چرا؟


فریبا امیرخیزی

این نوشته گزیده­ای است که بر اساس سخن­رانی من تحت عنوان «نقش امروزی جنبش دانشجویی و تأثیر آن بر جنبش سرنگونی خواه» تنظیم شده است.  این سخن­رانی در تاریخ چهارم دسامبر 2011 در شهر کلن، به مناسبت روز دانش­جو و به دعوت رفقای «چپ کلن» انجام شد. ضمن قدردانی از این رفقا که این فرصت را فراهم آوردند باید یادآور شوم که در بخش تبادل نظرِ پس از سخن­رانی به تفصیل سوالات و نکات بسیار مهمی طرح شد که شاید بتوان گفت از مهم­ترین سوالات پیش روی جنبش کمونیستی است که متاسفانه به علت حجم بالای مطلب و گستره­ی سوالات و نکات درج نگردید؛ هرچند در آن بخش بسیاری از ناروشنی­ها و نکات سخن­رانی هم به بحث گذاره شد که امیدوارم در مجالی دیگر بتوانیم به آن­ها بپردازیم.

چرا؟ (ترسی چاپمن)

چرا؟ چرا نوزادان از گرسنگی می­میرند؟

وقتی که برای سیر کردن دنیا نان کافی هست!

چرا با این که هستیم و بسیاریم، کسانی هنوز تنهایند؟!

چرا موشک­های جنگی را پاسدار صلح می­نامند،

وقتی که برای کشتن نشانه رفته­اند؟!

چرا زن حتی در خانه­اش در امان نیست؟!

در این دنیا همه چیز وارونه است.

وقتی می­گویند عشق یعنی نفرت،

وقتی می­گویند صلح یعنی جنگ،

آری یعنی نه!

با این حساب همه ما آزادیم.

اما به زودی زود کسانی به این پرسش­ها باید پاسخ دهند.

کسانی از دل این پرسش­ها و تضادها حقیقت را جستجو می­کنند.

به زودی زود چنین می­شود.

روزی که چشم بستگان، چشم بندهایشان را بردارند؛

و آنان که از گفتن محروم مانده­اند، حقیقت را به زبان آرند. *

 

درود

رفقا و دوستان! خوشحالم که امروز در ميان شما هستم. در ميان جمعی که تلاش می­کنند دستاوردهای يک نسلِ­انقلابی پايدار بماند و ياری­رسان نسل جديد باشند. نزدیکی سال­روز مبارزاتی 16 آذر را به همه­ی شما دوستان تبریک می­گویم و تشکر می­کنم که به همین مناسبت به من فرصتی دادید تا در کنار هم به بحث و جدلی رفیقانه در مورد جنبش دانش­جویی و نقش آن در ادامه­ی مبارزات مردم ایران بپردازیم و تشکر می­کنم از برگزارکننده­گان این برنامه که پیش قدم سازماندهی­یِ این برنامه شدند.

من صحبتم را با ترانه­ی زیبایی از «تریسی چاپمن» شروع کردم، خواننده و ترانه­سرای­ سیاه­پوست آمریکایی. برای این که سال 1988 که این زن سیاه­پوست در آلبوم «انقلاب»Revolution  از ما سؤال می­کند که «چرا؟ چرا در این دنیا همه چیز وارونه است؟!» برهه­ای است که جهان در سال های انتهایی جنگِ سرد، سردی مشمئزکننده­یِ شکستِ انقلاب را به انتظار نشسته بود و افقِ انقلاب در جهان رو به افول بود و دستگاه­های عریض و طویل سرمایه­داری جهانی با تمام قوا و حریصانه در انتظار اعلام «پایان تاریخ» بودند تا ورشکستگی سیستم سرمایه­داری را در زرق و برق جشن ایدئولوژیک ـ تبلیغاتی­شان بپوشانند؛ در این روزهاست که تریسی چاپمن با حرارت و جسورانه از ما می­پرسد «چرا در این دنیا همه چیز وارونه است؟!» سؤالی که نه تنها تا امروز به قوت خودش باقی مانده؛ بلکه حتی ضرورت پاسخ­گویی به آن بیشتر و بیشتر شده است، در انتظار روزی که چشم­بسته­گان، چشم­بندهای­شان را بردارند؛ و آنان که از گفتن محروم مانده­اند، حقیقت را به زبان آرند.

و خوشبختانه دوباره امروز جرقه­های نجوای چشم­بسته­گان آمریکایی می­رود که فریادی شود که از وال­استریت، از کالیفرنیا، از برکلی و اُکلند… به گوش اشغال­کنندگان تحریر برسد تا استقامت و پی­گیری را فریاد کنند تا طنین دلنشین تغییر را بار دیگر در خیابان­های تهران، مشهد، سقز و ارومیه و کرمان… بشنویم. نوای دلنشنی که عدم وجودش در این روزهای خاطرانگیز، مبارزاتی، تاریخی و پرشور 16 آذر مغموم­مان می­کند اما دل­سردمان نمی­کند، متعجب­مان می­کند اما دل­نگران­مان نمی­کند و وادارمان می­کند تا پرسش­گر باقی بمانیم که:

  چرا؟ چرا در این روزها که جهان تغییر را فریاد می­زند و چشم­بستگان در سراسر جهان به میدان می­آیند و مبارزه می­کنند و شگفتی می­آفرینند، فداکاری و استقامت می­کنند و تسلیم سرکوب عریان سیستم نمی­شوند باز هم دریچه­های تغییر بسته می­نماید؟

   چرا پیش­روان و روشن­فکران­مان نمی­توانند افقی ورای تجربه­ی آزموده شده­ی سیستم کهن موجود به روی­مان بگشایند؟

   چرا هیچ خواننده­ای ما را فرا نمی­خواند تا جهانی کاملاً متفاوت را در ذهن­مان «تصور» کنیم؟ و بعد با صدای امیدوارش به ما نوید دهد که این تصویر خیالی نیست واقعیتی است قابل دسترس و تو تنها کسی نیستی که چنین می­اندیشی؟

   چرا صدای­مان در همهمه­ی هیاهوی مدیایِ سرمایه­داری گم می­شود و فراخوان­مان به رزمِ مشترک، متحد و متشکل در جهان پاسخ نمی­گیرد؟ امروز که بیشتر از همیشه بدان نیازمندیم؟

   چه­طور تنها ماندن، تنها جنگیدن و تنها مردن فضیلت محسوب می­شود، اما هم­فکری و هم­راهی و هم­رزمی متشکل مضموم، ترسناک و بی­سرانجام و …؟

   چرا محروم­ترین­های­مان به قهقرای توسل به مذهب و متافیزیک سقوط می­کنند و پیش­روان­مان راه نجات را در پیروی از آنان می­یابند تا خاطرِ آزرده و رنجدیده­شان را نیازارند؟

  چرا گرایشاتِ دینی، ناسیونالیستی و مردسالارانه و … در بین مردم باید فرهنگ آنان یا بخشِ ذاتی بی­تمدنی آن­ها و یا بخشِ غریضی و طبیعی انسان­ها محسوب شود که نیازی به انتقاد و مبارزه ندارد بلکه نیاز به مماشات و تحمل تحت عنوان دمکراسی و آزادی عقاید یا رنگارنگی یا … دارد؟

  چرا ماشین سرمایه­داری که با هر ساعت کارش گورکنانش را تولید می­کند و امروز بیش­تر از هر زمانی در دهه­های اخیر به بحران و تزلزل نزدیک شده است در لبه­ی پرتگاه سقوط، امامزاده و معبدِ دخیل بستن تمام نیروهای سیاسی و اجتماعی شده است. از ارتجاعی تا پیش­رو، چپ و مترقی راه نجات را در دامنِ همین سیستم می­­جویند و آزادی و دمکراسی و … و تمام مواهبش را می ستایند؟

  چرا و چگونه ارتش­های تا دندان مسلحی که با پول استثمار محروم­­ماندگان هر روز برای بلعیدن جهان دندان تیز می­کنند را می­ستاییم و باید در انتظار کمک­های «بشردوستانه»شان بنشینیم تا تحت نام کمک به جنبش مردم، آن­چه منافع سرمایه اقتضا می­کند یک بار دیگر به خوردمان دهند؟

