیگر غمگین بودم. برای گذشتهام غمگین میشدم. ولی وقتی که این حادثه اتفاق افتاد، واقعاً مثل یک روبات یک سری کارهایی کردم و آخر سر توی یک اتاقی بودم خیلی کوچک، همه لوازمم توی کارتن و تنها چیزی که پهلوی تختم بود رادیو و عکس مادرم بود و یک کامپیوتر خیلی کوچیک برای اینکه پول خریدن یک کامپیوتر خوب را هم نداشتم. برای این که پلانی نداشتم. ولی با همان کامپیوتر کوچک شروع کردم. امروز شاید بتوانم بگویم اگر این طوری نشده بود، این اتفاقات پیش نیامده بود، خودم را از زندگی خودم بیرون پرت نکرده بودم؛ با همه سختیهایی که میتوانست هم برای خودم و هم برای دیگران داشته باشد؛ اگر اینها نبود شاید نمیتوانستم این کتاب را بنویسم. ولی یک وقت دیگر هم فکر میکنم برای چی همه چیز باید اینقدر سخت باشد؟! شاید میتوانستم مثلاً آرام آرام این کار را انجام دهم. تجربه من اینست که این کتاب را واقعاً در یک حالت تنهایی شدید و تاریکی شدید نوشتم و وقتی که میگویم نوشتم تنها ترجمه نیست. این قسمتی است که خودم نوشتم… بیشتر سعی کردم ببینم در واقع حادثه یک خشونت چیست؟ چه جوری این حادثه خودش را در یک خانواده درست میکند، درست میشود و جلو میرود در یک زندگی؟ و درست حرف پشتش هم همینست که آدم نمیتواند مثلاً چشمهای خودش را ببندد و… هر چقدر بیشتر چشم خودش را روی این چیزها ببندد و مثلاً برود دنبال کار و زندگیش و به این چیزها فکر نکند، یک طوری دارد بزرگش میکند. همان طوری که دارد خودش بزرگ میشود. هر چهقدر هم فراموشی بیشتر، بزرگتر و با قدرتتر میشود، وقتی که میخواهد بیرون بزند دیگر بدون خشونت نمیتواند. تجربه شخصی من هم همین بود. خشونتِ زندگی خودم، نمیتوانست آرام بیرون بیاید. وقتی که آمد مجبور بود این طوری بیاید بیرون.
فریبا: دو جنبه در این حرفت هست که حالا اگر دوست داشتی در موردش صحبت کنیم. یکی این که تو به عنوان یک زن با یک سری چیزها مواجه شدی هر چند در جامعهی فرانسه. آزادی در این جا هم معنا یش این نیست که زنها هر کاری که دلشان میخواهد بکنند و آن هنجارهای زنانه را نباید رعایت بکنند. تو به هر حال هم دختر بودی، هم خواهر بودی، هم همسر یا بالاخره دوستدختر یک پارتنر بودی و کلی فشارهای اینطوری رویت بوده و تو باید با اینها مبارزه میکردی. در عین حال تو به عنوان یک هم نسل ما یا یک جوان در این جامعه با یک سری ارزشهای به قول خودمان لیبرالی جامعهی سرمایهداری هم مواجه بودی که میگفت: زندگی شخصی خودت را بچسب؛ زندگیت را نجات بده… چرا خودت را وارد این همه دردسر میکنی؟ تو با هر دوی اینها مواجه بودی. این خشونتی که میگویی در زندگیام پیش آمد ترکیبی از همه اینها بود؟!
