گفتگو با شورا مکارمی
شورا را برای اولین بار در پاریس دیدم. دختری ساده، صمیمی، جدی ، تیزبین و نکته سنج… از جنسی دیگر. دعوت ما را برای سخنرانی در بروکسل به مناسبت یادمان جانباختگان دهه 60، فروتنانه و مشتاق پذیرفت. او از کتابش، مادرش، خالهاش ، پدربزرگش و از خودش گفت اما نه برای تسلی درد، برای گفتن ناگفتهها و برای پیدا کردن همراهانش تا یاری اش کنند در این کار ناتمام: «… دولت جمهوریاسلامی یک زمانی موفق شد که پرده سکوت را بر جامعه ایران بکشد. آنها یک زمانی خط را کشیدند و گفتند دیگر تمام است! ولی چیزی که من فهمیدم این است که تا ما نگوییم تمام، این موضوع تمام نمیشود!!!»1 و من در حاشیه این نشست گپ و گفتگویی با او داشتم نه از جنس مصاحبه های مرسوم. از او خواستم تا بیپرده برای من و خوانندگان نشریه «رادیکال» بگوید که او چگونه به گذشته نگاه می کند؟ یافتن چه چیزی در این گذشته باعث شده که مصمم و با اراده به جلو براند؟…2
فریبا
فریبا: شورا جان چرا اسمت شوراست؟ شاید اگر اینطوری شروع کنیم ما تو را بهتر بشناسیم.
شورا: وقتی که من به دنیا آمدم مادرم کاندید مجاهدینِ خلق در شهر شیراز بود برای اولین انتخابات شورای ملی. (آن موقع اسم مجلس «شورای ملی» بود و نه «شورای اسلامی»…)
دکترای مردمشناسی خواندم و بیشتر در حوزهی مهاجرت و شرایطش در اروپا کار کردم، به ویژه در 10 سال اخیر که وضعیت مهاجرت خیلی سخت شده و این کنترلها تأثیرات زیادی بر روی زندگی مهاجرین گذاشته است. در حین تحصیل و تحقیقات، دفتر خاطرات پدربزرگم را پیدا کردم. پدربزرگم در سال 1994(1373) بر اثر سرطان فوت کرد ولی این دفتر را بین سالهای 1988 و 1994 (1373- 1367) نوشته و در مورد آن هم زیاد با اعضای خانواده صحبتی نکرده بود. در واقع من این دفتر را در سال 2004(1383) پیدا کردم و از همان موقع ترجمهی آن را شروع کردم و این کار تا سال 2011(1389) طول کشید. از آن جایی که زبان فرانسهی من بسیار قویتر از زبان فارسیم بود و این دستنوشتهها هم اطلاعات زیادی را در خودش داشت، تصمیم گرفتم که آنها را ترجمه کنم. به عنوان مثال دربارهی کشتارهای سالهای پیش (60 و 63 شمسی) که در خیلی از زندانهای ایران اتفاق افتاد، مثل زندان شیراز، اطلاعات ارزشمندی در اختیار قرار میدهد. با این وجود که پدربزرگ من کارمند شرکت نفت بود و اینطور نبود که کار تحقیقاتی انجام بدهد، شاعر یا دانشمند باشد و یا در دنیای فرهنگی آن زمان ایران باشد اما اطلاعات بسیار خوبی، با ادبیاتی قوی در این نوشتهها وجود دارد. پدربزرگم اشعار حافظ یا سعدی را زیاد میخواند ولی با هیچکس این چیزها را مطرح نمیکرد. از او نوشتهی دیگری به جز چند نامه نداریم. جای تعجب است که کسی که تا 15سالگی بیشتر به مدرسه نرفته است، چطور میتواند متنی به این شکل قوی بنویسد، طوریکه وقتی شروع به خواندن آن میکنی، نمیتوانی از خواندن آن دست برداری. وقایع تاریخی با صداقت زیادی بیان شده اند. قدرت ادبی این متن به این علت برای من ارزشمند است که دستنوشتههای کسی است که بین دو مرگ قرار گرفته است. دو دخترش را از دست داده بود و این موضوع برایش خیلی سخت بود؛ برعکس مادربزرگم که بعد از این قضیه زندگی کرد، اما برای پدربزرگم زندگی متوقف شد. بین این دو مرگ، همزمان با بیماری سرطانش شروع به نوشتن کرد تا ما فراموش نکنیم و بدانیم. واقعاً فکر نمیکنم کس دیگری در خانواده بتواند مسائلی که در این دفتر مطرح شده را با این دقت بنویسد و یا حتی بیان کند. این نوشته از مرز مرگ حرف میزند. گاهی اوقات حس میکردم این جوهری که با آن نوشته است، خون خودش است. با دل و جان نوشته است. حرف دلش است و با صداقت زیادی نوشته است. به همین علت، تصمیم گرفتم این دلنوشته را چاپ کنم. در حال حاضر، حداقل دو گزارش 150 صفحهای در مورد کشتار سال 67 (1988) داریم. ولی این متن حتی برای آن دسته از مردم عادی که در ایران زندگی میکنند و به سیاست و حقوق بشر علاقهای ندارند قابل درک بوده و متن جذاب و جالبی است. این متن از انسانیت حرف میزند، از روابط بین یک پدر و دخترانش، از زندگی روزمره در اوایل دولت جمهوری اسلامی، از دنیای دولتی ایران و … به عنوان مثال در آخر این نوشته، نامهای است که پدربزرگم 24 یا 48 ساعت بعد از دستگیری مادرم به دادستان شیراز نوشته و در آن میگوید:
«من به شما هشدار میدهم که امام اعلام کرده که امسال احترام به قانون یک وظیفهی ملی است…». در این نامه از نظر حقوقی استدلال میآورد که نمیتوانید کسی را دستگیر کنید و تا 48 ساعت هیچ اطلاعی از او در اختیار خانوادهاش قرار ندهید و … به خواندن ادامه دهید