  و چرا و چگونه مرتجع­ترین­ها از دل مبارزات مردم سر بر می­آورند تا منجی آن­ها باشند؟ همان­ها که مردم از سرکوب دیروزشان آینده را تیره و تار می­یافتند امروز منادی­یان دمکراسی، صلح و حقوق­بشر شده­اند و یک­جا رهبرِسبز می­شوند تا دستان خونین­شان را بپوشانند، یک­جا دولتِ انتقالی­یِ «انقلابی» می­شوند تا قدرتِ امروز را در دل قدرت دیروزشان دوباره بسازند و …؟

و در این دنیایی که همه چیز وارونه است، جنبشِ دانش­جویی ایران هم نمی تواند بدون فراروی از پاسخ به سؤالاتی از این دست، نقشی بگیرد و نقشی موثر ایفا کند؟

من در این مجال نه قصد پاسخ­گویی به این سؤالات را دارم و نه توان و زمان آن را. اما با ترسیم این تصویر می­خواستم بگویم ما چه راه سختی در پیش داریم؛ و جنبش دانش­جویی ایران که به عنوان یک جنبش سیاسی در فضا و بستر این سوالات رشد و نمو نموده است و بر این بستر باید پیش­رویی نماید؛ و امروزه برای شکستن سکوت جنبش دانش­جویی ایران باید چشم در چشم واقعیت بدوزیم.

ما در برهه­ای از تاریخ هستیم که برای یافتن پاسخ ابتدا باید سؤال را به درستی طرح کنیم. امروزه برای درکِ نیاز به تغییر باید وارونگی دنیا را برای کسانی که می­خواهند دنیا را تغییر دهند، اثبات کنیم و راه برون­رفت از این وارونگی­ها و عدم تکرار اشتباهات گذشته را به صورت علمی ترسیم کنیم. این وظیفه کماکان به دوش کمونیست­هاست، در هر بخشی از مبارزه­ی طبقاتی که شرکت دارند، جنبشِ دانش­جویی، جنبشِ کارگری، جنبشِ زنان، جنبشِ جوانان، جنبشِ حقِ ملل، جنبشِ حقوقِ هم­جنس­گرایان، جنبشِ ضدنژادپرستی، جنبشِ ضدجنگ، جنبشِ حفظ محیط­زیست و … و من هم از این منظر به جنبشِ دانش­جویی ایران نگاه می کنم و معتقدم بدون شناسایی موانع پیش­روی­یِ جنبش دانش­جویی و رفع این موانع نمی­توانیم انتظار فعال شدن این جنبش را داشته باشیم. این جنبش هم متأثر از مبارزه­ی طبقاتی پر اُفت و خیز حاکم بر جامعه است و از آن تأثیر گرفته و می­گیرد؛ و در عین حال توانسته و می­تواند بر مبارزه­ی طبقاتی هم تأثیر بگذارد. بنابراین برای بررسی شرایط اُفت امروزین جنبش دانش­جویی من سعی می کنم تحلیل را از این دو حیطه­ی کلان آغاز کنم:

اول این که دلیل اُفت امروزین جنبشِ دانش­جویی ایران متأثر از اُفت مبارزه­ی طبقاتی است که پروسه­ای طولانی و پر اُفت و خیز و جهانی است؛ و هم­زمان می­تواند در جایی از دنیا مثل آمریکا روند رو به اوج داشته باشد و در ایران دوره­ی اُفت را سپری کند.

دوم این که با توجه به نقش و جایگاه تاریخی این جنبش در ایران چگونه می­توان امید داشت که جنبش دانش­جویی نقش و تأثیری در تغییر شرایط اُفت در جنبشِ سیاسی و مبارزه­یِ طبقاتی در ایران داشته باشد؟!

برای ورود به بحث از تدقیق یک تعریف مخدوش شروع می­کنم. امروز در ایران به وضوح بسیاری از نیروهای طبقاتی در یک رقابت طبقاتی خواهان سرنگونی جمهوری­اسلامی هستند یا دارند می­شوند؛ نیروهایی که لزوماً و عمدتاً نقش مترقی ندارند و در رقابت طبقاتی نقش آن­ها نهایتاً جایگزین شدن با راننده­ی همین ماشین است. یعنی رقابت برای تصاحب طبقه­ی حاکمه­ی همین سیستم ارتجاعی، حالا چه از نوع تئوکراتیک فعلی با کمی اصلاح و پیرایش، چه از نوع کهنه سرمایه­داری «بی­پیرایه» (که در آن شرایط هم باز بهترین هم­راهان این سیستم ارتجاعی­ترین نیروهای طبقاتی ایرانی یا بین المللی خواهند بود)؛ حالا این جا به جایی یا در اثر فشار از پایین باشد یا در اثر حمایت، هم­کاری و دخالت­گری امپریالیستی یا حتی حاصل کمی دست­کاری و حک و اصلاح همین سیستم موجود. در نهایت هدف همه­ی این نیروهای ارتجاعی سهم گرفتن در راندن ماشین دولتی آینده است. لزوما نمی­توان جهت­گیری کلیه نیروهای سیاسی را امروز تعیین کرد چون تغییر شرایط کلان تغییرات کلانی در این جهت گیری­ها به وجود خواهد آورد. همان­طور که «مصطفی عبد الجلیل» تا آخرین لحظه­ی ممکن وزیر دادگستریِ قذافی باقی ماند؛ و پس از استعفا و پیوستن به شورشیان در نشست آنان اعلام کرد که «فقط قذافی مسول جنایت­هاست!» تا به موقع خودش و کلیه گردانندگان رژیم سابق را تطهیر کند، بعید ندانیم که «احمدی­نژاد» یا «مشائی» بیرق سرنگونی «خامنه­ای» را بر دوش کشند.

اما در کنار این نوع نیروهای سرنگونی­طلبِ «بالقوه» یا «بالفعل» (از برخی باندهای قدرتمند جمهوری­اسلامی گرفته تا اصلاح­طلبانِ جمهوری­اسلامی، از سلطنت­طلبان تا ناسیونالیست­ها و مجاهدین و ­ …) نیروهایی هم هستند که هدف­شان نه فقط سرنگونی حکومت فعلی بلکه تغییر رادیکال و انقلابی کلیت سیستم موجود و کسب قدرت­سیاسی برای تغییر کلیه­ی مناسبات کهن در جامعه است. مسلماً این نیروها باید افق و چشم انداز، برنامه و آلترناتیو و… حتی تاکتیک­های کاملاً متفاوتی برای رسیدن به این استراتژی متفاوت در دستور کار خود قرار دهند. از زاویه این تعریف و وجوه­تمایزش است که بحث ما ابعاد گسترده­تری از «جنبش سرنگونی­طلب» در معنای عام آن، به خود می گیرد.

برای وارد شدن به بخش دوم یعنی «نقش و جایگاه جنبش دانش­جویی در تحولات آتی در ایران» بررسی بخش اول ضروری است، یعنی تحلیل از مبارزه طبقاتی در ایران و جهان؛ و بررسی وضعیت جهانی نیروهای انقلابی در شرایطی که با رشد سرمایه­داری و خصوصاً جهانی­سازی (گلوبالیزاسیون) در هم­تنیدگی و هم­سرنوشتی مردم جهان با بحران و یا رونق سرمایه­داری هم کاملاً عینی شده است.

اما یک تصویرِ سایه ـ روشن، یا تیره ـ روشن از اوضاع جهان و ما:

می­خواهم در آغاز، این بخش را با یک مثال ساده کمی تصویری کنم: وضعیت نظام سرمایه­داری و مقاومت و مبارزه در مقابل آن در یک لحظه ـ صحنه­ی تاریخیِ دوبعدی مانند سنگ بزرگی است که در مسیر رودخانه­ای قرار دارد. سنگی که در اثر مرور زمان لق و شل و نااستوار شده است اما نیروی آب پشتِ سنگ نیز قادر به شکستن یا جابه­جایی آن نیست و برای برداشتن سنگ نیاز است که آگاهانه به نقطه خاصی از آن نیرو وارد کنیم (البته با این احتیاط که هم احتمال این هست که این سنگِ متزلزل با این ضربه به جلو بغلطد و آب جاری شود و این خطر هم تجربه شده است که ممکن است دوباره سنگ به عقب بغلطد و در وضعیت محکم­تری قرار بگیرد.)