شورا: شانسی که من داشتم این بود که راهی را که از قبل انتخاب کرده بودم یعنی از دکترایم، راهی نبود که بروم به سمت زندگی خصوصی خودم. من دکترایم را خواندم برای این که در واقع اوایلش فعال سیاسی بودم، در بازداشتگاههایی که برای پناهجویان بود. بعد یک پایاننامهی دکترا نوشتم که این موضوع را بهتر بفهمم. یعنی در واقع اول فعالیت بود و بعد تحقیقات آمد. اینها را میگویم برای این که بگویم از اول هم چنان چیزی مثل زندگی خصوصی خودم نداشتم، با این که خانوادهام یک فشار کوچولویی با محبت وارد میکردند، ولی یک فشار کم از طریق خانواده بود که برو شوهر بکن! پول در بیاور! شغل پیدا بکن! کار بکن و نانت را بخور! یعنی دنبال چی هستی؟! دیگرچی میخواهی؟! و این را خیلی حس میکردم. این طوری نبود که یک خشونت یا یک فشاری باشد که ما میدانیم چی خوبست و به تو میگوییم؛ تو باید دنبال این مدل بروی. ولی بیشتر اینطوری بود که ما نمیفهمیم که تو چه میخواهی؟! ما اصلاً نمیفهمیم چه چیز دیگری آدم میتواند بخواهد جز یک زندگی خوب و همسر و بچههای موفق؟! بنابراین برای من آنطوری نبود که رفته باشم به این سمت و بعد همه چیز منفجر شد. هیچ وقت در این سمت نبودم ولی یک طوری شاید داشتم میرفتم و آن موقع زندگیم منفجر شد. یعنی آن موقع ناپایدار شد و برای همین هم دارم میگویم. این خیلی به آدم قدرت میدهد که یک زندگی داشته باشد، یک پایداری داشته باشد و روی آن بایستد و فعالیت و فکر کند. من امروز فشار جامعه را ضدّ آنهایی که یک زندگی خصوصی رو جلو نمیگذارند خیلی زیاد احساس میکنم. به نظر من میشود که آدمها به صورت دستهجمعی نقشهای دیگری برای خودشان درست کنند؛ یعنی خب! زندگی روزمرهی خوبی میخواهیم داشته باشیم، میخواهیم با هم باشیم و لذت ببریم، ولی نه این مدل لیبرالی که هست. ما روی این زندگی خوب و خوش با هم میخواهیم تکیه کنیم برای این که از نظر سیاسی جلو برویم. برای این که هیچوقت آدم با ناامیدی و کمبود نمیتواند سیاست و زندگی سیاسیش را بسازد. وقتی که پدرم از سالهای انقلاب برایم میگوید، میگوید خواب فوق العاده خوبی بود که یک دفعه تبدیل به کابوس شد. ولی چیزی که خوب میفهمم اینست که اینها زندگیشان خوب بود، زندگی روزمره داشتند، خوش و خرم؛ مادرم هم درمیان مجاهدین بود البته قبل از این که خیلی وضع خراب شود و خشونت زیاد باشد. ولی بچه داشت و فکر لباسهای بچههایش را هم میکرد. فکر زندگیش را میکرد؛ به عنوان زنِ یک مرد… مثلاً آن موقع دعواهای کوچکشان را هم داشتند. ولی داشتند از نظر خصوصی و یک طور شاد و سرزنده زندگی را جلو میبردند و نه خشک و مرده. یعنی نسل انقلاب یک موقعهایی خیلی بهشان خوش گذشته. برای چی به ما هم خوش نگذرد؟
فریبا: درسته! هر چقدر که آدم آگاهانهتر زندگی کند، مسلماً بیشتر بهش خوش میگذرد.
شورا: آره آگاهانه! من فعلهایم و فکرهایم در زبان فارسی خیلی ضعیفند و خیلی خنده دارد! ولی درست همینست! برای این که موقعی که کتاب را نوشتم یک طوری زندگیم آگاهانه نبود. امروز هم نمیتوانم بگویم که چه طوری شد، الف، ب… و بعد افتادم به این راه. یک طوری اصلاً خودش منطق خودش را جلو آورد. این پروسه خودش انقلابیست. حادثهای میآید و حادثه از تو قویترست. از همه چیز قویترست؛ و از منطق قویترست. واقعاً شاید بشود گفت که این نوشتن یک انقلاب شخصی، درونی بود. یعنی پروسهاش انقلابی بود.
فریبا: من باتو کاملاً موافقم و به خاطر همین وقتی که این پروسه را به عنوان یک نمونه توضیح میدهی برایم جالبست. برای این که این میتواند در مورد هر کسی اتفاق بیفتد. برای هر کسی که به بخشهای پیشروِ فکرش رجوع میکند، نه به آن بخشهایی که تو را نگه میدارد و میگوید که همینی را که داری حفظ کن و نمیخواهد بیشتر از این بخواهی. وقتی که به آن قسمت رجوع کنیم، به قول تو طبیعیست که وارد پروسه ای میشویم که یک دفعه از یک جایی بیرون میزند. مثل تجربهی تو در مقابل خانوادهات. دیگران هم خیلیهایشون تو زندگیشان با همین تردیدهای تو مواجه بودند ولی یک جا کم آوردند و این خیلی طبیعیست اما منطق خودش را دارد. یعنی این فشارها طبیعیست؛ اگر آدم روی این چیزها دست بگذارد، به وجود میآید.