امروزه کارکرد سرمایه و نظام سرمایه­داری امپریالیستی شرایطی را به وجود آورده که سرمایه­داری را در یک وضعیت بحرانی قرار داده است؛ این یکی از نقاط روشن تصویر ماست؛ توده­های تحت­ستم در نقاط مختلف جهان جسورانه به میدان آمده­اند این مبارزه­ی­ بالفعل هم از نقاط روشن و امیدبخش تصویر ماست. اما نبود یا ضعف نیروی آگاه کمونیست از نقاط تیره تصویر ماست. تصور رایج و معمول در میان فعالین چپ معمولا این بوده است که تضادها و بحران­های سرمایه­داری در اثر کارکرد ذاتی­اش به قدری رشد خواهد کرد که ناگزیر و به صورت خودبه­خودی و با مقاومت و مبارزه روزمره ستم­دیدگان و استثمارشوندگان از بین خواهد رفت، اما نه سرمایه­داری سنگی ایستاست و نه این سنگ خودبه­خود لق و نابود می­شود. سرمایه­داری بارها نشان داده است که با حیات پویای ارتجاعی­اش قادر به وقت خریدن و بازتولید خودش بوده است (بنابراین سنگ ما ماده­ای ایستا و ثابت نیست، بلکه «هیولایی» بازتولید شونده، رشدیابنده، منعطف، هوشمند و با تجربه است) و از طرف دیگر نیروی مقاومت در مقابلش نیز در شرایط معمول بخشی از کارکرد همین نظام سرمایه­داری است (شبکه­ی خون­رسانی­یی است که با کارکرد خود به­خودی خود باعث بقای هیولا خواهد شد هرچند از این شرایط ناراضی باشد). بنابراین برای عبور از این شرایط هیچ راهی نیست جز مبارزه­ی آگاهانه­ی کمونیستی برای تغییر آگاهانه شرایط تحمیلی. اگرچه پس از شکست انقلابات در قرن بیستم و از دست رفتن پایگاه­ها و دستاوردهای کشورهای سوسیالیستی و غروب انقلابات و غلبه ضدانقلاب در جهان و … دهه­ی آغازین قرن بیست و یکم فضایی سرد، نامطمئن و بی­آینده را به تصویر می کشید، اما خوشبختانه در آغاز دهه دوم این فضای منفعل کاملا دگرگون شد؛ از ایران تا مصر تا وال­استریت و یونان و … مبارزات نشان داد که شرایط چقدر ملتهب و جوشنده است؛ و تضادهای خواهان تغییر تبارز می یابند.

در این تصویر هر چند شرایط عینی مقدمات و پتاسیل کافی و مناسبی را برای جدال و رویارویی با سرمایه­داری فراهم آورده است اما فاکتور ذهنی ـ که در این جا منظورم جنبش بین­المللی کمونیستی است ـ در شرایط بسیار ضعیفی قرار گرفته است. این فاکتور ذهنی باید توانایی تصویرکردن افقی از جهان عاری از ستم و استثمار را داشته باشد؛ و مهم­تر و در کنار این نقش ایدئولوژیک، باید قادر باشد به لحاظ علمی آن را ثابت کند و راه رسیدن به آن را تصویر نماید و فرارفت از تجربیات گذشته را تضمین نماید که تکیه بر جمعبندی از تئوری­ها و تجربه­ی مبارزات و شکست­های پیشین سوخت اصلی پیش­روی این ماشین خواهد بود. خوشبختانه این جمع­بندی متکی بر متد ماتریالیستی ـ دیالکتیکی نیز یکی از نقاط روشن تصویر ماست. خوشبختانه ما کوهنوردی نیستیم که در دامنه­ی کوه ایستاده؛ و هیچ ایده و تجربه­ای از مسیر و دشوارهای راه نداشته باشیم، ما کوهنوردی هستیم که صعود را آزموده ایم هرچند هنوز به قله صعود  نکرده­ایم اما ارتفاعاتی را فتح کرده­ایم…

جمع­بندی امروز ما نشان می­دهد که این فاکتور ذهنی در قرن گذشته شکل گرفت، اما محدودیت­های تاریخی و هم­چنین اشتباهات زمان خودش را داشت. فاکتور ذهنی باید قادر باشد درک درست و همه جانبه­ای از دنیا و چگونگی تغییر آن به ما بدهد. ولی عدم وجود فاکتور ذهنی یا ضعیف بودن آن باعث شده که ادامه­ی حیات و موفقیت جنبش کمونیستی با خطر جدی روبه­رو باشد این همان نقاط تیره­ای است که نیاز به تدارک آگاهانه دارد؛ و مبارزه­ی جدی و سختی را طلب می­کند. چون شکست و عدم کارآیی تجربیات انقلابات کمونیستی در قرن گذشته و عدم جمع­بندی صحیح مارکسیستی از آن، توفق ضدانقلاب و کارزارهای ضدکمونیستی، اشاعه و تقویت بدیل­های غیرانقلابی و … شرایط دشواری را پیش روی ما قرار داده است. ما نمی توانیم به مبارزه روزمره و خودبه خودی ستم­دیدگان و استثمارشوندگان در مقابل بحران فزاینده سرمایه­داری دل خوش کنیم. مسؤلیت بزرگی است که باید بر دوش بگیریم.

رفقا! کمونیسم با خطر مرگ و زندگی روبه­روست، بنابراین ما نمی توانیم به شعارها بسنده کنیم باید بتوانیم چشم­اندازها را بر پایه­ای مادی تصویر کنیم. هرچند امروزه سرمایه­داری با چند شعارِ آزادی، برابری، دمکراسی و حقوق­بشر … (که همگی مهر طبقاتی بورژوایی دارند) مدیای جهان را اشباع کرده است؛ و هر روز در دادگاه فرضی­اش آلترناتیو کمونیستی را بدون حضور کمونیست­ها و وکلای مدافع­شان متهم می­کنند و محکوم می­کنند و به دار می­کشند. اما باید پرسید: در کدامین دادگاه، با کدامین قضات و بر اساس کدام شواهد اثبات شده که ما «دمکراسی» نداشته­ایم و نمی­خواهیم؟! ما «حقوق­ِ بشر» را نمی­دانیم؟! و بر اساس کدام شواهد ما برابری نمی­خواهیم؟! در کجا اثبات شده که کمونیست­ها «شیفته» و خواهان هیراشی­اند؟! در حالی که ما تنها آلترناتیوی هستیم که می توانیم ادعای علمی و تجربی کنیم که نه تنها به شکل واقعی خواهان از بین رفتن هیراشی هستیم (نه تخیلی یا اراده­گرایانه و غیرعلمی) بلکه راه علمی و پایه­های مادی رسیدن به آن را نیز می­دانیم. ما اراده­گرایانه منکر هیرارشی نیستیم، چون در سیستم طبقاتی زندگی می­کنیم. بنابراین برای از بین بردن هیراشی اصلی که هیرارشی طبقاتی است ما نیاز به مرکز و تشکیلاتی کارآمد داریم که بی­واهمه باید آن را بسازیم. چرا امروز هیچ­کس معترض نیست که سرمایه­داری هزاران تشکیلات متعدد هیرارشیک بین­المللی و ملی دارد، از انواع و اقسام پارلمان­ها و سازمان­های جهانی … تا احزاب وطنی. بورژوازی هزاران مرکزیت قدرتمند و مخرب دارد که معترضی ندارد، اما اگر چند کمونیست متحدا و متشکل شوند در بدو امر متهم می­شوند به هیراشی داشتن یا خواهان هیرارشی بودن!!! آن هم نه مستقیما از طرف بورژوازی اتفاقا و عمدتا از طرف مدعیان «آزادی­خواهی» و «برابری­طلبی» و طرفداران «برابری فرمیک» و تحت نام و شعار دهان پُر کنِ «دفاع از آزادی بیان همه­گانی و دمکراسی­خواهی»؛ و در دفاع از آزادی بیان، کمونیست­ها محکوم به سکوت می­شوند.

چرا؟؟؟؟ تحت کدام فرایند امروزه ما به این نقطه رسیده ایم؟؟؟؟

 تئوری­های ما محدودیت تاریخی داشته­اند و دارند؛ تمام تئوری­های علمی از این محدودیت برخوردارند همان­طور که امروز ما نیوتن را به این دلیل که نتوانست تئوری­های نسبیت انشتین را باز یابد محکوم، سرزنش یا تحقیر نمی­کنیم. مبارزه­ی طبقاتی ما هم کماکان باید از دستاوردهای تئوریک پیشین خود استفاده کند، ولی نیاز به تئوری­های متکامل­تر هم اضطراری است.

 اشتباهات ما در پیش­برد انقلاب و درک محدود از گذار سوسیالیستی که بخشا به خاطر نارسایی تئوری­ها و نیاز به پیش­روی در شرایط سختِ عدم توازن قوای بین­المللی شدت یافت و بعضا تکرار شد، که امروزه تاثیرات مخربی بر جای گذاشته است.

 کارزارها و تبلیغات ضدکمونیستی سرمایه­داری.

در این شرایط است که ما یا به نیاز تغییر در جهان پاسخ مناسب و به موقع خواهیم داد و یا دستاوردهای تا کنونی جنبش کمونیستی را از دست خواهیم داد. یا ما نماینده­ی آینده در زمان حال خواهیم بود (به گفته­ی مارکس) و یا با خیال خوش نیاز به تغییر را به دست روند خودبه­خودی می­سپاریم و حداقل تا دوره­ای طولانی به عقب خواهیم رفت. البته این به معنای سکون مبارزه طبقاتی نیست. مثال آشنا، مینیاتوری و غم­انگیز این عقبگرد، شکست انقلاب سال 57 در ایران است، جنبش کمونیستی ما نتوانست صحنه را به موقع و به نفع انقلاب تغییر دهد؛ در نتیجه یک نسل انقلابی و یک فرصت انقلابی قلع و قمع شد و تمام دستاوردهای این نسل از نسل بعدش ربوده شد و جامعه با سرعت به ارتجاعی تاریک­تر از قبل بازگشت. در صحنه­ی جهانی هم این خطر به روشنی برای کل جنبش کمونیستی و آینده­ی مبارزات مردم برای رهایی وجود دارد.

امروزه اگر چه نتیجه­ی عملی تجربیات قبلی­مان از دست رفته و شکست شرایط دشواری را که تصویر کردم، برای­مان پدید آورده است، اما در نگاه و تحلیل از دست­آوردهای تجربیات گذشته بخش عمده­ی آن، دستاوردهایی بزرگ، امیدبخش، رهایی­بخش و روشن است. این یگانه تجربه­ی بشر در شکل­دادن آگاهانه­ی یک جامعه­ی سوسیالیستی در جهت محو طبقات است؛ در جهت ایجاد روابط تولیدی کاملاً متفاوت از گذشته و نه بر اساس مالکیت خصوصی، استثمار و کارکرد سود سرمایه. تکیه بر امکانِ دست­یابی و تجربه­ی ملموس آن، جمع­بندی مارکسیستی و علمی از آن تجربه، و درک دشواری­ها، سؤالات، پیچیدگی­ها و کمبودهای تاریخی آن بهترین سلاح فراروی از شرایط امروز ماست.

این در حالی است که به درستی حضور مجدد توده­های مردم در سراسر جهان، روزنه­های امید می­افریند. اما این حرکات جوششی خود­به­خودی است که به علت ضعف فاکتورذهنی آگاه، کمونیستی و انقلابی سایه­های تیره عدم موفقیت را بر خود داشته است. تجربه­ی مجدد شکستی­ تلخ که نهیب­مان می زند که تا زمانی که ره­بری کمونیستی با افق و آرمان کمونیستی در رأس مبارزه آگاهانه مردم قرار نگیرد، مبارزات به حق مردم به وسیله­ی نیروهای ارتجاعی امپریالیستی و یا وطنی ره­بری خواهد شد. متأسفانه مثال زنده­ی آن در همین دور چند ساله­ی اخیر از مبارزات مردم ایران آغاز شد که در غیاب ره­بری انقلابی، ره­بری ترمیم­طلب صحنه را به نفع حاکمیت جمهوری­اسلامی اداره و هدایت کرد. در بهار عربی هم مبارزات جسورانه و با شهامت مردم تحت لوای نیروهای ارتجاعی داخلی کانالیزه شد، از نیروی نظامی گرفته تا لیبرال و دینی داعیه­دار نمایندگی مردم شدند و تراژدی در لیبی با حضور مستقیم و «مشروع» امپریالیست­ها اوج گرفت؛ و این تجربه در آمریکا و کشورهای اروپایی که با الهام از مبارزات مردم در کشورهای عربی مبارزات پرشکوهی به راه انداخته بود هم به شکل دیگری تکرار شد. هرچند این مبارزات و روندها را نمی­توان یکی دانست، ولی وجه مشترکشان این بود که مبارزات به حق ولی خود به خودی مردم نتوانست فراتر از خواسته­­های اولیه و یا استمرار این حرکات باشد و شرایط را به نفع مردم تغییر دهد.

آن­چه شرایط را برای این چرخش آماده می­کند عدم قطبی­شدن (پلاریزاسیون)کافی و درست جامعه هم هست. به این معنا که قطب­بندی­یِ­ (پلاریزاسیونی) که به نفع مبارزه­ی طبقاتی باشد و طبقات محکوم را در مقابل طبقات حاکم قرار دهد. نه قطبی (پلاریزه) شدن جامعه در حمایت از این یا آن بخش ارتجاعیِ داخل حاکمیت و یا خارج از حاکمیت. چنین قطبی­شدنی در درجه اول نیاز به قطبی قدرتمند دارد که قابلیت و توان ایجاد چنین قطب­بندی­یِ­ (پلاریزاسیونی) را داشته باشد. مثلا در تجربه خیزش سال 88 در ایر ان جامعه به سرعت قطبی (پلاریزه) شد که نشان شدت بالای تضادها در جامعه داشت اما این قطبی (پلاریزه) شدن در نهایت بر اساس تضاد میان مرتجعین (دو بخش حاکمیت) شکل گرفت که به نفع انقلاب نبوده و نیست. مردم در صحنه بودند و ضد کلیت حکومت، اما قطبی (پلاریزه) شدن سیاسی به نفع مردم نبود و فضای سیاسی به نفع اصلاح طلبان قطبی (پلاریزه) شد، تا آن ها نیز با تکیه بر این برگ وارد سهم خواهی با حاکمیت شوند. که در نهایت جمهوری اسلامی با یک کودتای نظامی ـ انتخاباتی قائله را ختم کرد. ولی ما برای انقلاب نیاز داریم که جامعه را به نفع انقلاب قطبی (پلاریزه) کنیم و در این شرایط است که فاکتور ذهنی هم عمل خواهد کرد. البته قطبی کردن جامعه نیز نیاز به یک قطب قوی کمونیستی دارد، هر چقدر این قطب قوی­تر باشد قادر خواهد بود که میدانی قوی­تر و شعاعی بیشتر را قطبی نماید و در مرکز این قطب هم همان فاکتور ذهنی قرار دارد که امروزه در موقعیت ضعف قرار دارد. بنابراین در دیالکتیک بین فاکتور ذهنی و قطبی شدن جامعه هر دو تقویت خواهند شد.

نتیجه این که با وجود این که شرایط عینی در ابتدای قرن بیست و یکم بسیار تیره و تار و نامساعد به نظر می­رسید و انتظار چنین تحرکاتی نمی­رفت، اما خیزش­ها از ایران تا تونس، مصر و لیبی تا اسپانیا، انگلستان، یونان و آمریکا و… نشان از شرایط مساعد برای ورود به اعتلای انقلابی را دارد. امروزه به وجود آمدن فاکتور عینی معادلات را به نفع انقلاب بر هم زده است، اما کماکان دو معضل بزرگ وجود دارد که به نظر من باید بحث راجع به آن را به جلسات مفصل و متمرکز تری بر روی این موضوعات سپرد:

¤ اول این که جنبش کمونیستی با مختصر توضیحاتی که آمد در شرایط بسیار حساسی قرار دارد. به بیانی پیش رَویِ آن به تارِ مویی بند است. به­عبارتی یا در این شراط که نیاز به آلترناتیو کمونیستی از درزهای جامعه­ی سرمایه­داری بیرون­زده جنبشِ کمونیستی قادر به شکل دادن فاکتور ذهنی خواهد بود؛ و یا دوری طولانی­ از عقب­گرد تاریخی­یِ بشر را شاهد خواهیم بود. یعنی بدون بازسازی جنبشِ کمونیستی احتمال تغییر در جامعه بسیار کم خواهد بود.