شورا: در مورد خانواده ام… خوب خانوادهام حساسند. خیلی همکاری و حمایت کردند؛ یعنی تا مرزهایی که داشتند و میتوانستند جلو رفتند. میدانی هر کسی تا جایی که میتوانست جلو رفت. ولی این به اندازه کافی نیست و واقعاً میبینی که سختست. مثلاً میگویند اگر ما مریض هستیم برای این است که به ما فشار میآید و اگر هم به ما فشار میآید برای اینست که تو چیزهایی را، رو میکنی که برای همه ما سختست. خب! وقتی این را به تو میگویند احساس گناه میکنی. یعنی از دست من مریض شده اند؟! برای این که از چیزهایی حرف زدم که نباید حرف میزدم. مثلاً به من میگفتند: دیگر کافی است! ولش کن! چقدر به این فکر میکنی؟! یک طوری یک تصویری از آدم میسازند مثل این که تو یک آدم افسردهای هستی. انگار که تو نمیبخشی و نمیروی جلو. با این که شادی هم یک بخش بزرگی از زندگیم است. خودم فکر نمیکنم آدم افسرده ای باشم، اما در یک سری مدل زندگی نمیافتم. برایم خیلی جالب بود که اینها هم می تواند برای تو جالب باشد. برای این که اینها خودش موضوع فکرست. فکر کردم شاید این از فرهنگ شیعهی ما هم میآید که جز افسردگی زیاد و یک غم خیلی سنگین هیچ رابطهی دیگری با گذشته و مرگ نداریم. مثل در دفتر پدربزرگم یک چیز جالبش اینست که آره! یک آدم خیلی غمگینیست. آره! خیلی بیشتر از آن افسرده است. از افسردگی خیلی بیشتر: شکسته است! ولی حرفهایی که میزند، دلت میخواهد بهش گوش بدهی. حرفهایی خشک و مرده نیستند. عشق، زندگی و انسانیت در حرفهایش دارد… به نظر من شاید نسل ما بتوانیم با یک نگاه دیگر به مرگ و گذشته برخوردد کنم. با این که سالها جنگ بود و بعد از جنگ هم این قصهی شهدا و … اصلاً کمکمان نکرد که از این مشکل بیرون برویم. ولی شاید نسل ما امروز قدرتش را داریم که از این آلترناتیوِ بد: یا افسردگی و عزاداری، یا فراموشی و بیخیالی بیرون بیاییم و برویم به سمت یک انتخاب سومی که نگاه به گذشته برای ساختن آینده است.
توضیحات:
1- یادمان جانباختگان دهه 60 در بروکسل، سپتامبر 2011
http://committeebe.blogspot.com/2011/09/blog-post.html
http://committeebe.blogspot.com/2011/10/iranian-prisoners-1987-sep-2011.html
2- برای آشنا شدن بیشتر با شورا مکارمی و بخشِ کوچکی از فعالیتهایش میتوانید به لینکهای زیر مراجعه کنید:
http://morals.ias.edu/team/makaremi
مصاحبه با «رادیو زمانه» ـ «یادداشت کن: فتانه حامله بود که اعدامش کردند»:
http://radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/08/9790
3- Franz Fanon, The wretched of the earth, Macgibbon and Kee, 1965; Marcelo Suarez-Orosco, “The Heritage of Enduring a ‹Dirty War:› Psychosocial Aspects of Terror in Argentina, 1976-1988”, Special Issue of the Journal of Psychohistory and Psychoanalytic Anthropology. 1991, 18(4): 469-505; Charlotte Beradt, The Third Reich of dreams: the nightmares of a nation 1933-1939, Quadrangle Books, 1968.











8 مارس 2012 در 13:18
dostat daram be khatere tamame kasane ke dost dare va dar miyan ma nistant