متولد شدن فاکتور ذهنی هم نیازمند بیرون آمدن جنبشِ کمونیستی از برزخ مرگ و زندگی است و هم نیازمندِ قطبی ­کردن کافی و درست جامعه به نفع انقلاب است.

¤ دوم در فقدان ره­بریِ کمونیستی کلیه مبارزات خودبه­خودیِ مردم به وسیله­ی نیروهای طبقاتی دیگر ره­بری خواهد شد.

بحران حاکمیت در ایران:

در این جا نگاهی هم به اوضاع جمهوری اسلامی بیاندازیم. البته به علت آشنایی عزیزان با این موضوع من فقط به جمع­بندی نهایی از اوضاع بسنده می­کنم.

پس از سال­ها حاکمیت یکپارچه و مرکزی و متحد جمهوری­­اسلامی، بالاخره بروز بیرونی اختلاف در هیأت حاکمه­ی جمهوری­اسلامی در سال 88 آن را تبدیل به شکافی آشکار کرد که فقط با کودتای نظامی ـ انتخاباتی حل و فصل شد، ولی عدم کارآیی دمکراسی در درون طبقه حاکمه­ی جمهوری­اسلامی، آن را از مرکزیت خارج کرد و زمینه­ساز بروز تبارز تضاد بین مردم و حاکمیت شد. نیروی پیش برنده­ی آن مبارزات نه اختلاف حاکمیت بلکه تضاد طبقات مختلف مردم با کلیتِ نظام بود. در پروسه­ی پیش روی­یِ این مبارزات و سیطره­ی ره­بری و خط اصلاح­طلب و یا به عبارت بهتر ترمیم­طلب بر این مبارزات توهم مردم به ره­بری سبز هم تا حدی از بین رفت. اما چون قطب­بندیِ مبارزاتِ مردم در دنباله­روی از این جناح یا آن جناح حاکمیت بود و در نهایت هم چون این توهم بر اثر تجربه­ی عملی و تجربه­ی خودِ مردم در طی مبارزه­ی مستقیم از بین رفت با وجود این که تأثیر مثبتی داشت ولی تبدیل به یک آگاهیِ عمیقِ نهادینه و قطب­بندی با حاکمیت نشد.

اما در امتداد آشکارشدنِ شکافِ حاکمیت جمهوری­اسلامی امروز هم تکثیر تصاعدی جناح­های مختلف نشان دیگری از بحران حاکمیت است. مشخصه این بحران از هم پاشیده­گی مرکزیتِ متحدکننده­ی آن و فرو ریختن مشروعیت آن در میان مردم است. البته مرکزیت جمهوری­اسلامی پیش از سال 88 هم دچار از هم پاشیده­گی شده بود که با کودتا هم نتوانست خود را ترمیم کند و امروز این از  هم گسیخته­گی و عدم مشروعیت دایماً تشدید شده و بر هم اثر می­گذارند و تشدید می­یابند.

درست است که بخشی از بحران در ایران به خاطر بحران در درون هیات حاکمه و از دست دادن مرکزیت آن است، اما این اختلاف نشان دهنده­ی اختلاف منافع باندهای انحصاری اقتصادی نیز هست و چند پارچگی بازتابی از اوضاع بین­المللی و سیال بودن توازن قدرت در جهان است. نظام امپریالیستی که پس از جنگ جهانی دوم و در تقابل با قطب سوسیالیستی دارای یک مرکزیت شده بود، پس از فروپاشی شوروی وارد دورانی شد که در آن توازن قدرت ثابت نیست. آمریکا در طرح «خاورمیانه بزرگ» شکست خورد و معضل قروضش را نتوانست از این طریق حل کند و در سراشیب و بحران قرار گرفته است. چین به عنوان یک کشور قدرتمند سرمایه­داری به میدان آمده و پروژه اتحادیه­ی اروپا و یورو با بحران مواجه شده است و … همه این عوامل با ادغام هر چه بیشتر ایران در نظام اقتصاد جهانی تاثیر بیشتری بر بحران چندپارچگی حاکمیت گذاشته و می­گذارد. این در حالی است که در دنیا تضاد امپریالیسم ـ بنیادگرایی دیگر جایگاه سابق را ندارد و جمهوری اسلامی هم دیگر راس این تضاد را نمایندگی نمی کند. در مجموع نظام امپریالیسم جهانی نیز در یک دوره سیال توازن و انتقال قدرت و رقابت با قطب­های نوظهور امپریالیستی قرار گرفته است و این باعث دست به دست شدن کشورهای تحت سلطه هم خواهد شد، بنابراین عامل بین­المللی بحران حاکمیت ایران را نمی توان به فشارهای تحریم، یا تلاش آمریکا برای ایزوله کردن ایران تحت نام بنیادگرایی و … تقلیل داد. تاثیر همین اوضاع جهانی است که اجازه نمی­دهد که جمهوری اسلامی با تضادهای داخلی خود نیز تعین تکلیف نماید، به همین دلیل این دوران پرتلاطم می­تواند تبدیل به فرصتی برای نیروهای کمونیست  و به نفع انقلاب شود.از آن­جا که حاکمیت جمهوری­اسلامی از زمان شکل­گیری با توسل بر ایدئولوژی اسلامی خمینی (در کنار شخصیت کاریزماتیک خمینی) بر یک ستون ایدئولوژیک تکیه داشته است تا بتواند به هم پیوستگی خود را حفظ کند و به همین دلیل هم در گروه­بندی­های­ جدید نیز این نیاز به ایدئولوژی سر بلند می­کند تا هم نقش متحدکننده داشته باشد و هم در میان مردم مشروعیت بخرد. بخش­هایی از اصولگرایان که خود چندپاره شده­اند در مقابل اصلاح­طلبان طرفدار ولایت مطلقه­ی فقیه هستند. جناح ترمیم­طلبِ موسوی بازگشت به دوران طلایی خمینی را ترسیم می­کند و جناح احمدی نژاد ـ مشائی هم ایدئولوژی اسلامی ـ آریایی را که گرته­برداری از ایدئولوژی اسلامی ـ کمالیستی حزب آ. ک. پ. «حزب عدالت و توسعه» ترکیه است و بر سه پایه­ی اسلامی، ناسیونالیستی و دوستی با غرب استوار است و این سازه­ی ایدئولوژیک می خواهد از بنیادگرایی فاصله بگیرد، تا هم خود را از تخاصم جهانی امپریالیسم ـ بنیادگرایی خارج کند و هم رقیبی برای اصلاح­طلبان و حتی اصلاح­طلب­تر از آنان باشد و … و در نهایت این تکثیر جناح های سیاسی به تکثیر قطب­­های قدرت نظامی هم پا داده است.

نقش و جایگاه جنبش دانش­جویی در ایران:

در این بخش من می­خواهم نقش و جایگاه جنبش دانش­جویی در ایران را ترسیم کنم. جنبش دانش­جویی جنبشی است که در ساختار سیاسی و مبارزه طبقاتی در ایران تاریخا (می­توان گفت از زمان شکل­گیری پدیده­ی دانشگاه و هم­راه با ورود سرمایه­داری) نه تنها یک جنبش سیاسی و رادیکال بوده است، بلکه سیاسی­ترین جنبش اجتماعی در ایران بوده است. جنبش دانش­جویی در ایران شاخص اصلی جنبش جوانان هم محسوب می­گردد.

جنبشی که نقش و خصلت آغازگری داشته است. جرقه­ای که همواره توانسته نقش آگاه­گری داشته باشد، چون:

  •  دانشگاه محل ورود و بحث و جدل حول ایده های نوین بوده است.
  •  تحرک فکری در آن بالا بوده و این تحرک خاصیت جذب پیش­روترین افراد جامعه را داشته است.
  •  به خاطر روابط سرکوبگرانه حاکم بر جامعه دانشگاه همواره تریبونی انتقادی و بخشا انقلابی در دفاع از مردم بوده است و در این شرایط و به علت پتاسیل بالای سیاسی و بخشاً تشکیلاتی قادر بوده حتی خواسته­های صنفی دانش­جویان و یا عامه مردم را تبدیل به یک مبارزه سیاسی رادیکال و ضدرژیمی کند.

خوشبختانه جنبش دانش­جویی تا به امروز پرچمدار مبارزات «ضداستبداد داخلی و ضد دخالت خارجی» بوده است. اما این جنبش هم روندی دایم و یکنواخت را در بروز این خصایل نداشته و با فراز و فرود هم­راه بوده است. این ویژگی­های جنبش دانش­جویی باعث شده است که به فراخور فضای حاکم بر مبارزه طبقاتی در ایران و جهان، حضور یا عدم حضور ایده­ها، افکار و نیروهای انقلابی، رادیکال و کمونیست در این جنبش و … جنبش دانش­جویی نیز نقش اثرگذاری در مبارزه­ی سیاسی در جامعه ایران بازی کند؛ و نه تنها نقش آغازگری و مبارزه برای طرح ایده­های نوین را داشته است بلکه در ساختار جامعه ایران دانشگاه محلی برای به میدان آمدن و تربیت کادرهای انقلابی و کمونیست نیز بوده است (که باعث تاثیر متقابل جنبش دانش­جویی و جنبش کمونیستی به روی یکدیگر بوده است.)؛ به علاوه این­که در شرایط سرکوب و انجماد فضای سیاسی، دانشگاه معمولا محلی برای متشکل شدن جوانان و تجربه­ی مبارزه متشکل بوده است.

در همه دنیا تکامل جنبش­های اجتماعی و موفقیت آن­ها ارتباط مستقیم با وضعیت جنبش کمونیستی دارد. شاید کسانی در این جمع با طرح افق کمونیستی در این معنا توافق نداشته باشند؛ بنابراین من برای این ادعا مثال ساده­ای می آورم: در دوران کودکی ما در ساعت ورزشی امتحانی به اسم «پرشِ طول» داشتیم، که بعد از ترسیم خطوط روی زمین مربی می گفت: «برای پرش خط 120 (سانتیمتر) را نگاه نکن! اگر به 120 نگاه کنی 100 یا 90 می پری. تو باید 180 یا 190 را نگاه کنی! تا خوب اوج بگیری و تاب دادن دست­ها و کشش بدنت با آن تناسب داشته باشد.» در پرش طول حرفه­ای هم قانون همین است، پرنده­ی حرفه­ای دورترین و منطقی­ترین فاصله را در افق نگاهش قرار می­دهد. تکامل جنبش­های اجتماعی نیز از همین قاعده پیروی می ­کند، تکامل آن­ها در گرو افق بلند آن­هاست. این ارتباط افق جنبش­های اجتماعی با جنبش کمونیستی است. تنها جنبش کمونیستی است که قادر است افق سایر جنبش­های اجتماعی را به صورت علمی و حقیقی ارتقا دهد. مثلا رابطه بین جنبش جهانی فمینیستی و جنبش کمونیستی را نگاه کنیم! جنبش فمینیستی در دوره­های اوج خود خیزهای کیفی و رادیکالی در جهت رفع ستم جنسیتی برداشت (فارق از گرایشات بسیار متفاوت درون آن) اما هر بار در نقطه­ای با موانعی روبه­رو شد؛ موانعی که در سر راه رهایی زنان قرار گرفته است و هیچ یک از راه­کارها در سیستم طبقاتی و مردسالارانه­ی موجود قادر به پاسخ­گویی به آن نیست و فراروی از آن در گرو از بین رفتن طبقات است (البته در نهایت)، بدون افق رهایی زنان ستم جنسیتی رفع نخواهد شد. مادامی که زن پرولتر مرد است آیا برابری زن و مرد خیالی خام نخواهد بود؟! بنابراین ترسیم چنین افقی برای جنبش زنان جز به وسیله جنبش کمونیستی مقدور نخواهد بود. این نقصان امروزه بیش از هر زمان دیگری در جنبش دانشجویی ایران مشهود است. اگر جنبش دانشجویی بخواهد که کماکان نقش آگاه­گری و پیش­رو بودن را بازی کند و حتی فراتر از آن نقش موثری در تقویت جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی با تکیه بر یک آلترناتیو واقعی بازی کند باید جهشی در خور داشته باشد و برای این جهش نیاز به افقی کمونیستی و علمی دارد. (که این رابطه را پیش­تر توضیح دادم)

البته گاها این شائبه برای نیروهای چپ بوده است که جنبش دانش­جویی باید پشت جبهه جنبش کارگری (به زعم آنان جنبش کمونیستی) باشد. این تفکر نادرستی است. هر جنبشی مستقل از سایر جنبش­ها دینامیسم­ها و کارکرد درونی و بیرونی خودش را هم دارد که باید به رسمیت شمرد. هر جنبشی نقش، جای­گاه و تضادهای خودش را دارد و به نیروی اجتماعی ویژه­ای تکیه می­کند. ما نمی­توانیم استقلال عملکرد جنبش دانش­جویی را زیر سوال ببریم. ما باید نقش و جایگاه و حتی محدودیت­های این جنبش را بشناسیم. بخشی از این ویژگی­های جنبش دانش­جویی جهانی است. در همه­ی دنیا جنبشِ دانش­جویی شاخص جنبش جوانان است و معمولا نقش آغازگر، سیاسی و رادیکال داشته است. اما جنبش دانش­جویی نه در ایران و نه در هیچ جای دنیا نمی­تواند تبدیل به جنبشی شود که با سیستم تعیین تکلیف نهایی را انجام می­دهد، یعنی این جنبش نیروی تمام کننده انقلاب نخواهد بود اما این هیچ چیز از ارزش و نقش آغازگری و آگاه­گری آن کم نمی­کند.

یک مثال تاریخی رزمنده و درس­آموز مبارزات می 68 فرانسه است که یکی از برجسته­ترین، نوآورترین و بیادماندنی­ترین مبارزات جنبش دانشجویی در قرن بیستم است. جنبش دانش­جویی فرانسه که به شدت تحت تاثیر موج انقلابی جهانی دهه 60 بود و خود نیز توانست در آن بدمد هنوز هم یکی سرمشق­های جنبش­های دانشجویی و جنبش­های انقلابی در کشورهای امپریالیستی است. در آن­ مبارزات دانش­جویان نیز با درک وظایف انقلابی و محدودیت­هایشان به میدان آمدند. به عنوان مثال زمانی که در اثر مبارزات می 68 دولت فرانسه با بحران واقعی روبه­رو شد و ژرژ پمپیدو (نخست وزیر وقت) رسما خبر از احتمال جنگ داخلی قریب­الوقوع داد و دولت با دادن رفرم­های اقتصادی فی­الفور سعی در کنترل کارگران داشت و حزب کمونیست فرانسه نیز این قرارداد را میان سنگر خود در کارخانه بیلان کورت برد، کارخانه­های مبارز دیگر تحت ره­بری و به کمک دانش­جویان انقلابی جواب دندان شکنی به آن­ها دادند:

« … در این كارخانه­ها دانشجویان انقلابی ماه­ها بود كه میان کارگران رفته بودند. دانشجویان با تصاویر ماركس، انگلس، لنین، استالین و مائو از محله لاتن تا بیلان كورت راهپیمائی كردند. بروی پرچمی كه در تظاهرات حمل می­شد، نوشته شده بود: «دستان كارگران، پرچم قیام علیه رژیم را از دستان ضعیف دانشجویان خواهند گرفت» اما علیرغم عمق بحران سیاسی كه گریبانگیر دولت بود، جنبش اعتصابی بخودی خود نمی­توانست مصافی واقعی را علیه كل دولت بورژوایی اعلام كند…»1

نوشته روی این پرچم به خوبی یکی از وظایف مهم یک جنبش دانشجویی انقلابی را نشان می­دهد هر چند این تمام ماجرا نیست و رابطه بین جنبش دانشجویی با سایر جنبش­های اجتماعی بسیار عمیق و  پیچیده­تر  و ارتقا یابنده­تر است.

مجموع این خصوصیات باعث شده است که در ایران نیز در مقاطع مختلف جنبش دانش­جویی و نفوذ در آن یا کانالیزه کردن آن محل مناقشه حاکمیت باشد. در جمع­بندی از این مناقشه می توان گفت عمدتا جنبش دانش­جویی در تمام طول تجربه­ی تاریخی­اش در ایران مرز تمایزش را با قدرت حفظ کرده است و همیشه جنبشی «ضد استبداد داخلی و ضد دخالت خارجی» بوده است این خصوصیت بارز و پیش­رو هر چند در طی حیات این جنبش پررنگ و کم­رنگ شده است اما کماکان باقی است. نقاط عطف جنبش دانش­جویی بیانگر این چالش دایمی است. از بیداری دانشگاه پس از کودتای 1332 که فضای سکوت جامعه را شکست و 16 آذر را بر تارک جنبش دانش­جویی ایران نشاند، تا شرکت دانشگاه و دانش­جویان و دانش­گاهیان در مبارزات ضد رژیم پهلوی منجر به انقلاب 1357 تا مبارزات ضد جمهوری­اسلامی، تا «انقلاب فرهنگی اسلامی» تحمیلی خمینی و پاکسازی دانشگاه ها، تقویت «دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه» تا بیداری دانشگاه پس از 18 تیر 1387 و برآمد نوین چپ در دانشگاه، تا رادیکالیزه شدن مبارزات دختران دانش­جو، تا شرکت جسورانه دانش­جویان در خیزش سال 88 که نقطه­ی اوج آن در 16 آذر 88 تبارز واقعی پیوند مبارزات دانشگاه و مردم بود و … دانشگاه قلب تپنده تحولات جامعه ایران بوده است. به عنوان مثال من در این جا به پاره ای از اهداف جمهوری اسلامی برای کنترل جنبش دانش­جویی و نبض تحولات جامعه در این چند سال اخیر اشاره می­کنم:

  •  زدودن رنگ و نشان آگاهی، شورش­گری، علم و ترقي­خواهی از محيط دانشگاه­ که همچون توفان، پياپی کودکان ناهم­گون می­زاید
  •  مطيع یا خانه­­نشين کردن دختران بيدار و هشيار دانشجو که استبداد سياسی و سنت­های کهن را بر نمی­تابند و امروز پرچمدار عصيان و نوگرایی جامعه شده اند.
  •  تبدیل دانش­جو و استاد به پيچ و مهره­ای از ماشين بهره­کشی انسان از انسان  
  •  استقرار آخوند و بسيجی و حراست مسلح در صحن دانشگاه و پادگانی کردن فضای دانشگاه
  •  کشيدن دیوارهای جداسازی جنسيتی و تبليغ خرافه ضدعلم
  •  پاک­کردن گفتمان انتقادی رهایی، آزادی، طبقه، حق و برابری از ذهن دانشگاه و جامعه، از طریق حذف یا تحریف علوم انسانی
  •  تبدیل دانشگاه به کارخانه­ای که هدفش ساختن «انسان نو» است که در واقع موجود چشم و گوش بسته­ای است اسير ارزش­ها و باورهای قرون وسطایی است.
  •  مهار جوانان از راه تطميع نخبگان علمی و سوء استفاده از توانایی آنان در علوم جدید در خدمت ارتش سایبری رژیم
  •  محدود کردن دامنه فعاليت و به حداقل رساندن مهلت تفکر سياسی و اجتماعی جوانان از طریق بالا بردن حجم دروس و ….

هر چند جمهوری­اسلامی تا حدی در پیش­برد این اهداف موفق بوده اما در مقابل باعث شده جبهه­ی مقاومت و مبارزه­ی بسیار رادیکالی شکل بگیرد که ما شاهد بالفعل شدن آن در دوره­های اخیر بوده­ایم. از جمله یکی از خصوصیات برجسته جنبش دانشجویی در چند سال اخیر به میدان آمدن دختران دانش­جوست که هر چند هنوز نتوانسته سدهای جنسیتی و نگاه و روابط مردسالارانه حاکم بر فضای داشگاه و جنبش دانش­جویی را کاملا دگرگون کند اما تا حد زیادی فضای مبارزاتی را دگرگون کرده و پتاسیل و تضادهای تازه­ای را به میدان آورده است. دختران دانش­جو به زعم من محل گره خوردن چاشنی و باروت جنبش دانش­جویی و جنبش زنان هستند که این تحلیل خودش بحث جداگانه­ای را طلب می­کند و یکی از نقاط گره­ای در شکل دادن تحولات آتی در دانشگاه و جنبش دانش­جویی و حتی جنبش زنان خواهد بود.

چگونگی فراروی جنبش دانش­جویی؟

آن­چه به اختصار در بالا در مورد جنبش دانش­جویی گفتم، به واقع نقش تا کنونی جنبش دانش­جویی بوده است و این که از این پس نیز بتواند این نقش را ایفا کند یا ارتقا دهد قابل پیش­گویی نیست چون به چگونگی پیش­ روی­یِ مبارزه­ی طبقاتی در کلیت آن بستگی دارد و نقش نیروی آگاه در این جنبش و یا تغییر تضادهای جامعه و نقش این تضادها در جلو بردن مبارزه طبقاتی و … همچنین جنبش دانش­جویی تا به امروز عمدتا نوکِ تیز جنبش کمونیستی در جامعه بوده است ولی این­که آیا کماکان این نقش را داشته باشد؟! نیز به فاکتورهای زیادی مربوط است. کما این که رشد و تکامل کلیه جنبش های توده­ای در جامعه به تکامل جنبش کمونیستی و ره­بری کمونیستی مربوط است. به همین دلیل هم کمونیست­ها دایما باید مبارزات خودشان را با مبارزات کلیه­ی جنبش­های اجتماعی و توده­های مردم پیوند بزنند تا بتوانند افق مبارزات را بالا ببرند و راه علمی رسیدن به آن افق را ترسیم کنند. جنبش دانش­جویی ایران و ادامه­ی راه مبارزاتی آن هم از این قاعده مستثنی نیست. با در نظر داشتن خصوصیات ویژه­ی این جنبش امروز ما باید موانع را به درستی شناسایی کنیم. یکی از عمده­ترین این موانع امروزه نداشتن افق و آرمان مبارزاتی و آلترناتیو واقعی است. این کمبود چنان سر باز کرده که حتی ما در مصاحبه­های علنی چهره­های موسوم به ره­بری جنبش سبز در مورد غیرفعال شدن جنبش دانش­جویی می­شنویم که آنان هم به وضوح و ناامیدانه اعتراف می کنند که آن چه امروز به راه سبز امید ضربه می­زند نبود «افق» برای جنبش است!!! حال آن که ما می­دانیم افق ره­بری کنندگان این جریان چیزی فراتر از آن­چه امروز در حاکمیت موجود است، نیست.

در این شرایط می­توان به عینه دریافت که رادیکالیسم و مبارزه­جویی و … ذاتی جنبش دانش­جویی نیست و فقدان ره­بری کمونیستی و فقدان قطب­بندی سیاسی به نفع انقلاب در جنبش دانش­جویی نیز تبارز یافته است و راه­کار آن نیز پیوند زدن جنبش دانش­جویی با جنبش کمونیستی و بالا بردن افق و چشم­انداز این جنبش از طریق فعالیت آگاهانه عناصر کمونیست درون این جنبش و دامن زدن به بحث­ها و گره­گاه­های درون جنبش کمونیستی و… است. البته من پیش­تر موانع پیش­رویی جنبش کمونیستی را هم توضیح دادم که مسلما این موانعِ سخت به عینه در پیش پای جنبش دانش­جویی نیز قرار داشته و دارد. اگر مانع فقدان فاکتور ذهنی و ره­بری کمونیستی و فقدان قطب بندی سیاسی به نفع انقلاب حل نشود، جنبش دانش­جویی ایران هم تبدیل به دنباله­ی شکاف حاکمیت در داخل یا خارج از ایران خواهد شد و راه­کار را در توسل به یکی از جناح­های حکومتی در ایران یا امپریالیست­­­های «بشردوست» خواهد یافت، حتی اگر ظاهرا مبارزات دانش­جویی در دانشگاه شکل رادیکالی به خود بگیرد.

ما چه می­خواهیم؟

برای جمع­بندی از صحبت­های بالا و آن­چه من را واداشت تا به جای راه­کار دادن عمدتا به بیان موانع و مشکلات بپردازم، به کار بست درس بزرگی که برداشت من از این صحبتِ رفیق­مان «حامد شهیدیان» است (که جا دارد همین جا یادش را گرامی بداریم) که من بارها آن را تکرار کرده­ام: «به محدودیت​ها بیندیشیم، اما نه به​عنوانِ بندهایی که ما را در قفسِ تاریخ نگه می​دارند، بلکه دشواریهایی که برای پریدن از قفس باید بر آنها چیره شد. زیرا شرایطِ اجتماعی میتواند هم دلیل و بهانهیِ محدودیتِ پروازمان باشد، و هم یادآورِ آنکه برای رسیدن به فراسویِ دشواریهایِ امروزمان، چه بلند باید پرواز کنیم..

به هر حال من و ما به عنوان بخشی از جنبش دانش­جویی که در دهه 80 در دانشگاه شکل گرفت و سکوی پرشی برای بلوغ چپ نوین در دانشگاه شد نیز از این قاعده مستثنی نبوده و نیستیم. ما بخشی از دست­آوردهای جنبش دانش­جویی هستیم. ما با پا گذاشتن به میدان مبارزه گام به گام مبارزه و موانع را لمس و تجربه کردیم. ما که شاید عمدتا پای صندوق­های رای سال 76 انتخاب کردیم، متوهم شدیم، مبارزه کردیم، شکست خوردیم، بلند شدیم، انتخاب کردیم، مبارزه کردیم، قدرت گرفتیم، سرکوب شدیم و …. باز هم در نهایت به نقطه انتخاب رسیدیم. روز انتخاب فرا رسید. به قول «اخوان ثالث»سه انتخاب مهم پیش روی ما بود:

یکی، راه نوش و راحت و شادی، به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر، راه نیمش نام، نیمش ننگ  

اگر سر برکنی غوغا وگر دم درکشی هاشا 

سه دیگر، راه بی برگشت و بی فرجام

اما ما جوانانی که امروز در «شورای دانش­جویان و جوانان چپ ایران» گرد آمدیم، ما دانشجویان و جوانان راه سوم را انتخاب کردیم و کلام شاعر را هم تغییر دادیم. راه ما، راه بی برگشتِ پیروزی است!

پاسخ ما به موانع سختی که در راه­مان باز شناختیم، به کمبودها و بی­­تجربگی­ها، به فقدان تشکلات جوانان انقلابی و کمونیست، به حفظ دست­آوردهای ارزشمند انقلابی نسل پیش از خودمان که از ما ربوده شده و برای کمک به اعتلای دوباره انقلابی… این بود که با شکل دادن تشکیلاتی انقلابی از جوانان چپ و کمونیست به شکل دادن یک «قطب کمونیستی» در جنبش ایران کمک کنیم و از این راه به شکل­گیری یک جنبش ضدرژیمی واقعی بدمیم؛ و در حد توانمان از دست­آوردهای مبارزاتی نسل انقلابی  گذشته و نسل خودمان دفاع کنیم و در حد توان­مان آن را ارتقا دهیم. ما برای شروع این راه از تجربه­ی اندک خودمان جمع بندی کردیم و بر دوش یک نسل انقلابی ایستادیم تا با جمع­بندی نقادانه از گذشته (در ایران و جهان) بتوانیم به موانع فایق بیاییم. تا همین نقطه هم راه دشوار بود و ناتوانی­ها بسیار؛ اما از سال گذشته در پی بحث­های طولانی با ­بسیاری از فعالین چپ، عده­ای از ما تصمیم گرفتیم که این ایده را با به وجود آوردن «شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران» عملی کنیم. ما نمی­توانیم ادعا کنیم که تا این­جا هم اشتباه نداشته­ایم یا در آینده اشتباه نخواهیم کرد، ما نمی توانیم مدعی این باشیم که می توانیم به همه­ی ادعاهای­مان جامه­ی عمل خواهیم پوشاند و به همه­ی سوالات و نیازها پاسخ خواهیم داد؛ اما می دانیم که رسیدن به مقصد با پای گذاشتن در راه آغاز می­شود و ما پا در راهی گذاشتیم که تماما سوال است و ما هم پرسشگر، اما مسول پیش خواهیم رفت. به نقل از بیانیه اعلام موجودیت شورا: «»شورای دانش​جویان و جوانان چپ ایران» هدف خود را دفاع از یک خط انقلابی متشکل از نیروها و واحدهای سوسیالیستی، کمونیستی، فمینیستی و دیگر نیروهای مترقی و ایجاد یک بلوک سیاسی چپ در سپهر سیاست امروز، جهت مداخله در تعیین سرنوشت جامعه می​داند، جامعه​ای که از حاکمیت سیاسی استبدادی و مناسبات اقتصادی استثمارگر رنج می​برد و برای رهایی خود ناگزیر از فعالیت هدف​مند و سازمان​یافته برای در هم شکستن نظام سیاسی موجود یعنی رژیم جمهوری اسلامی و دگرگونی ریشه​ای کلیه​ی ساختارهای ستم​گرانه و تبعیض​آمیز و ارتجاعی به شکل انقلاب اجتماعی است. هم​چنان​که تلاش و تدارک برای تشکیل فدراسیونی از جوانان چپ هم​واره مورد توجه شورا بوده و خواهد بود و تشکیل چنین فدراسیونی افق سازمانی مطلوب ما برای سازماندهی و کنش جمعی نسل نوین کنش​گران رادیکال و انقلابی است.

در آغازگاه این راه «بی​برگشت» دست یاری رفیقانه​ی خود را به سوی تمامی جوانان، دانشجویان و نیروهای رادیکال، مترقی و انقلابی می​دهیم تا با ما و در فضایی برابر و دموکراتیک به ارتقاء نظری و عملی ایده​های انقلابی و تغییر تمامیّت توحش موجود بپردازند. ما با نگاه به آینده، وظایف را به شور می​نشینیم و دست در دست هم راه نوینی را خواهیم گشود. راهی که در آن واژه تغییر با انقلاب معنی شود و ستم طبقاتی، جنسیتی، نژادی، مذهبی، و … از معنی تهی گردد. راهی که امکان و ظرفیت برخورد آراء متضاد را ارتقا دهد و سطح دیگری از مبارزه جمعی برای رهایی را معنی کند. راهی که به آزادی و امکان رهایی پرتو افکند. در آغازگاه این راه ایستاده​ایم تا یک بار دیگر فریاد برآوریم:

زنده است باد!

 تازنده است باد ! طوفنده است باد!»3

 

* Why?Tracy Chapman

Why do the babies starve
When there’s enough food to feed the world
Why when there’re so many of us
Are there people still alone

Why are the missiles called peace keepers
When they’re aimed to kill
Why is a woman still not safe
When she’s in her home

Love is hate
War is peace
No is yes
And we’re all free

But somebody’s gonna have to answer
The time is coming soon
Admidst all these questions and contradictions
There’re some who seek the truth

توضیحات:

1-    نشریه­ی دانش­جویی بذر، شماره­ی 2، نگاهی به تاریخ مه 1968 – جنبش دانش­جویی فرانسه، افشین کوشا، صفحه 6

2-    حامد شهیدیان، 1999ـ برگرفته از مقاله­ی شهرزاد مجاب، «فمینیسم، سوسیالیزم و تئوری مارکسیستی: مروری بر نظرات حامد شهیدیان» – برگرفته از وبلاگ «گروه پروسه»

3-    نشریه­ی «رادیکال» ارگان شورای داشجویان و جوانان چپ ایران، شماره­ی 1، بیانیه اعلام موجودیت


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 63 مشترک دیگر بپیوندید